تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
جوننها كيف كنين
2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط یزدان 

 

خوا هش می کنم 

دیگه نظر ندین

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط یزدان 

دیگه دیدنم محاله

زخم شب می شد کبود.

در بیابانی که من بودم

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

نه صدای پای من همچون دگر شب ها

ضربه ای به ضربه می افزود.

***

تا بسازم گرد خود دیواره ای سر سخت و پا بر جای،

با خود آوردم ز راهی دور

سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.

ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند

از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

که خیال رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست.

***

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

لیک پندارم، پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن می ریخت.

***

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیکردیوار:

حسرتی با حیرتی آمیخت.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت
اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت
گفتی به من غصه نخور میرم و برمی گردم
همسفر پرستوها میشم و بر می گردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم
عزیز رفته سفر کی برمی گردی
چشمونم مونده به در کی برمی گردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای زعالم بی خبر کی برمی گردی
غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم
پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم
پرستوهای عاشق به خونشون رسیدن
اما چرا عزیز دل هرگز تورو ندیدم
گفتی به من غصه نخور میرم و برمی گردم
همسفر پرستوها میشم و بر می گردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم
عزیز رفته سفر کی برمی گردی
چشمونم مونده به در کی برمی گردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای زعالم بی خبر کی برمی گردی
عزیز رفته سفر کی برمی گردی
چشمونم مونده به در کی برمی گردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای زعالم بی خبر کی برمی گردی
عزیز رفته سفر کی برمی گردی
چشمونم مونده به در کی برمی گردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
ای زعالم بی خبر کی برمی گردی
2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

 

اگر از صبح تا شب ناز در وکنی                از اون لبهات صدا ساز در وکنی

اگر از صبح تا شب قهر در وکنی              از اون مار بـــوآ زهـــــر در وکنی

اگر که وویگــولنزج مردم به بنده               که این عشق شما خشکه به چنده

                 بازم من وگویم عشقم گرانه                  همـــه زندگی یعنی عشقــولانه

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

« پاره هاي دل »

چند روزي است كه من             پي الفاظ مسيحايي نور

مي دَوَم تا تَه دور                    مي رَوَم در پي آواي اَهور

شب ندارد سَرِ خواب

مي روم تا كه دلي شاد كنم

يا كه از داغ دلي ياد كنم

مي روم تا بروم سوي اُفق

ياد من هست كه آن روز چه مي گفت آن كور

آن كه مي ديد همه راز جهان را بي چشم

تَهِ اين راه كجاست ؟

آن مسافر كه شبي آمد و رفت

چه نوشت ؟          چه سرشت ؟

چه پيامي را با خود مي بُرد ؟

ياد ما باشد آن روز كه رفت                و نيامد ديگر

كه بهار دل ما جاي دگرگوني هاست

نه به عادت سپُريمش آن را

نه به دَستان خزان باز دهيم

بنگاريم بر آن دُر گران

كه شود جاويدان

پاره هاي دلمان.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 6:46 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

عشق

 عشق چیست

 عشق برگ لطیفی است که تنها دستان من و تو می تونه اون رو لمس کنه!

از دریا پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : خشکیدن!

از گل پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : پرپر شدن!

از زمین پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : لرزیدن!

از آسمان پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : باریدن!

از کوه پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : آتشفشان!

از انسان پرسیدند: عشق چیست؟ ...

ناگهان ندائی از درونش گفت : ((جدائی...))!!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 6:40 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

دوستم نداشته باش

گفتم به او كه دلت از چه جنسي ست كه نداي دل مرا نمي شنوي؟

جوابم نداد.

گفتم مگر با تو چه كرده ام كه از من مي گريزي؟

جوابم نداد.

گفتم كجاي حرف مرا دوست نداري كه اصلاحش كنم؟

جوابم نداد.

گفتم به چه طريقي به نزدت بيايم كه دوستم بداري؟

جوابم نداد.

گفتم چگونه خود را بيارايم كه نگاهم كني؟

جوابم نداد.

گفتم كجاي دنيا بروم كه پيشم بيايي؟

جوابم نداد.

گفتم به چه طريقي برايت سخن بگويم كه لبخندم زني؟

جوابم نداد.

گفتم به چه وزني برايت شعر بگويم كه گوشم دهي؟

جوابم نداد.

گفتم چه كار برايت كنم كه جوابم دهي؟

جوابم نداد.

گفتم چه كارت كنم كه خوشحال شوي؟

بي آنكه نگاهم كند گفت:

دوستم مَدار

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 6:39 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

نمی دونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم
یه روزگونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
 غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
 نمي داني كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

کجایی

به او که در غبار جاده ها گم شد...

 

خدای من!شکایت نمی کنم،حکایت دلتنگیست.

اگه این همه دلتنگ نبودم این حرف هارو هم نمی زدم.گاهی وقتا حکمت بعضی چیزارو تا آخر

عمر هم نمی فهمیم.گاهی وقتا آدم یه طوری می شه که دلش می خواد همش یه آهنگ ملایم

غم آلود،پیش زمینه ی زندگیش باشه.کی این حالت تموم می شه یا این که اصلا قرار هست تموم

بشه یا نه؛سوالیه که مدتهاست ذهن منو مشغول کرده.خیلی داغون و خرابم.دیگه حتی حوصله

ی خودم رو هم ندارم.همیشه از دست این زندگی که با ما در حال جداله،نالیدم.راستشو بخوای

 اصلا از تو توقع نداشتم که با من سر جدال برداری.نمی دونم با خودت و احساست می جنگی

 یا با من؟فقط ای کاش آخرش یه جوری بشه که دل هیچ کدوممون نشکنه.دل تو که خدا کنه

 هیچ وقت نشکنه.نمی دونی چه دردی داره....آدم احساس می کنه همش داره از تو خالی میشه.

