تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
این تکراریه ولی چون قشنگه دوباره گذاشتم...
دلم گرفته، دلم خیلی گرفته. دیگه نمی گم خیلی تنهام. چون می دونم برات یه حرف تکراریه. حتی برای خودم این حرفا تکراریه. چی بگم برات؟ از کجا برات بگم؟ وقتی که گوشت با منه و اما فکرت و حواست یخه جای دیگه است. چه طوری برات بگم عاشق نگاهتم وفتی تو عمق چشات یه عشق دیگه است؟ چه طوری بهت بگم آرزوم یه لحظه داشتنته وقتی عشق شب و روزت شده یه نفر دیگه!

چه طوری بهت بگم دوستت دارم وقتی تو چشمام زل می زنی و با خجالت می گی : اینقده دوستش دارم! عزیزم دلم خیلی گرفته، نه راستشو بگم دلم خیلی شکسته!

چه طوری بگم چه طوری بگم؟ آخه من قصه عاشقی مو جز تو باید برای کی باید بگم؟ نه، نمی گم. دیگه هیچی نمی گم. دلم نمی خواد فقط برات بنویسم، بنویسم چون می دونم نمی خونی، بنویسم چون می دونم خالی می شم. تازه مزاحم آرزوها و عاشقی های تو هم نیستم.

می نویسم:

عاشق نگاهتم.حتی اگه چشمات یه بار توی چشمام عشقو نبینه. حتی با اینکه می دونم تو چشات آتیش یه عشق دیگه است.

می نویسم:

آرزوم داشتن تویه، حتی با اینکه می دونم یه آرزوی محاله، حتی با این که می دونم صد تا آرزو هم که بکنی اسم من تو هیچ کدومش نیست!

می نویسم:

دوستت دارم، حتی با اینکه می دونم دوستم نداری، حتی با اینکه می دونم اصلا برات مهم نیست. دوستت دارم، آخ کاشکی دوستت داشتم. عاشقتم. عاشق چشای بی اعتنات!

می نویسم:

دلمو بردی، بد جوری بردی، با اینکه می دونم دلی که آرزوی داشتنشو دارم نشسته توی دستای یه پسرخوشبخت. حتی با اینکه می دونم دیگه دلی توی سینه ات نیست.

می نویسم:

قصه عاشقی مو برای تو می نویسم فقط برای تو! می نویسم که نخونی، که ندونی، که نفهمی، که بهم نخندی. می نویسم که هیچکی ندونه. می نویسم که فقط خدا بدونه: می پرستمت، با همه وجودم می پرستمت

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

نمی دونم اینها حرف دلمه
 

نمیدونم امشب چه جوری بنویسم و از چی بنویسم

البته از چی نوشتنش را شاید بتونم یه جورایی حل کنم

من امشب پر از حرف هایی تازم . پر از شوق با تو بودن . اما

نمی دانم باز از کجا شروع کنم . زیرا تو آنقدر خوبی که

بی تعارف . میترسم چیزی را فراموش کنم .

پس بی تکلیف از یک جا آغاز می کنم و دلم را یک جایی در

حضور تو می تکانم که بدانی تنها تو در آنجا صاحب خانه ای و

تنها تو زیرقولنامه اش را امضا کرده ای و انجا ساکنی .

خوشبحال من که باز شب از تو و برای تو می نویسم . بعضی وقتا

فکر می کنم که اگه این نت نبود اگه این چت نبود کجا می تونستم

حرفام را به راحتی بزنم . کجا می تونستم دردای دلم را فریاد بزنم

کجا می تونستم احساسم رو بیان کنم . نمی دونم اگه این نت

نبود باید چیکار می کردم . اگه تو رو نداشتم چی ؟ اگه گریه نبود

چی؟ فکرشو بکن اگه ادم تونست بغض های گلویش را رها

کنه چطور می تونست اونا رو فرو بده ؟ هر کدوم به نحوی در

آروم کردن آدما تاثیر دارن و شاید افراد دیگه ای باشن که

روشهای مختلف دیگه ای برای خودشون دارند .خیلی وقت بود

قطره اشکی بر گونه هام جاری نشده بود . نمیدانم برای سنگدلی

من بوده یا اینکه تو و اون دوستای خوب شنونده حرفای

من بودید و تونسته ام بغضم را خالی کنم . ولی امروز فرق

می کرد می خواستم فریاد کنم ولی بعضی محافظه کاریهای

مصلحت آمیز نمی گذاشت که داد بزنم . هیچ موقع از گریه کردن

احساس حقارت و کوچکی نکرده ام اما این دفعه فرق می کرد.

می خواستم بغض خودم رو خالی کنم ولی نمی شد . چکار باید

می کردم ؟ این دفعه دیگه از نت هم کاری بر نمی اومد . نشستشم

و عسل بانوی سیاوش را گذاشتم و چند بار گوش کردم و آروم

آروم برای خودم گریه کردم . می دونی تو منو به قعر چاه نبردی

بلکه به عرش بردی . تو تنهایت رو با من قسمت نکردی بلکه

خودت را شریک تنهایی من کردی . می دونم خسته شدی همش

تقصیر منه من تو رو در انتظار گذاشتم مرا ببخش. مگو او وفا نداشت.

میدونم توم دلت تنگه... میدونم... فکر می کنی صدای فریاد ها تو نمی شنوم...؟!

فکر می کنی اشکات رو صورتم نمی چکن...؟! فکر می کنی وقتی صدام

می کنی تز خواب نمی پرم...؟!... میخوام بدونی که من هم احساس دارم......