نمی دونم کار تو واقعا نتیجه ی یه منطق عجیب غریب بود یا واقعا تموم اون احساسی که با شور از اون

حرف می زدی؛رفت و در غبار جاده ها گم شد.اگه بدونی روزی چند بار این سوال هارو از خودم میپرسم.

راستشو بخوای هنوز هم نتونستم باور کنم به خاطرات پیوسته باشی.

الان خیلی وقته که همه ی خنده هام تصنعی شده.فقط واسه این می خندم که نپرسن" تو چرا نمی خندی؟"می دونی هرچی فکر می کنم نمی تونم خودمو راضی کنم که خیالت و یادت و خاطره هات واسه من کافی باشه.اما مطمئنم که در هر کاری حکمتی هست.شاید تو چیزی رو صلاح دونستی که من هنوز بهش نرسیدم.شاید هم من نباید فکر می کردم که شانه های تو می تونه مأوای امنی برای دلتنگی های من باشه.یا من می تونم مرهمی برای تنها یی های تو باشم،یا آغوشت می تونه پناه خستگی های من باشه،یا صدایم می تونه لالایی رویاهایت باشه.

نمی دونی روزی چند بار همین سوال ها در ذهنم می چرخه و می گرده.گاهی سرم گیج می ره از بس همین ها را تکرار می کنم.اما همین نوشتن ها باز خودش خوبه،کمی مرا از دلتنگی بیرون میاره.باز هم می گم همین که بدونم تو آرامش داری و آشفتگی هایت کمتر شده؛به من هم آرامش می ده

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

یاد

هيچ يا دت می آ يد ! آ ن روز که در آ ن خلوت در کنار هم نشستيم . با هم سخن گفتيم .

 

ميوه چيد يم . دستها يم لرزيد . تو گفتی چيز ی نيست ؛ دنيا لبريز از لرزش است . د نيا

 

سرشا ر از غم است . اشک در چشما نم دويد . گريستم و تو با دستها ی گرمت گونه های

 

خيسم را نوا زش کردی . يا دت می آ يد . چه حرفها به يکديگر زديم . چه نوا زشها که

 

دستا نمان براي هم روا داشت. قلبمان برای هم تپيد , احسا سما ن قليا ن کرد. وجو دمان

 

لرزيد و انديشه مان شکل گرفت

 

نه يا دت نيست !  ما ه رفت ! تو بيهوده وار خند يدی و رفتی و نگذاشتی وا ژ ه شکل گرفته

 

در من با رور شود و من با دنيا يي از حس غر بت تنها ماندم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

نه کسی می دونه من چی می خوام نه کسی می دونه عیب کار کجاست
اگر ا ز چشمانت می خواستم سکوتش را با من قسمت کند

 

بی صدا می ماند

 

و خا موش

 

و نگاه معصوم خويش را برايم می شکفت

 

و از آ رزوی سبزی سخن می گفت

 

که سا لها در انتظا رش بودم

 

و من

 

از آ زادی نگا هت

 

اوج حزين يک قناری را می يا فتم

 

و در تا ر يکی تنها يي خويش

 

صدايت را

 

که آ رام آ رام لالا يي شبها بود

 

به شب می سپردم

 

آری !

 

روزی دگر است

 

و شب بی ستاره

 

و من در ر ؤ يای آ غوش تو

 

در خيال نگا هت اوج زيستن را يا فتم

 

تو را يا فتم

 

و تو از انديشه سبزی سخن گفتی

 

و من مدهوش

 

و تو رها

 

و تو بی نام

 

و تو بی خا طره

 

ومن پريشان

 

و من محزون

 

و صدايت را که رنگ شوق را به چشمانم بخشيد

 

شا يد بارها بود که از تنها يي خويش گريختم

 

و اينک در ورای رمز نگا هت

 

همه اوج سکوت را با ور کردم

 

من از تو لطا فت نسيم را نشا نه گرفتم

 

و تو با آ ن نگاه مهربان

 

رها يي يک شب پره را به چشمانم بخشيدی

 

و من آ موختم که بما نم

 

و شب پرستاره را که می رفت تا از غربتم فاصله برگيرد

 

به خا طره ابدی سپارم

 

و من از تو

 

و در حس نگاه تو

 

همان لذتی را يا فتم که هيچ کس

 

حتی خواب مهتاب هم با ور نداشت

 

آ ری!

 

اگر از کلا مت می خواستم که با من سخن گويد

 

خا موش می ماند

 

و من در ورای خا موش دستا نت

 

غربت شبهای کوچه را می يا فتم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

باز کن دیگه

پنجره را بگشای

 

              و مرا بنگر

 

                  که چگونه در آستانه در

 

                      با چشمانی که به غربت خا ک نزديک است ايستا ده ام

 

 

مرا بنگر

 

  که چه بي صبرانه

 

                  در انتظا رم

 

                     تا تو آ غوشت را بگشا يي

 

   و من در آن

 

          همه راز های عشق را با ور کنم

 

مي دانم

 

مي دانم که با ور مي کنی

 

که سا لهاست

 

        در انتظار بود ه ام

 

           تا چون نطفه ای گرم جان گيرم

 

و دريا بم که تنها يم

 

           همچون شبی سرد

 

تا صبح از راه برسد

       

            و ضيا فت بي انتها يش را پا يا ن دهد

 

 

 

هرگز با ور نکرده ام که گر روزی روی

 

     من با کدا مين سرود وقت رويشم را پا يا ن دهم

 

                       و در انتظار بمانم که ديگر صبحی از راه نرسد

 

 

با ور نمی کنم

 

       که چگونه برای مهر با ني ها يت وا ژه ای بيا بم

 

برای کلا مت

 

       و برای راز تنهايي خويش

 

با ور نمي کنم که اگر در آ غوش تو مأ وا نگزينم

 

          کدا مين طلوع مي تواند غروب بي صدا يم را پا يان دهد

 

نه با ور نمي کنم

 

      که ديگر از تو نخواهم

 

           تا موهايم را به هم صدا يي نسيم نز ديک سا زی

 

 

دوبا ره جان مي گيرم

 

                   دوبا ره آرام

 

                            بي صدا

 

                             در غربت خا طرات فرا موش شده ام

 

در انتظار مي ما نم

 

      نه آن قدر که هميشه ما نده ام

 

                نه آ ن قدر که دگر شب صبح نشود

 

                         و من در تا ريکي اش صدا يي را نشنوم

 

نه!

 

هرگز!

 

مي دانم که آن روز پا يا ن خواهد يا فت

 

و من در لالا يي صدای مهر بان تو

 

همه تيرگيها را از ياد خواهم برد

 

و با ور نخواهم کرد که ديگر هيچ غرو بی نخواهد توانست

 

ذهن پريشانم را از خا طره با تو بودن دور سا زد

 

آ ری !

 

من در آ ستانه در ايستا ده ام

 

                           پنجره را بگشا ی

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

تست دوست داشتن
خانمي که خاطر خواه شما بشه و واقعاً شما رو دوست داشته باشه دست به اين کارا مي زنه:

۱) سعي مي کنه ديدن شما لطمه اي به بقيه کاراش نزنه تا اونجايي که ممکنه به خاطر شما به دليل غيبت سر کلاساش يه درسش حذف بشه

۲)  اگه باهاش شوخي هاي بد بد و خودموني کنين همچين ضايعتون مي کنه اما دو دقيقه بعد خودش يه شوخي بدتر مي کنه و شما رو دچار سردرگمي مي کنه و گيجتون مي کنه

۳)  قشنگ ترين حرفي که ممکنه به شما بزنه اينه " مگه خودت خوار و مادر نداري؟

۴) يه چيزي رو واسه شما خريده و بدون اينکه بهتون بگه اونو نشونتون مي ده و نظرتونو مي پرسه اگه خوشتون بياد مگه واسه بابام خريدم اما خوب ماله تو

۵)  تو فرهنگ لغت اين دختر يادگاري وجود نداره . اما شما مي تونيد اين کلمه رو به اين فرهنگ غني اضافه کنيد و در اصل اين يه فرصت طلايي واسه شماست

۶) سعي مي کنه با کارايي که مي کنه صداي شما رو دربياره و اگه اين قدر احمق باشيد که اعتراض کنيد با چشماني معصوم پر از اشک (که يه برق شيطوني توشه) و لباي آويزون با گردني کج ازتون مي خواد که اونو همين طور که هست قبول کنيد

۷) سعي مي کنه کمکتون کنه تا دوست دختراي جديدي پيدا کنيد که اگه تو اين دام بيفتيد هم اون و همه دختراي اطرافتون ، همه رو از دست دادين.(بچه ها مواظب باشين) 

۸) در جمع دوستان شما رو "عزيزم" خطاب مي کنه و مثل يه مامان مواظب شماست که نکنه يه وقت يه چيزي بخواين اما تو خلوت خودتون به شما مي گه "اوي خره

۹) هيچ وقت حتي اگه در حال مردن هم باشه سراغتونو از کس ديگه نمي گيره مگر اينکه کاري جدا از دوستيتون با شما داشته باشه که در اون صورت حتي اگه زير سنگي که زير پاي يه فيل هستش قايم شده باشين مياد فيل رو فراري ميده و سنگ رو بر مي داره و بيرونت مياره و گوشت رو مي کشه

۱۰) اگه يه وقت مسئله اي پيش بياد اصلا اين زحمت رو به خودش نمي ده که خودشو قاطي کنه يا واسه شما حرص بخوره يا از شما دفاع کنه اما تو خلوت خودش روزي چهار تا ديازپام مي خوره

۱۱)  اگه يه وقتي از دست شما ناراحت بشه به روتون نمياره و جوري رفتار مي کنه که انگار نه انگار.اما واي به حالتون اگه يه روزي اين آتشفشان فروان کنه. (انا لله و انا عليه راجعون)

۱۲)  هر وقت بهش احتياج داشته باشي کمکت مي کنه فجيع همه جوره .چون ديگه در اين مورد نمي تونه جلوي خودشو بگيره. (بابا ناسلامتي عاشقه ها)

۱۳) يکسري جملات و کلمات جدي به شما مي گويد ، مثلاً "اي کاش يکي پيدا مي شد من عاشقش بشم". اگه باهوش باشين مي فهميد اين موقع بايد چي کار کنيد

۱۴) اگه امکانش را داشته باشه به شما زنگ مي زنه که با شما صحبت کنه و واسه اين کارش هزار تا بهونه و دليل محکم پيدا مي کنه

۱۵) توي صورتت خيره مي شه اما يهو ميگه چرا ابروهاتو ور مي داري؟ خيلي ضايع تابلوه! يا چرا موهات رو اين قدر کوتاه کردي؟