می دونی به این نتیجه رسیده ام که واقعا عاشقا دوست دارن مالک طرفشون

باشن.خودشون مالک معشوقه شون می دونن ولی اشتباهه. می تونیم

معشوقه مون را بینهایت دوست داشته باشیم و براش احترام قائل بشیم

ولی خود مونو به هیچ وجه مالک او نبینیم. قلمم از نوشتن پر شده.....

میخواهم جاری اش کنم...گرفتن دل و ریختن اشک و هق هق گریه هایم

دردی دوا نخواهد کرد...

امشب هم دوباره برای تو می نویسم........آری تو. بازهم تو. فقط تو...

برای تو که آبی ترین.آبی ها هستی.. تو را احساس می کنم.نه با چشم.

نه با گوش. و نه با... تو در وجود منی.با منی. شایه به شایه با منی......

کلامم تلخ است.هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسید

شیرین شیرین شد.اصلا تو یکمعمای همیشهتازه و شیرینی.نا شناخته.دوست

داشتنی.مثل عشق.مثل درخت.....

روزی دل من که تهی بود و غریب.... از شهرسکوت به دیار تورسید......

چشم تو مرا به شب خاطره برد.....در سینه دلم از تو و یاد تو تپید................

گرچه شب تاریک است دل من دردل شب

خواب پروانه شدن می بیند

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

دوست داشتم که
اگه تو این دنیا قرار بود جای چیزی باشم

 دوست داشتم جای اشکت بودم

تا از چشمانت زاده شوم

 بروی گونه هایت زندگی کنم

و بروی لبانت بمیرم ...

 

به خدا راست میگم......

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

منو ببخش نیش نیش من

از تو مهربان تر كيست كه دردهايم را با او در ميان بگذارم و زخم هاي دلم را پيش رويش بشمارم؟

از تو آيئنه تر كيست كه هزار توي روحم را به من نشان دهد بي آنكه سرزنشم كند؟

در روزهاي كه ابرها بي وقفه بالاي سرم راه مي روند جز تو چه كسي زير درخت بيد مي ايستد و برايم ترانه مي خواند؟

در شب هايي كه ماه و ستارگان و آتشكده ها و فانوس ها هر يك به سويي مي گريزند جز تو چه كسي شمعي در دلم روشن مي كند؟

خوبا!

مرا به خاطر همه نامه هايي كه براي تو ننوشته ام ببخش!

مرا به خاطر همه آوازهايي كه براي تو نخوانده ام ببخش!

مرا به خاطر همه لبخندهايي كه زنداني كرده ام و از تو دريغ داشته ام ببخش!

من مي توا نستم در يك بعد از ظهر زيبا شاخه اي گل به تو بدهم اما پاييز اجازه نداد.

من مي توانستم كوزه هايت را پر از موج كنم اما طوفان از راه رسيد و موج ها را با خود برد.

من مي توانستم در يك صبح تازه و معطر سرم را روي شانه هايت بگذارم و گريه كنم اما غرورم نگذاشت

بهترينا!

صدايم را ببخش! لب هايم را ببخش! اشك هايم را ببخش!

از تو مهربان تر كيست كه سرگذشت دست هايم را برايش بنويسم و از فاصله ها گله كنم؟

از تو آيئنه تر كيست كه قامت بر قا متش بايستم و احوال دلم را بپرسم؟

 

 

به خدا دوست دارم          ..........

دوریت خیلی برام سخته                  به خدا خیلی مشکله

 

خودت که می دونی  چقدر دوست دارم اینو فقط و فقط برای تو گذاشتم 

 

قربون اون نیشهای قشنگت          نیش نیش من 

 

ای جهانیان بدونید   دوسش دارم   به خدا خیلی خیلی دوسش دارم

 

میدونی چند روزه  با صدات زار نزدم

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

سوالهای .....

اين سوال هرروز و شب من است: چرا فكر مي كردم هميشه با من خواهي ماند؟

چرا فكر مي كردم هميشه با تو خواهم ماند؟ چرا فكر مي كردم روزگار هميشه بر وفق مراد ما خواهد بود؟ چرا گريه مداوم ابرهارا نديدم؟

چرا ناله آبي ناودانها را نشنيدم؟ چرا فكر مي كردم باغ هميشه سبز خواهد ماند؟

چرا گفتم هيچ برگي از شاخه نخواهد افتاد؟ چرا روزي كه مي توانستم برايت نامه بنويسم  ننوشتم؟

چرا شعرهايت را نخواندم و براي دلتنگي هايت آه نكشيدم؟ چرا بي اعتنا از كنار تو گذشتم و نديدم كه پيراهنت چقدر زيباست و چه معصوميت جذابي در چشمانت زندگي مي كند؟

اين سوال هر روز و شب من است:

چرا بهار منتظر من نماند تا سبز شوم؟ چرا گلبرگهاي پيراهنم خوشبو نيستند؟ چرا پرنده ها بالهايشان را از من پنهان مي كنند؟ چرا دفترچه خاطراتم هنوز خالي است؟ چرا هيچ كس صدايم را نمي شنود؟

چرا آينه ها تاريكي درون مرا نشان نمي دهند؟ چرا نسيم هاي مهربان شاخه هاي مه آلود بيد مجنون مرا تكان نمي دهند؟

سوال هر روز و شب من اين است: چرا سحرگاهان به ياد تو سراپا اشك و آه نهانسوز مي شوم اما صبح كه آفتاب پنجره اتاقم را باز مي كند تورا از ياد مي برم و دوباره مثل ديروز مي شوم؟

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

دلیل قبول نشدن در کنکور
 

اگر داوطلبی در کنکور پذیرفته نشد ، هیچ تقصیری متوجه او نیست چرا که سال فقط 365 روز دارد در حالیکه . . .