 ۱۶) وقتي با هم با دوستانتون هستيد ، شاد و شنگول هستش ، مي خنده و سعي مي کنه تو را هم بخندونه و شاد کنه. اما اگه تو يه مکان خلوت باشيد اگه از ديوار صدا در اومد از اونم صدا مي شنويد

۱۷) اگرامکانش باشه تا سر کلاس يا دم در خونه تو را تعقيب مي کنه بدون اينکه متوجه بشين اگه با هم هستين، احساس راحتي ميکني و دلت مي خواد بپري يه ماچ گنده و آبدار از لپاش بگيري. (اوووي چايي نخورده زود پسرخاله مي شي ها )

۱۸) خيلي راحت دست تو رو ميگيره و راحتم ول مي کنه اما سعي نکن دست اون به زور تو دستات نگه داري که فکر مي کنه داره زندونيه تو مي شه و تو حکم يه زندون بان رو واسش پيدا مي کني

۱۹) برات نامه ميده يا ايميل مي فرسته و از کاراي ضايع که انجام داده يه داستان طنز برات مي نويسه تا تورو بخندونه. تمام اين کارا رو به اين دليل انجام مي ده که خودشو بهتر به تو بشناسونه

۲۰)  اگر ازش بخواي که يک جايي برويد که او معمولاً نمي ره ، يا ازش بخواي کاري انجام بده که معمولاً انجام نمي ده سرتون حسابي منت مي زاره اما تو دلش با دمش گردو مي شکنه. ( تو جون بخواه کيه که بده)

۲۱) هيچ وقت و هرگز (تاکيد مي کنم) از کسي راجع به علاقه شما نسبت به خودش نمي پرسه هيچ وقت و بازم هرگز دو ساعت آسمون ريسمون نبافين که ازش بپرسين شما رو دوست داره يا نه؟ يا دوستاتونو بفرستين جلو.هرگز. بهتر اين کارو تو يه جاي خلوت و بدون هيچ مقدمه اي ازش بپرسين البته ممکنه سک سکش بگيره.اما اگه همچين چيزي باشه فوراً و با پرويي تمام مي گه که عاشق شما شده خيلي خفن. البته اين کارم بهتره بعد از چند ماه يا حتي يک سال بعد از آشنايتون انجام بدين.البته بازم اگه خودتون اونو دوست دارين و در آخر ، يک مرتبه حس مي کني که تازگي ها خيلي به شما بي محلي مي کنه و سعي مي کنه ازتون دوري کنه ولي شما دلت بيشتر براش تنگ مي شه.در اين صورت حتماً جفتتون تو دام هم افتاديد. مبارکه. شيريني ما يادتون نره

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

بیا در آغوشم

آ غوشم بو ی تو را می دهد

 

آغوشم  گر ما ی نفسها يت ر ا می جويد

 

      و در بار گاه با زوانت حس غريب زمزمه ات را

 

روزم را با گريه تو آ غاز کردم

 

من از تا ريکی خويش

 

           از ظلمت سکوتم

 

             با نفسهای بی پروای تو فا صله گرفتم

 

گريه تو

 

بغض ترسهای ديرينه ام را شکست

 

تا با ور کنم که تنها نيستم

 

ديری می گذرد

 

و من وتو

 

     با رها برای رمز عشقمان نغمه ها سراييده ايم

 

و به کس نگفته ايم

 

   که چه قدر تنها ييم

 

من وتو

 

   با رها کوچه صداقت را پيموديم

 

       و کس خبر نداشت که چه قدر سبزی ديديم

 

من وتو

 

   در غربت خاک حس گرم نفسها يمان را نهان کرديم

 

ای کا ش همه با ور می کردند

 

    که اشکهای تو

 

       لرزش اندامم را پايان داد

 

         و تر س خيره ام را که در پشت پنجره های سکوت  برای تو می زيست

 

کا ش کسی می دانست

 

که چه شبها

 

من وتو

 

     با لالا يي آ غوش هم , هم آ واز شديم

 

چه شبها

 

    از مهتا ب خواستيم تا نتابد

 

           تا در تا بش پر شور عشقمان

 

                  بستر سياه شب را رنگين کنيم

 

ای کا ش کسی با ور می کرد

 

چه وقتها من و همه تنها ييها يم

 

              سر بر شا نه های تو گذاشتيم

 

و تو با زمزمه عجيبی در گوشهايم

 

                  ا ز من خواستی که نگريم

 

د ير زما نی است که با تو سخنها گفته ام

 

دير زمانی است که از تو خواسته ام

 

ديگر برای تنها ييها يمان نگريی

 

از تو خواسته ام تا در شور دميدن صبح بما نيم

 

و از خورشيد بخواهيم که طلوع نکند

 

تا شا يد من و تو دگر با ره در سکوت شب هم آ واز شويم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

محاکمه

جلسه محاکمه عشق بود

و قاضی عقل

 

و عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

يعنی فراموشی

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با اون مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی ديدن اونرا داشتی

ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنيدن صداش بودی

يا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به اون ميسوختی

دستها با شما هستم که در آرزوی لمس کردن اون زندگی می کرديد

و شما پاها که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چی شده اينچنين با اون مخالفيد

همه اعضا روی برگرداندندو به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت:ديدی قلب همه از عشق بی زارند

ولی من متحيرم که باوجودی که عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت می کنی

قلب ناليد :که من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار می منم

و فقط با عشق می توانم يک قلب واقعی با شم

پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم

                                                                                          

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

می تونم
 

               

 

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت

                                                           واسه تو مرحم تنهايي باشم

 مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد

                                                           تو شبات عطر ترانه بپاشم

 مي‌تونم از آسمون قصه‌ها

                                                           واسه تو صد تا ستاره بچينم

 مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد

                                                           واسه تو روزي هزار بار بميرم

 مي‌تونم با يه سلام گرم تو

                                                           تا ابد زندگي‌مو آبي كنم

مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت

                                                          دردامو با هق‌هقم خالي كنم

 مي‌تونم با تو به هر جا برسم

                                                          توي خواب اسمتو فرياد بزنم

  مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو

                                                          توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

 مي‌تونم تا به هميشه پا به پات

                                                          توي هر قصه كنارت بمونم

 مي‌تونم زير پر ستاره‌ها

                                                          واست از ليلي ومجنون بخونم

 مي‌تونه نگاه مهربون تو

                                                          منو تا مرز شقايق ببره

 مي‌تونه قشنگي برق چشات

                                                          منو از ياد حقايق ببره

 مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام

                                                          خبر از يك شب يلدا رو بده

 مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام

                                                          واسه من نويد فردا روبده

 مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات

                                                         همه قصه‌هامو رؤيايي كنه

 مي‌تونه گرماي مهربونيهات

                                                         همه زندگيمومهتابي كنه

 مي‌تونه وجود سرد و خستمو

                                                        شوق ديدار تو مبتلا كنه

 مي‌تونه حس غريب بودنت

                                                        درداي زندگيمو دوا كنه

 مي‌توني توخستگي‌هاي تنت

                                                       به من و شونه‌ي من تكيه كني

 مي‌توني با يه نگاه زير چشم

                                                       دل كوچيكمو ديوونه كني

 مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون

                                                       تا هميشه بوي دستاتو بدن

 مي‌تونن حتي اگه خودت نگي

                                                       واسه من از عشق تو خبربدن

 مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ

                                                      منو ديوونه‌ي عشقت بدونن

 بذاراز اينجا به بعد مردم ما

                                                      منو مجنون تو شعرا بخونن

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

جوکستان
اینم چند تا جوک با هال

*****

ترکه با احساس یه نفر بازی میکنه ۳ به ۰ میبازه

**********

انجمن حمایت از نمازگزاران قزوینی سجاده با آینه بغل میسازد

********

ترکه رو می برن زیر سوال له میشه

*********

یه مرغه اکس می خوره اسراییلیها میگیرنش   گفتن چرا این مرغ رو گرفتین

گفتن هی میگه   قدس قدس قدس ...

*********

اگه گفتین چرا دو تا ترک نمیتونن شبها پیش هم بخوابن؟؟؟؟؟؟؟

 

...

...

...

آخه دعوا میگیرن کی وسط بخوابه

 

چرا نظر نمی دین  

بی معرفت نباشین

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عشق و بوسه

کودکی دخترکی موقع خواب

سخت پاپیچ پدربودوازاومی پرسید:

زندگی چیست پدر؟

پدرش ازسربی میلی گفت:

زندگی یعنی عشق

دخترک بادل پرشوری گفت:

عشق رامعنی کن؟

پدرش دادجواب:

بوسه گرم توبرگونه من

دخترک خنده برآورد زشوق

گونه های پدرش را بوسید

زان سپس گفت پدر:

عشق اگربوسه بود

بوسه هایم همه تقدیم به تو

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

جیگر

آخی چه نازه.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

نوبت من
دستها بالا بود

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید

داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود ....سهم من چیست مگر

یک پاسخ

پاسخ یک حسرت!!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگیها

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

من
من ستیزم همه مهر

من گریزم همه شوق

من شتابم همه شور است و امید

من اگر قطره شوم در دل خاک

من اگر سبزه شوم بر سر کوه

یا چو خورشید نشینم پس ابر

تو مرا خواهی دید

که ز دور

عطر رخسار تو را می بویم

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

من تو رو می خوام

رتبه اول کنکور نمی خوام.

 gf خوشگل پولدار نمی خوام.

دوست دارم چتیدن رو ولی جز تو از هیچ کسی  pm نمی خوام.

 بی تو من  yahoo messenger نمی خوام تو که نیستی سیستمم رو نمی خوام

. یکی پرسید: اگه id یت هک بشه حتی این خیال زشت رو نمی خوام.......

من تو رو می خوام تو رو میخوام اونارو نمی خوام

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ممنونم

اين قناعت تو عجب دل مرا ميشکند

اين چيزي نخواستنت وبا هر چه که هست ساختنت...

اين چشم و دست و زبان توقع نداشتنت وبه ان سوي پرچين ها نگاه نکردنت...

کاش کاري مي فرمودي دشوار وناممکن که من به خاطر تو سهل و ممکنش ميکردم ...

کاش چيزي ميخواستي مطلقا نا ياب که من به خاطر تو ان را به دنياي يافته ها مياوردم

کاش ميتوانستم همچون خوبترين دلقکان جهان تورا سخت وطولاني وعميق بخندانم...

 کاش نامه اي بودم حتي يک بار با خوبترين اخبارها...

کاش کاش اي کاش اشاره اي داشتي امري داشتي نيازي داشتي روياي دور و درازي داشتي...

کاش يکبار نگاه مرا ميخواستي.....

 اه که قناعت تو ..اين قناعت تو عجب دل مرا ميشکند...

اما در عوض تو چه خوب ارزوهايم را براورده ساختيش بالشي بودم نرم براي لحظه هاي سنگين خستگيهايت

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

حالا نوبت آقایون هستش
1- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.

2- مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.

3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.

4- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.

5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.

6- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.

7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

8- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.

9- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.

10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.

11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.

12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.

13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.

14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.

15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.

16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.

17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.

18- ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد
2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

این هم برای خانم ها که کمی کیف کنند؟!!!!!!
1- نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.

2- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند).

3- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.

4- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.

5- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

6- عمرتان بسيار طولاني است.

7- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.

8- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.

9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.

10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.

11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.

12- عشق و هنر ابداع شماست.

13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.

14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايدبدوند تا به پاي شما برسند!.

15- بهشت زير پاي شماست.

16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.

17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.

18- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد.

19- به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.

20- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.

21- مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مي‌نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه ي حضور بگيرند.

22- مي‌توانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داشتيد بپوشيد از شلوار تا دامن... و هرنوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.

23- مجبورنيستيدبارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چراكه شما يك خانم هستيد!.

24- حق تقدم با شماست.

25- مرد از دامن شما به معراج مي رود.

26- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.

27- نيم بيشتر صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.

28-ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد.

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

نمی دونم اسمشو چی بزارم

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند.شادی غم غرور عشق و...روزی خبر رسید به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنان جزیره قایقهایشان را آماده کردند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست به او گفت:

آیا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت: نه مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خودم ببرم چون تو تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلود گفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بودکه ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا من تو را خواهم برد.

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟

علم پاسخ داد: زمان.

عشق با تعجب گفت: زمان! او چرا به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: زیرا تنها  زمان قادر به درک عظمت عشق است.

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

این هم یه جوک جدید (شرمنده)
یه روز یه مرده یه ۱۰۰ تومانی میندازه توی صندوق صدقات بعد از چند متر که توی خیابون میره ماشین بهش میزنه و میمیره .

روز قیامت میشه و میره پیش خدا میگه خدا من که ۱۰۰ تومانی انداختم توی صندوق صدقات چرا هنوز چند متر نرفتم منو کشتی  بعد خدا میگه :

۱۰۰ تومانیت گوشه نداشته بید جیگر

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدیگر ویرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم

بر لب پیمانه می کردم

 

 عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

 که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ,

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه می کردم

 

 

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم ؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و , تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد !

و گرنه من بجای او چو بودم

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

غریبه

باز هم تو غریبه

ساده و ساکت

از دور دستها آمده ای

چرا حرف نمی زنی

از دست من کاری ساخته نیست ؟

من هم چون تو درد کشیده ام

اما غریبه

درد من از جنس تو نیست

غصه های من آخر قصه هائیست

که تو آنها را هرگز نشنیده ای

داستانی از بایدها

داستانی از سوختن من و سکوت تو

چیزی نمی گویی غریبه ؟

دلواپس من نباش

به عادت حضورت دل خوش است

حتی وقتی نیستی

باز هم عاشق تو ست

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

سلامم رو تو پاسخ ده
سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
كه اينجا آدمك بسيار اما باز
تويی در شهر خاموشی
همه معنای فريادم
سلامم را تو پاسخ گوي با لبخند بی تزوير
بپرس احوال تنهايی من را
حال اينجايم
مپرس از اتفاق ياُس فرداها
مگو با ما چه خواهد كرد اين تقدير
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنيای پاكی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدايم كن ز اين و آن
رها از منت بی مهر خاكی ها
سلام من صدای وسعت تنهايی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان اميد تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی كه نگذاری
اگر خواهی كه ننشينم تك و تنها
در اين اندوه و حسرت های تكراری
سلامم را تو پاسخ گوی ...
2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عشق

عشق

چگونه عشق را دریابم

                     با احساس

                              با لمس

                                      نه نه  چگونه

                                           شاید عشق در وجود هر کسی نیست

                                 شاید عشق را باید خرید    

                                             از کلبه ان پیرمرد درویش

                                                              از عطاری سر کوچه

                                                                       ویا از ماست فروش محله

                                        کمک کن  عشق را دریابم

                                                               اری کمک کن عشق را دریابم

                       من از عشق تهی هستم

                      من از عشق تهی هستم

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

سرنوشت

سرنوشت.......

می دونستم ، می دونستم

             که این سرنوشت ماست

                                 دوری

                                      تنهائی

                                          و .......

                                      دیدی گفتم ، دیدی گفتم

                                                     سر نوشت ما با هم رقم خورده

   کجاست سرنوشت ، اون سرنوشت که ما را به هم برسانه

                                                  کجاست اون سرنوشت

                                                                که نفس صبر را بریده 

            بیا فراموش کنیم سرنوشت را

                                      دلت را به من بسپار ای یار

            اهای سرنوشت

                        ما را با تو کاری نیست 

                                          از ما بگذر

                                         از ما بگذر

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عزای عشق
باز هم امشب زير لب صدايت ميكنم


اشك ميريزم، دو چشمم را فدايت ميكنم


در نگاه خسته ات، دنبال حرفي تازه ام


هر چه ميخواهي بگو ، من هم دعايت ميكنم


خسته اي، طاقت نداري،خوب ميدانم


بيقراري ميخواهي كه از پيشم بري خوب ميدانم


طاقت اشكت ندارم،پس رهايت ميكنم


رفته اي،من مانده ام در انتهايِ عشق تو


رفته اي،من مانده ام تنهايِِ تنها با غم تلخ وداعِ تو


رفته اي ، خوب ميدانم دگر هرگز مرا در ياد نداري


رفته اي با دگري،قلبم شكستي،


خوب ميدانم كه حتي اشكم را هم به خاطر نداري


رفته اي،من مانده ام در پشت ديوارِ غرور تو


رفته اي ، من هم ميروم،اما نه مانند تو


رفته اي،من هم ميروم قربانِ عكس تو


رفته اي،من هم ميروم جان ببازم در عزايِ عشق تو

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

يک روز صبح که زير بارون خيس شدي

از اين که به صورتم نگاه کني خجالت خواهي کشيد

و براي خاطراتي که پيش من جا گذاشتي

يک عمر آه کشيده و گريه خواهي کرد !