 

1 – در سال ، 52 جمعه داریم و میدانید جمعه ها فقط برای استراحت است. به این ترتیب 313 روز می ماند.

 

2 – حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر ، باقی می ماند.

 

3 – در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی می ماند.

 

4 – اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود. پس 126 روز باقی می ماند.

 

5 – طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه، نهار و شام لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز دیگر باقیست.

 

6 – یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است. چرا که انسان موجودی است اجتماعی ، و این خود 15 روز از کل سال است. بنابراین 81 روز از سال باقی می ماند.

 

7 – روزهای امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص میدهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان، 36 روز دیگر باقی می ماند.

 

8 – تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم 30 روز در سال است. مگر میتوان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس 6 روز باقیست.

 

9 – در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی می ماند.

 

10 – سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل دو روز از سال را در بر میگیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست.

 

11 – یک روز باقیمانده همان روز تولد شماست، چگونه میتوان در آن روز بخصوص درس خواند !!!

 

پس یک داوطلب نرمال (!) نمی تواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد !!!

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

می ترسم

من پری کوچکی میشناسم

                

                                   که عظمت در نگاهش

                                                           عشق در قلبش

                                                                             وفاداری در کلامش

امید در بند بند وجودش

                            صداقت در تمام  لحظه هایش

                            

                                                      موج میزند

 

آره میشناسم

 

ولی خیلی وقته خبری ازم نمیگیره  .............     می دونستی

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

به یاد سهراب....
                    یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی تا ببینی که شقایق هم مرد

 دیگه با چه چیزی  کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی به من اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا

تا مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو

خسته از دوری راه

 خسته و   چشم به راه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست  ماهی اگه دچار دریا باشه

آره تنها باشه

یار غم ها باشه

یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست

دل تنهایی تان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

نیست که تازگی بده به این دل تنهایی من

پس کجاست اون قفس شقایقت؟

منو با خودت ببر به قایقت

راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم

تو خودت گفتی بهم

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ترست

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

هر چه دارم مال تو

یک سبد بابونه از من دشت و صحرا مال تو

نسترن مریم  همه گلهای زیبا مال تو

کلبه ای آرام و ساکت روی ساحل  مال من

بیشه دریا سرزمینهای طلایی مال تو

آسمان آرام شهر در خواب دل لبریز عشق

راستی از شب نگفتم مال من یا مال تو؟

آه مثل اینکه امشب زندگی را باختم

ناز شستت ای اهورا هر چه دارم مال تو...

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 4:39 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم یه عکس خوشگل
چه ناز
2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 4:38 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

به او بگویید..........
 
 
به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..................

 

به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 4:37 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

استان دیوانگی و عشق

 

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت : بیایید بازی کنیمٍ ،مثل قایم باشک!

دیوانگی فریادزد:آره قبوله ، من چشم میزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد:یک..... دو.....سه!

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابرها رفت و

هوس به مرکززمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت!

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد100نزدیک می شد

که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام....

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!

بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 4:34 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

عشق دانشجویی
از صفر من تا بيست تو راهي به جز تقدير نيست 

دلخوش به استادم نکن حذف اظطراري دير نيست

 

من غايبم يا در سکوت,تو حاضر و در گفتگو

من غافل از استاد و درس,تو مي نويسي مو به مو

 

با جزوه و فرمول بيا,تا پاس کنم يک واحدي

چيزي نخواندن بهتر از يک شب تلاش بيخودي

 

با عشق در دانشکده جايي براي درس نيست

البته ترم هفت و هشت,ديگر مجال ترس نيست

 

دانشجو گر عاشق شود,بي پرده مشروط مي شود

چيزي شبيه آب هويج با کوفته مخلوط مي شود

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

یه پسر خوب
يک پسر خوب امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گير نميدهد .

يک پسر خوب تا زمانی که يک خانم محترم کنارش نشته با سرعت بالای ۵ کيلومتر در سال حرکت نميکند .

يک پسر خوب زمانی که کسی ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از ۲ به ۴ ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند.

يک پسر خوب زمانی که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده ای بازی بر نمی آيد.

يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روی بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشی نميکشد .

يک پسر خوب زمانی که تصادف ميکند همانند قبائل زامبی وحشی بازی در نمی آورد .

يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگی از راهداری و شهرداری خيابانهای شهر را متر نميکند .

يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود .

يک پسر خوب دکمه های پراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلی محکم ميکند .

يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوی شده و چشمش را به آسفالت ميدزد .

يک پسر خوب روزی ۳بارهوس بردن نذری به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند .

يک پسر خوب بيشتر از ۵ دقيقه در دستشوئی نميماند . ( نکته کنکوری)

يک پسر خوب ۲ساعت در حمام آهنگ جوادی يساری نخوانده وبرای همسايگان آلودگی صوتی ايجاد نميکند.

يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوی و برزن عرعر عشق نکرده و آبروی خانوادگی خود را نميبرد .