بدون اينکه کسي زيبائيت رو ببينه

همراه خاطراتم تا محشر پير و افسرده خواهي شد !

و با نا اميدي که در درونت لانه خواهد کرد

تا ابد با يادم خو خواهي گرفت

فکر نکن به دنياي من هم آفتابي طلوع خواهد کرد !

اگر تو نيستي ديگر آفتابي نخواهد بود

سياه بشه دنيايم ! ويران بشن کوه ها !

چرا که بعد از اين جز خودم دوستي نخواهم داشت !

مگه تو نمي گفتي مردها گريه نمي کنند ؟

پس نگاه کن چگونه گونه هايم خيس اشکند !!

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عشقولانه
این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند. با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند. این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست. همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده.

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش
.

اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی
.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری
.

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی
.

حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه
.

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی
.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد
.

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن
.

دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره
.

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم
2 نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 5:2 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

بله
 

دوشيزه محترم براي بار سوم عرض مي كنم  آيا بنده وكيلم شما را به عقد...

از زير نور سفيد نگاهي به داماد كرد . باورش نميشد به آرزويش رسيده باشد . صداي عاقد بار ديگر آمد: بنده وكيلم ...

تمام توانش را جمع كرد در صدايش و با صداي بلند گفت : بله.

كه در همان حال چيز محكم به پهلويش خورد. سرش را كه برگرداند مادرش را ديد كه با عصبانيت بالاي سرش ايستاده بود و داد مي زند :

" دختر دو ساعته دارم صدات مي زنم تازه ميگي بله؟...لنگه ظهره نمي خواي بلند شي؟ "

2 نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 4:59 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

با اجازه چند تا جوک هم گذاشتم

******

تركه تلوزيون رو روشن ميكنه، ميزنه كانال يك، ميبينه يك ملاهه نشسته داره صحبت ميكنه. ميزنه كانال دو، ميبينه چهار تا ملا نشستن دارن باهم حرف ميزنن. ميزنه كانال سه، ميبينه يك مجلسيه 15 تا ملا نشستن باهم بحث ميكنند. ميزنه كانال چهار، ميبينه صدهزار تا ملا نشستن تو يك سالن، يكيشون داره براي باقي حرف ميرنه. داد ميزنه: هوي اصغر! زود اون دبه نفتو بيار، لونه‌شون رو پيدا كردم!

**********

میدونی خدا وقتی دومین سیاه پوست رو آفرید چی گفت؟

گفت: اه ، این یکی هم سوخت

***********

تر که ۱۰۰ تا بليط اتوبوس ميخره ميده به راننده ميگه :
آقا دربستي !

**************

ترکه ميخواسته دور کمرش رو

اندازه بگيره... خط کش رو ميکنه تو نافش... ضرب در 3.14 ميکنه

**************

یه خروسه پول نداشت ازدواج کنه

گالینا بلانکا می خره

 

2 نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 4:56 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

فرهنگ لغت
آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود

آدم خوار: انسان دوست افراطي

آدم مغرور: كسي كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد : يه وجب بلند تر بزن

احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا مي دانند

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند

عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

ماچ : بوسه اي كه هنوز رنگ آرتيستي نگرفته

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند

هالو :شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

2 نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 4:47 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

کجایی
 

"بر پيراهنت دست مي كشم "

نبض تو مي زند،

                   پس كجايي كه نمي بينمت !

يادم مي آيد من شعر مي سرودم 

                                          كه تو رفتي.

          "و همين بهانه ات بود."

روزي خواهي آمد.

                      بي بهانه شعر مرا خواهي خواند.

"بر پيراهنم دست خواهي كشيد."

نبض من خواهد زد،

                        اما مرا نخواهي ديد! 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 5:6 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

تو برو

مطمئن باش!

             برو!

ضربه ات كاري بود.

                        دل من سخت شكست

                                  وچه زشت، به منو سادگي ام خنديدي!

 به منو قلبي پاك

            كه پر از ياد تو بود.

 و به يك قلب يتيم

                  كه خيالم مي گفت :

                                            "تا ابد مال تو بود."

تو برو

    برو تا راحت تر

تكه هاي دل خود را سر هم بند زنم

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 5:2 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم ترانه ای قشنگ از مجید

با من بگو از عشق اي آخرين معشوق
که براي رسواي دنبال بهونم با بوسه آروم
خوابم رو دزديدی تو شدي تعبير روياي شبونم
من تو نگاه تو دنيام رو ميبينم فرداي شيرينم
گلی نازنين من.چشماي تو افسانه نيست که تموم
خواب وخيالم بود.تقدير من عشق تو شد که
 هميشه فکر محالم بود
شبهای تنهاي هم رنگ گيسوت آغوشت رو باز کن
بانوي مهتابي.دل واپسي هارو با خنده اي کم کن
که تويي پايان ترديد و بي تابي من تو نگاه تو
دنيام رو ميبينم فرداي شيرينم گلی نازنين من

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

sms
برام sms هاي قشنگي مي فرستاد .

خيلي دوست داشتم صداشو بشنوم ،

اما هميشه گوشيش روي پيغام گير بود .

يه روز برام نوشت:((اگه واسه دنيا يكي هستي ، واسه من يه دنيايي))

 جمله اش دلم رو لرزوند.