يک پسر خوب با دوستانی که مشکوک به چت و لا ابالی گری هستند معاشرت نميکند .

يک پسر خوب از سن ۱۴ سالگش از پدرش پول تو جيبی نگرفته و خودش کار ميکند .

يک پسر خوب به جای اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر ۱۰۰ سالگی خود باشد .

يک پسر خوب اگر زبانم لال از افيون اينترنت استعمال و خدايی نکرده وب لاگ نويس شد بر حسب اتفاق از هر ۱۰ کامنت او ۹ عددش متعلق به دختران نيست .(ا ستثناء دارد البته...)

يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجای اصغر به او رامتين و نيما و ... بگويند .

يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمی را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو و خشک خود را جر نميدهد .

يک پسر خوب هر روز ساعت ۶ بيدار شده و حد اکثر تا ساعت ۷:۳۰ سه نمونه از انواع رايج نان را تهيه و برای صبحانه به خانه می آورد .

يک پسر خوب اگر ۵ بار مکرراْ برای خريد از خانه يرون رفته و باز هم با يک لیست ۳ متری مواجه شد غرغر نميکند .

يک پسر خوب سر سفره دست به چيزی نمی زند تا همه سیرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غدا خوردن می نمايد .

يک پسر خوب تقاضای وسايل نا مربوطی از قبيل موبايل را از خانواده ندارد .

يک پسر خوب اسم شرکت در جشن تولد هايی که مشکوک به وجود جنس مونث هستند را نمی آورد.

يک پسر خوب تا قبل از سن ۳۰ سالگی فکر زن گرفتن را از سر خود بيرون ميکند .

يک پسر خوب تا قبل از ازدواج ۵۰ بار عاشق نشده و هر دفعه ادعای وحدت در عشق نميکند .

يک پسر خوب در صورتی که با نامزد خود بيرون رفت و کسی به خانم متلک گفت فورا با پليس ۱۱۰ تماس حاصل می کند.

يک پسر خوب برای احيای حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد .

يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودمانی که عادت به بيان شوخی های نا مربوط از قبيل حراج لفظی عمه و همچين خواهر مادر هستند امتنا ميکند.

يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالی به ۱۳ ماه دهانش بوی تلفن نميدهد .

يک پسر خوب هر صدايی از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صدای تلفن اشتباه نگرفته و ۶ متر به بالا نمیپرد .

يک پسر خوب هيچ گاه بوی عطر مشکوک از قبيل زنانه نميدهد .

يک پسر خوب برای رفتن به مراسم خواستگاری لااقل دو عدد مينی بوس تهيه ميکند.

يک پسر خوب موقع رفتن به خواستگاری برای نشان دادن عظمت خانوادگی گذشته از تمامی فاميل های درجه ۱-۲-۳-۴ و الی آخر از آقا رضا بقال محترم محله٬ حاج علی قصاب محترم و ما بقی کسبه محل به دليل دارا بودن تجارب بالا دعوت بعمل می آورد .

يک پسر خوب برای شروع زندگی مشترک نياز به عشق و محبت دو طرفه نداشته و فط کافيست عمه خانم بزرگ فاميل تائيد کنند دختر شمسی خانم خاله مادرشون دهانش بو نميدهد و شوهر داری بلد است .

يک پسر خوب رای حفظ حرمت فاميل عظيم الشان پا روی عشق و دلش گذاشته و با دختر عموی نافبريده اش که به خواست خدا دماغش به قاعده چماق و هيکلش به سان خرس است مزدوج ميشود .

يک پسر خوب عيد به عيد يادش نمی افتد که بايد دندانهايش را مسواک بزند و اين کار را هر شب انجام ميدهد .

يک پسر خوب در کلاس درس و در حضور تنی چند از خانمهای محترم شستش را تا انتها در دماغ مبارک فرو نميکند و يک چرخش دورانی به آن نميدهد .

يک پسر خوب برای بيرون رفتن از خانه ۳ ساعت جلوی آئينه نايستاده و بزک نميکند .

يک پسر خوب بجای سوار شدن به خط واحد پشت سر آن ميدود تا هم بدنش سالم بماند و هم صرفه جويی اقتصادی کرده باشد .

يک پسر خوب تنها جوکهايی را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت ارشاد اسلامی٬وزارت بهداشت٬ وزارت مبارزه با تبعيضات استانی و ... باشد .

يک پسر خوب در جشنهای فاميلی جو گير نشده و نميرقصد تا ابروی کل خاندان رابر باد دهد .

يک پسر خوب در مهمانی های خانوادگی نوشدنی های غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمی و کتبی پدر محترم استعمال ميکند .

يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواری کردی چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابی همانند قورباغه به وسط کوچه نمیپرد .

يک پسر خوب تنها برای رضای خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهری و برون شهری هر کجا که دختر خانم يا خانمی را در رده سنی ۱۸ تا ۲۸ سال ديد سوار کرده و به مقصد می رساند

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

حالشو ببر
Click to view full size image
2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

آموخته ام
 

آموخته ام كه...

بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست

آموخته ام كه...

وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،

تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.

آموخته ام كه...

هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.

آموخته ام كه...

هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.


آموخته ام كه...

اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است

آموخته ام كه...

وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم


آموخته ام كه...

هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي

دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.

آموخته ام كه...

گاهي اوقات همه ان چيزي كه انسان نياز دارد ،
 
که دستي براي گرفتن و قلبي

براي درك شدن است.


آموخته ام كه...

بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد

آموخته ام كه...

زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست

داشتن است.


آموخته ام كه...

زندگي سخت است اما من سخت ترم.

آموخته ام كه...

وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.

آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.

آموخته ام كه...

پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود

و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند
2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

خیلی بهت وابسته شدم می دونستی
هرگز نخواستم که تو رو
با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم
یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم
که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی
به تو جسارت بکنم
انقدر ظریفی که با یک
نگاه هرزه می شکنی
اما تو خلوت خودم
تنها فقط مال منی
هرگز نخواستم
که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی
به تو جسارت بکنم
ترسم اینه که رو تنت
جای نگاهم بمونه
یا روی پیشه چشات
غبار آهم بمونه
تو پاک ساده مثل خواب
حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آرزو هام
تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچکس
مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام
حقیر لایق تو نیست
هرگز نخواستم
که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی
به تو جسارت بکنم
2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

به یاد عزیز از دست رفته
به او که یاد وخاطراتش هنوزدر لحظه لحظه ی زندگیم جاودان است

به اوکه محبت، رفاقت، صمیمیت و متانت راسرمشق بود

به اوکه درعرصه زندگی ناملایمات، تلخی ها وسختی هارا تجربه کرد

به اوکه رازداری امین بودوسنگ صبوری وفادار.

اونی که به هیچ جرمی اهسته تراز یاس به خواب رفت

امشب باران به میهمانی چشمانم امده

خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی ازنفس کشیدن

امروز عقربه های ساعت حادثه گذشته را برایم به تصویرکشیدند

اکنون من باخاطرات نفس گرفته ام زندگی رابا اه سردی می نوازم

تنهایی و بی تو بودن سخت است اما من تسلیم تقدیرم.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

شب و روز
شب که می رسد به خودم وعده می دهم

که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت...

                       صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگويم

رسيدن شب را بهانه ميکنم.....

و باز شب می رسد و صبحی ديگر...

و من هيچ وقت نمی توانم حقيقت را به تو بگويم...

                               بگذار ميان شب و روز باقی بماند که

چه قدر..

                                  دوستت دارم....

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

اینو یادت باشه
گه يه روز کسی بهت گفت دوست دارم

سعی نکن بهش بگی دوستش داری،

 اگه گفت عاشقته

 سعی نکن عاشقش بشی،

 اگه گفت همه ی زندگیش تويی

سعی نکن همه ی زندگيت باشه

 چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفر اونوقت تو نمی تونی

سعی کنی ازش متنفر بشی...

 

اگه عاشقه یکی شدی،

ولش کن بره

اگه برگرده، اون ماله توئه

اگر برنگرده، اینجا سم هستش، به خاطر او خودتو بکش.

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

چقدر تنهام
وقتی دلم به درد می آید و کسی نیست به حرفهایم گوش کند

 وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است

 وقتی احساس می کنم دردمند ترین انسان عالمم

 وقتی عزیزانم بامن غریبه می شوند

 و کسی حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ نمی کند

 وقتی تمام عالم را قفس می بینم

 گریه امانم نمی دهد کسی به خاطرم نفس نمی کشد

 دیگر به باور رسیده ام که چقدر تنهایم.

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

اسیر دامت شدم

تو مهربان بودی

        آغاز ماجرا ، اما

چه سخت تشنه جام محبتت بودم ...

سخن تمام نشد ،

                  ختم ماجرا پیدا

امید با تو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه ،

       کوشش شب و روزم

بسان شخم زدن روی سینه دریا

و استغاثه به درگاهت

گره به باد زدن

و همچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رها کردی ؟

مرا به مسلخ سلاخان

رها چرا کردی ؟

مرا که رام تو بودم ،

اسیر دام تو بودم .

2 نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

نامه عاشقانه

اگر تو من رو اهلی کنی هردوتا مون به هم احتیاج پیدا می کنیم تو برای من میان همه عالم موجود یگانه ای می شوی ، من برای تو

 

بهت و حیرت .. باور کن بیشتر حیرت کردم وقتی تلفن ام شروع کرد آهنگ آشنای تو رو پخش کردن . قلبم شروع به تاپ تاپ کرد بعد از چه مدت بود داشتم صدات رو میشنیدم ؟

خودم هم نمی دونم فقط گیج بودم و خوشحال .

باور کن تو همه چیز منی ، تو عشق منی .تو من اهلی کردی و اگرنه قلب من برای شنیدن صدای کی اینجوری به طپش می افتاد ؟

سرم گیج میره از داروهای آرامبخشیه که خوردم . چرا ازم نپرسیدی حالم خوبه یا نه ؟

چرا ؟

اونقدر درگیر خودتی که من ....................................

پس من چی ؟ میدونم داری میری نمی دونم کجا ، چرا و برای چی !

اما میترسم در پس این رفتن برگشتنی در کار نباشه . میترسم بعد از رفتن و به  قول خودت تماشا کردن آدمهایی که از جنس من و تو نیستن  فراموشی هم باشه .

تو عشق منی باور کن من دیوانه وار دوستت دارم هر کجا که بخوای بری حاضرم کنارت باشم .

تو چی ؟

2 نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

شکلات
 

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات گذاشت توی دستم.

من بچه بودم او هم بچه بود. سرم را بالا کردم.

سرش را بالا کرد.دید که مرا میشناسد.خندیدم. گفت:((دوستیم؟)) گفتم ((دوست دوست.))

گفت:((تا کجا؟)) گفتم:دوستی که ((تا)) ندارد. گفت:((تا مرگ!)) خندیدم و گفتم:

((من که گفتم تا ندارد!)) گفت: ((باشد تا پس از مرگ!)) گفتم:((نه.نه.نه.تا ندارد.)) گفت:

(( هر جا که باشدمن وتو با هم دوستیم. خندیدم. گفتم:

((تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک تا بگذار.

اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا ان دنیا. اما من اصلا تا نمیگذارم.

نگاهم کرد. نگاهش کردم.باور نمی کرد.میدانستم. او می خواست حتما دوستیمان تا داشته باشد.

دوستی بدون تا را نمیفهمید.

***********************************************************

گفت:((بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم.)) گفتم:((باشد. تو بگذار.)) گفت:

((شکلات. هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال توو یکی ما ل من. باشد؟.))گفتم:

((باشد.))

هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش و او هم یک شکلات توی دست من.

باز همدیگر را نگاه میکردیم یعنی که دوستیم. دوست دوست.

من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند ان را می مکیدم.

میگفت:((شکمو تو دوست شکمویی هستی.))

و شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.میگفتم:((بخورش!)) میگفت:

((تمام میشود.میخواهم تمام نشود. برای همیشه بماند.))

صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدامش را نمی خورد.

من همه اش را خورده بودم.گفتم:(( اگه یه روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها.

ان وقت چه کارمیکنی؟)) گفت مواظب شان هستم.))

میگفت میخوام نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم ومیگفتم:

((نه نه تا ندارد..دوستی که تا ندارد.))

*******************************************************************

قبول تا انجا که همه دوباره زنده میشوند یعنی زندگی پس از مرگ.

باز هم با هم دوستیم. تا بهشت تا جهنم تا یک سال دوسال چهار سال هفت سال ده سال و بیست سال شده است.

او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام.من همه ی شکلات ها را خورده ام.

او همه ی شکلات ها را نگه داشته است.او امده است امشب تا خداحافظی کند.

می خواهدبرود.برود ان دور دور ها .میگوید:((میروم اما زود برمی گردم.))

من میدانم میرود و بر نمی گردد.یادش رفت شکلات را به من بدهد

.من یادم نرفت.یک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم:((این برای خوردن.)

)یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :((این هم اخرین شکلات برای صندوق کوچکت.))

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد.

خندیدم.می دانستم دوستی من ((تا)) ندارد. می دانستم دوستی او ((تا)) دارد.مثل همیشه.

خوب شد همه ی شکلات هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد.

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!

2 نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

سخاوت

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر.

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم ، در مهربانی ،

در دلتنگی در هزار همهمه دنیا ، یکه و تنها بشناسد. من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه

می دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوتهای عاشقانه این دل معصوم را بداند. و ترنم

دلپذیرهرآهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد. او باید از رنگین کمان

چشمان تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است یا آن دلی که من برایش می میرم سرد

و بارانی است. ای بهانه زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد ار

هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد همان طور عاشق ، همان

طور مبهوت. با آن وقار بی مثال آیا کسی پیدا خواهد شد؟ از من عاشق تر و از من برای تو

مهربان تر! تو را سخاوتمندانه با دنیایی حسرت خواهم بخشید. و او را که از من عاشق تر است

هزار بار خواهم بوسید...

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه

بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه

گریه کن
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز حق حق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه

... قشنگه
... قشنگه

کجایی دلم برات تنگه کجائی

گفتی می روم

باران که ببارد بر می گردم

باور کردم

...

حالا سالها از دوری دیدار و دستها

 در گذر از باران هایی که آمدند

تا دست خلوت مرا

به دور دستهای تو گره بزنند ، می گذرد

 و تـــــو، نیامدی

 

حق داری

دیگر  روزگار اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است

 و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم

حالا خوب می دانم

هر بارانی که ببارد

چشمانی منتظر دنبال دستهای  تنهایی می گردند

که صاحب شعرند  و

قرار است روزی به بهانه باران برگردند ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

خدایا دوست دارم
برين تو control panel . قسمت connection wizard . يه کانکشن اضافه کنيد به اسم      (( خدا ))  user name اون خليي راحته. يوزر نيمش ( ايمان ) . پسوردش ديگه معلومه . دل پاک. شماره تلفن هم نمي خواد فقط بايد حضور دل داشته باشي. دکمه dial رو بزن و connect شو. به خدا آي اس پي خدا نه اشغالي داره نه هيچي . اينو بدونين خدا هيچ وقت بنده اش رو disconnect نمي کنه. فقط کافيه کانکت شين. خدا همه چيز رو براتون آماده مي کنه. چند تا فايل عشق و دوستي و صميميت  download کنين. حواستون باشه به خدا متصلين و سايت هاي بدي و دشمني فيلتر شدن. خدا هاست مجاني داده. ولي به همه نه. کارت اعتباري نمي خواد ولي ... . بايد کمي خلوص ايمان و دل پاکي داشته باشي. خيالتون راحت. اينجا هيچ احد و ناسي نمي تونه هکتون کنه. ويروس هم نيست. ولي بايد قبلش يک آنتي ويروس رو بريزين رو هارد دلتون. اون آنتي ويروس نمازه. البته دانلودش رو تو سايت قرآن مجاني گذاشتن ولي اگر دانلودش کني از ويروس بدي و شر و دشمني و ... در اماني . خدا بزرگترين هکر و ويروس نويسنده رو مي شناسه. ((( شيطان ))) . البته اگر اون آنتي ويروس رو نصب کنی ديگه حتی شيطان هيچ کاری نمي تونه بکنه. برين تو قسمت search . اين عبارات رو سرچ کنيد : خوبي + دوستي + عشق + زندگي . مي بينيد چه ليست بزرگي بهتون مي ده. ولي حالا سرچ کنيد : بدي + دشمني + نفرت .    the url can not find  مي ده. آخه اينا اصلا وجود ندارن اينجا. خيلي گذشته . مي خواي disconnect کني اما دلت نمي خواد . دوست داري بازم online  باشي......
2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