بهش زنگ زدم ... خدايا ...

با سومين بوق  اين بار گوشي رو بر داشت.

حالا گوشي از دستم افتاد ....

اون پدرم بود...

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ساكت
گفتم دوست دارم ، گفتي ساكت.

گفتم عاشقتم ،  گفتی ساكت .

گفتم دلم برات تنگ شده ،  گفتي ساكت .

گفتم مي خوام باهات ازدواج كنم ، گفتي جدي؟!

گفتم ساكت

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

نه هوس می کنم نه حسی دارم فقط دوست دارم گریه کنم تا باهم یکی شیم دوباره
ديگه هوس نميكنم عشق تو مال من بشه

شيطونيات واسه همه غم هات براي من باشه

ديگه هوس نمي كنم همراه زندگيم بشي

مونس تنهائيام و همدم سادگيم بشي

ديگه هوس نمي كنم چشاتو تو خواب ببينم

سبد سبد اقاقيا براي چشمات بچينم

ديگه هوس نمي كنم از عطر تو شعر بسازم

با خواب چشمات بميرم با هر نگات دل ببازم

ديگه هوس نمي كنم عاشقي رو پيشه كنم

با هر نگات بلر زمو توي دلت ريشه كنم

ديگه هوس نمي كنم رنگ چشاتو بر بشم

با اشكاي داغ چشات سر تا پا خيس و تر بشم

ديگه هوس نمي كنم بهم بگي دوستم داري

ديگه اينو بهم نگو چون كه مي دونم نداري

ديگه هوس نمي كنم با عشقت آشنا بشم

بعد يه مدت عاشقي مثل تو بي وفا بشم

ديگه هوس نمي كنم با هم ديگه بريم بهشت

چه سر نوشت تلخيه قصه ما رو بد نوشت

ديگه هوس نمي كنم اشكام بشن مثال رود

هر كي مي خواد هر چي بگه بذار بگن عاشقي رو بلد نبود

ديگه هوس نمي كنم هر چي هوس كردم بسه

عاشقي بد دردي شده عاشق هميشه بي كسه

 

***************************************

 

ديگه هيچ حسي ندارم تا بازم شعر بنويسم

تا بخونم براي تو با چشاي سرد و خيسم

ديگه هيچ حسي ندارم تا بگم برات مي ميرم

كه بگم تا دنيا دنياست دستاي تو رو مي گيرم

ديگه هيچ حسي ندارم كه صدات كنم عزيزم

كه سبد سبد ستاره واسه يه نگات بريزم

ديگه هيچ حسي ندارم كه براي تو فدا شم

كه اگه بري تو  پوچ و واهي و فنا شم

ديگه هيچ حسي ندارم كه باز لالايي بخونم

ديگه حتي نمي تونم تو رو از خودم بدونم

ديگه هيچ حسي ندارم ، تو براي من غريبي

يه دروغي، يه سرابي ، تو خود خود فريبي

ديگه هيچ حسي ندارم كه به تو خيره بمونم

ديگه هيچ وقت نمي تونم هم صدا با تو بخونم

ديگه هيچ حسي ندارم كه بگم عاشقت هستم

كه بازم ازم بپرسي راس راسي لايقت هستم؟

ديگه هيچ حسي ندارم كه به ياد تو بخوابم

كه مثل ستاره باشم تو شباي تو بتابم

ديگه هيچ حسي ندارم حسوديم بشه به يارت

تو برو هميشه خوش باش ، من چكار دارم به كارت؟

ديگه هيچ حسي ندارم ، نه ديگه دوستت ندارم

برو از شهر و ديارم ، تو ديگه تنها بذارم

******************************************

وقتي ياد تو مي افتم چشام از گريه مي باره

بازم امشب قاب عكست منو آروم نمي زاره

اينجا آسمون سياهه حتي ابر هاي بهاري

با نگاههاي غريبت باز منو گريه مياري

تو كه شبهام و نديدي من با عشقت خواب نداشتم

واسه سكوت چشمات جز سكوت جواب نداشتم

بازم امشب واسه تو من يه شعر تازه گفتم

تو كه نيستس تا ببيني بي تو من چه ها شنفتم

كي ميگه قول و قرارت يه فريبه يه دروغه

مي دونم مياي دوباره ماه من چه پرفروغه

********************************************

تو اونجا و من اينجا تنها شديم دوباره

بيا من و تو ما شيم يه دست صدا نداره

بيا سنگ صبورم غصه ها رو دور بريز

قرارمون يادت رفت ؟ توي يه عصر پاييز

گفتي مياي و با عشق دستامونو مي گيريم

به هم ديگه قول ميديم تنها جايي نميريم

گفتي ترانه هاتو واسم هديه مياري

پس كو ترانه عشق نكنه دوسم نداري

نامه رسيد به دستم عاشق شدي دوباره

وقتي اينو شنيدم دلم مي خواست بباره

باور كنم كه رفتي يا شوخي و فريبه

نكنه اگه اومدي با من بشي غريبه

پس اون قرارا چي شد همه تو تقويما مرد؟

نگاهي عاشقونه قلبتو با خودش برد؟

هنوز اميد نمرده مي بخشمت بهونم

نامه رو پاره كردم منتظرت مي مونم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

سلام
سلام

بارون و همه چيزها رو برداشتم تا وبلاگم زودتر بالا بياد

ولي از اين آهنگ نميتونم دل بكنم آخه اين آهنگ منو به ياد كسي كه خيلي دوسش دارم ميندازه

گوش كنين زيباست

لطفا نظر هم بدين

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط یزدان  |