باران
گفت: شيفته‌ی باران‌ام.
گفتم: می‌دانم.
گفت: نمی‌دانی. هيچ کس نمی‌داند که به هنگام بارش باران چه شوری در من بيدار می‌گردد.
آن چنان بی تاب و بی‌خود می‌شوم که تاب ماندن در زير سقف و سرپوش ندارم.
هر کجا که باشم، با هر که نشسته باشم، دگر سر از پا نشناسم.
کلاس درس وسودای نمره‌ی امتحان، هيچ يک، مرا از رفتن باز ندارد.
نه گرمای بستر و نه ديدار يار.
سر برهنه و دل باخته بيرون زنم و در زير باران چونان تشنه‌گان جشن سيرآب شدن گيرم.
در زير بارش تند ابرها بی‌قرار شتاب کنم.
با باران از درد گويم و رازهای پنهان در دل.
با باران بگريم تا اشک‌ها را آب باران بشويد و ببرد.
در زير باران، بی دغدغه نگاه ديگران، بخندم و دست افشان و پای کوبان با رقص باران به پيشواز سخاوت و بخشش آسمان روم.
با باران دل از غبار اندوه و گرد کينه بشويم.
با باران زنگار از آينه‌ی دل بزدايم.
با باران شادمانه برقصم.
باران هر چه تندتر، دل من شيداتر.
رگبار را جشن گيرم و به چشمان تر خورشيد بخندم.
شاخه‌های شسته و تر را ببوسم.
خاک باران زده را ببويم.
گل‌های خيس سرخم کرده در زير بارش آسمان را نوازش کنم.
.............
باران سرود آسمان است.
باران آوای مهر ابرهاست.
باران بخشنده‌ای بی چشم‌داشت است.
باران شوينده‌ی ناپاکی‌هاست.
باران دست نوازش‌گر آسمان است.
باران سرود هستی و ايثار است.

باران باران است.
می‌بارد و می‌شويد و جان می‌بخشد.
ناپاکی می‌شويد و تن خويش آلوده می‌دارد.
باران ترانه‌ی مهر آسمان است.
باران فرزند خدايان است.
باران هديه خدايان است.
باران باران است.

در زير باران رنگ‌ها تاب‌ناک گردند و سياهی ناپديد گردد.
من شيفته‌ی باران‌ام.
......................
و من هر بار که ابری در آسمان می بينم، می دانم که او دل نگران، چشم به راه باران است.
می‌دانم که اگر ببارد تا ساعت‌ها در زير باران رقص شادمانی خواهد نمود.
می‌دانم که پس از باران، آب‌چکان و دل شسته بازخواهد گشت.
می‌دانم که تب خواهد کرد و چند روزی توان برخاستن نخواهد داشت.
می‌دانم که پاکی دل و جان‌اش را که به زلالی چشمه‌ساران است، از باران دارد.
می‌دانم روشنای دل و تازه‌گی روح‌اش را از باران برگرفته است.
می‌دانم نگاه‌زيبابين و خطاپوش‌اش بارانی است.
آن اندازه دل داده است و دل از غبار شسته است که خود چشمه‌ای جوشان و پاک گشته است.
و او خود، باران است.
و من سخت دل‌ام برای گل يخ باران‌زده‌ای که مرا به مهمانی مهر برد، تنگ است.
من نيز دلم هوای باران دارد.
من نيز نياز به دل شستن و درد دل کردن با باران و نازنين گل يخ خويش دارم.
باران ترا به نام ابر و پاکی سوگند دهم که بباری.
ببار که او چشم به راه توست.
ببار که من سخت دل چرکين‌ام.
ببار که من سخت دل تنگ‌ام.
ببار که گل‌ها در ميان دود بی نفس و آلوده تن گشته‌اند.
ببار که رنگ‌ها چرکين‌اند.
ببار که دل‌ها تشنه‌اند.
ببار تا با سرود مهر و زمزمه‌ی شاد باران رقصی مستانه کنم.
ببار که او بی‌تاب است.
ببار که من غبار اندوه گرفته‌ام.
ببار نازنين.
ببار
2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

چشم به راتم
2
2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

گل نازم دوست دارم
 

"وقتی بارون میاد

دستاتو بگیر زیر بارون

هر چند قطره که گرفتی همون قدر منو دوست داری

ولی به تعداد قطره هایی که نگرفتی

من

((تو)) رو دوست دارم

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

باز هم تقدیم به گل نازم
اگه تا روز قيامت
                                   داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو مي مونم
                                    با دلي پر از صداقت
اگه با اشكاي گرمم
                                    دلتم برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه
                                    بعد دنياي دو روزه
اگه نقش قصه ها شي
                                    مه روي قله ها شي
بري و از من جدا شي
                                    اگه باشي و نباشي
نه فقط عاشقت هستم 
                                 مر حمي رو قلب خستم
اين تويي كه مي پرتستم
                                    سر سپرده ي تو هستم
نه فقط عاشقت هستم 
                                   مر حمي رو قلب خستم
اين تويي كه مي پرتستم
                                   سر سپرده ي تو هستم
اگه جاي تو به اين دل
                                   همه دنيا رو ببخشم
مي گذرم از هر چه دارم
                                   اگه  باشي عاشق من
اگه زنجيره به پاهام
                                   اگه قفل و اگه صد بند
مي رسم هر جا كه هستي
                                  به تو عشق تو سوگند
اگه باشي تاجي بر سر
                                  يا كه از ذره اي كمتر
دله من داغ تو داره
                                   تا ابد تا روز اخر
نه فقط عاشقت هستم 
                                  مرحمي رو قلب خستم
اين تويي كه مي پرتستم
                                  سر سپرده ي تو هستم
اگه پاي قلب تب دار
                                  بشم از عشق تو بيمار
يا وجود عاشقم را
                                  ببرم تا چوبه ي دار
اگه زندگيم فنا شه
                                طوعمه ي خشم خدا شه
يا كه در حسرت عشقت
                                 روحم از بدن جدا شه
اگه قلبم و شكستي
                                 رفتي و از من گسستي
مهربون يا خود پرستي
                               هر چه هستي هر كه هستي 
نه فقط عاشقت هستم 
                               مرحمي رو قلب خستم
اين تويي كه مي پرتستم
                                سر سه پردهي تو هستم
نه فقط عاشقت هستم 
                               مرحمي رو قلب خستم
اين تويي كه مي پرتستم
                                تو بتي من بت پرستم
2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

یک نفر یه جایی

یک نفر........

یک جایی......

تمام رویا هاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس می کنه زندگی واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو بخاطر داشته باش

یک نفر........

یک جایی......

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

 

عشق یعنی مستی يعنی دیوانگی  

          عشق یعنی با جهان بیگانگی

                    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                              عشق یعنی سجده ها با چشم تر

                                        عشق یعنی سر به دار اویختن

                                                 عشق یعنی اشک حسرت ریختن 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  

          عشق یعنی مست و بی پروا شدن

                   عشق یعنی سوختن یا ساختن

                            عشق يعنی زندگی را باختن 

                                                                        عشق یعنی....

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دلم گرفته، دلم خیلی گرفته. دیگه نمی گم خیلی تنهام. چون می دونم برات یه حرف تکراریه. حتی برای خودم این حرفا تکراریه. چی بگم برات؟ از کجا برات بگم؟ وقتی که گوشت با منه و اما فکرت و حواست یخه جای دیگه است. چه طوری برات بگم عاشق نگاهتم وفتی تو عمق چشات یه عشق دیگه است؟ چه طوری بهت بگم آرزوم یه لحظه داشتنته وقتی عشق شب و روزت شده یه نفر دیگه!

چه طوری بهت بگم دوستت دارم وقتی تو چشمام زل می زنی و با خجالت می گی : اینقده دوستش دارم! عزیزم دلم خیلی گرفته، نه راستشو بگم دلم خیلی شکسته!

چه طوری بگم چه طوری بگم؟ آخه من قصه عاشقی مو جز تو باید برای کی باید بگم؟ نه، نمی گم. دیگه هیچی نمی گم. دلم نمی خواد فقط برات بنویسم، بنویسم چون می دونم نمی خونی، بنویسم چون می دونم خالی می شم. تازه مزاحم آرزوها و عاشقی های تو هم نیستم.

می نویسم:

عاشق نگاهتم.حتی اگه چشمات یه بار توی چشمام عشقو نبینه. حتی با اینکه می دونم تو چشات آتیش یه عشق دیگه است.

می نویسم:

آرزوم داشتن تویه، حتی با اینکه می دونم یه آرزوی محاله، حتی با این که می دونم صد تا آرزو هم که بکنی اسم من تو هیچ کدومش نیست!

می نویسم:

دوستت دارم، حتی با اینکه می دونم دوستم نداری، حتی با اینکه می دونم اصلا برات مهم نیست. دوستت دارم، آخ کاشکی دوستت داشتم. عاشقتم. عاشق چشای بی اعتنات!

می نویسم:

دلمو بردی، بد جوری بردی، با اینکه می دونم دلی که آرزوی داشتنشو دارم نشسته توی دستای یه دختر خوشبخت. حتی با اینکه می دونم دیگه دلی توی سینه ات نیست.

می نویسم:

قصه عاشقی مو برای تو می نویسم فقط برای تو! می نویسم که نخونی، که ندونی، که نفهمی، که بهم نخندی. می نویسم که هیچکی ندونه. می نویسم که فقط خدا بدونه: می پرستمت، با همه وجودم می پرستمت

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

تقدیم به گل نازم
اگه یه روز بغض گلوت رو فشردبهت قول نمی دم که می خندونمت

ولی می تونم باهات گریه کنم

اگه یه روزنخواستی به حرف کسی گوش کنی بهم بگو.......

قول می دم که خیلی ساکت باشم

اگه یه روزخواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی

اما میتونم باهات بدوم

اگه یه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن

احتمالا بهت احتیاج دارم

اما اگه یه روز رفتی و دیگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم

اما ازت می خوام وقتی اومدی یه شاخه گل واسه رو قبرم باخودت بیاری
2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط یزدان  |