تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
می بوسمت...
این دیگه فکر نداره                  وقتی که می شنوی میگن

تو برو با هام نمون                   حتی اسممو نیار

اگه یک شبه دیگه                   زیر بارونا قدم زدی بدو ن

که تمام فکر من پیش تو بود    مثل تو تو زندگیم هیشکی نبود

می دونی حرفی ندارم           اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون

می دونی جایی ندارم             جز امشب زیر بارون برم پیش خدامون

 

                       هنوزم  تو رویاهام هستی ولی....

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم برای تو که ...
Image hosted by TinyPic.com
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

اینو خیلی خیلی دوست دارم ...

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات گذاشت توی دستم.

من بچه بودم او هم بچه بود. سرم را بالا کردم.

سرش را بالا کرد.دید که مرا میشناسد.خندیدم. گفت:((دوستیم؟)) گفتم ((دوست دوست.))

گفت:((تا کجا؟)) گفتم:دوستی که ((تا)) ندارد. گفت:((تا مرگ!)) خندیدم و گفتم:

((من که گفتم تا ندارد!)) گفت: ((باشد تا پس از مرگ!)) گفتم:((نه.نه.نه.تا ندارد.)) گفت:

(( هر جا که باشدمن وتو با هم دوستیم. خندیدم. گفتم:

((تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک تا بگذار.

اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا ان دنیا. اما من اصلا تا نمیگذارم.

نگاهم کرد. نگاهش کردم.باور نمی کرد.میدانستم. او می خواست حتما دوستیمان تا داشته باشد.

دوستی بدون تا را نمیفهمید.

***********************************************************

گفت:((بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم.)) گفتم:((باشد. تو بگذار.)) گفت:

((شکلات. هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال توو یکی ما ل من. باشد؟.))گفتم:

((باشد.))

هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش و او هم یک شکلات توی دست من.

باز همدیگر را نگاه میکردیم یعنی که دوستیم. دوست دوست.

من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند ان را می مکیدم.

میگفت:((شکمو تو دوست شکمویی هستی.))

و شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.میگفتم:((بخورش!)) میگفت:

((تمام میشود.میخواهم تمام نشود. برای همیشه بماند.))

صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدامش را نمی خورد.

من همه اش را خورده بودم.گفتم:(( اگه یه روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها.

ان وقت چه کارمیکنی؟)) گفت مواظب شان هستم.))

میگفت میخوام نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم ومیگفتم:

((نه نه تا ندارد..دوستی که تا ندارد.))

*******************************************************************

قبول تا انجا که همه دوباره زنده میشوند یعنی زندگی پس از مرگ.

باز هم با هم دوستیم. تا بهشت تا جهنم تا یک سال دوسال چهار سال هفت سال ده سال و بیست سال شده است.

او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام.من همه ی شکلات ها را خورده ام.

او همه ی شکلات ها را نگه داشته است.او امده است امشب تا خداحافظی کند.

می خواهدبرود.برود ان دور دور ها .میگوید:((میروم اما زود برمی گردم.))

من میدانم میرود و بر نمی گردد.یادش رفت شکلات را به من بدهد

.من یادم نرفت.یک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم:((این برای خوردن.)

)یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :((این هم اخرین شکلات برای صندوق کوچکت.))

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد.

خندیدم.می دانستم دوستی من ((تا)) ندارد. می دانستم دوستی او ((تا)) دارد.مثل همیشه.

خوب شد همه ی شکلات هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد.

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

پروانه خيال...
 
پروانه خيال
وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
اي آشنا كه با دل من همزبان شدي
مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس
پروانه خيال مرا آشيان شدي
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من
چو عشق در خزان دلم جاودان شدي
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

موجودی به نام کامپیوتر..

استادی در کلاس از دانشجویان خود سؤال می کند که کامپیوتر زن است یا مرد ؟

 

دانشجویان دختر به دلایل زیر جنس کامپیوتر را مرد میدانند :

 

1- به محض اینکه پایبند یکی از آنها شدید پی می برید که اگر صبر کرده

 

بودید مورد بهتری نصیبتان میشد .

 

2- وقتی به آن عادت میکنیم گمان میکنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستیم .

 

3- با اینکه داده های زیادی دارند اما نادانند .

 

4- قرار است مشکلات را حل کنند ولی در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند .

 

دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس کامپیوتر را زن می دانند :

 

1- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمیاورد .

 

2- کسی از زبان ازتباطی آنها سر در نمیاورد .

 

3- کوچکترین اشتباهات را در حاقظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعدها تلافی کنند .

 

 ۴-همین که پایبند یکی از آنها شدید باید فوراً تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید .

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

....
آسمون آرزومون پره از ابراي تيره

لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره

اگه از خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي

يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرا اسيره

باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي

مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره

اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني

دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزير

چشماي تو شده خسته بغض ارزوت شكسته

اما باز تو فكر ايني اگه من رو نپذيره

بهتره بيدار نشيني

اون و توي خواب ببيني

واسه ديوونه بودن عزيزم هميشه ديره

خوش به حال بعضي مردم كه شدن تو زندگي گم

التماس سرخ سيبا پيششون چقد حقيره

نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن

خنده داره واسشون كه دل ما يه جايي گيره

چي بگم شبم تموم شد نديدم اون رو حروم شد

كاش مي دونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره

كاش كه بود يه قطره بارون واسه نامه هامون

به دل هميشه دريات از كسي كه تو كويره

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

معنای عشق...
خواستم عشق را معني کنم...؟

به نزديک آن قفس کنار پنجره رفتم

آن را باز کردم تا آن پرنده زيبا آزاد گردد

ولي آن هنگام که آن پرنده به سوي آسمان پر گشود

معصومانه به زمين افتاد!

به قفس نگريستم، نه...! نه...!

آن پرنده بالهايش را درون قفس جا گذارده بود!

آري...!

آن پرنده به آن قفس عادت کرده بود

آخر، آن پرنده زيبا به ميله هاي آهني آن قفس دلباخته بود

حالا ديگر معني عشق را يافتم!!!
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

امروز که نبودی........
امروز كه نبودي به وسعت تمام دلتنگي ها دلتنگم. مي داني چرا ؟براي تنهايي وغربتي كه درآن اسير هستم ....به خدا اگر لحظه اي در كنارم نباشي هيچ وقت طلوع نخواهم كرد . به خاطر خدا براي طلوعم غروب مكن بمان كه ديگربار شكوفه هاي زندگي ام گل كند تبسم را به ياد آور خنده را تكرار كن بگذار در آيينه ديدارت شكوفا شوم وغمها را به آب اميد بشويم ورخ برافروزم وققنوس وار از ميان خاكستر چه كنم ها ؟ شاهد تولدي تازه باشم.اگر درمقابلم قفل سكوت وبي مهري بر دهانت زده اي چشمانت هنوز گوياست برق محبت ازآن مي ترواد ومي گويد ...به حرمت نگاه سخنگويت بيا، بيا و از غربت وعزلت انتظارنجاتم بده.همه هستند من اما دربين همه بي توتنهايم بين آنها غريبه ام همدل وهمزبان وسنگ صبورم بودي حالا بگودور ازتو چهكنم غريبي وبي زباني ام را فراموش مكن مي فهمي ؛ فراموش مكن ... باور كن تونمي داني چه سخت است درميان همه بودن وناآشنا ماندن وبي همزبان بودن با زباني ساده مي گويم دوستت دارم كودكانه با توسخن مي گويم مثل دوران كودكي ام دوستت دارم ده تا ... كم است... قدر همه دنيا از گذشته مگو از آرزوهاي ديروزت حرف نزن از آمال وآرزوهاي امروزت كه مي شود فردايي روشن سخن بگو ...
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

آخه تو عزیزمی...

نكنه از پيشم بري نبينمت 

آخه تو عزيزمي گله نازنينمي

گلي اما نمي خوام بچينمت

آخه تو عزيزمي گله نازنينمي

نكنه از تو نگام سفر كني بري و قلبمو دربه در كني

نكنه دستام رو تنها بذاري چشامو تو شب يلدا بذاري

آخه تو عزيزمي گله نازنينمي

نكنه دستي بياد بين ما ديوار بكشه بيادو پرده اي رو لحظه ي ديدار بكشه

نكنه فاصله ها ما دو تارو دور بكنه غصه هاي جور واجور اوضاع رو ناجور بكنه

آخه تو عزيزمي گله نازنينمي

دوست دارم باشي همش كناره من گل سرخي باشي تو بهار من

من مي خوام هميشه مال من باشي آخه تو عزيزمي گله نازنينمي

من مي خوام هميشه مال هم باشيم آخه تو عزيزمي گله نازنينمي

دو كبوتر توي بام هم باشيم

دوست دارم با تو هم آشيون باشم هم ستارت تو كهكشون باشم

نفساي عشقمون تازه بشه با ستاره ها هم اندازه بشه

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

آدمها...
 

من از مردم همين شهرم. همهء آدماي اين شهرم دوست دارم . چون تقريبا هيچ کدومشونو نميشناسم .
از آدم هاي بزرگ مجسمه ساختيم و دورش نرده کشيديم ، اگر کسي حرفهاي مجسمه هارو باور
کنه، بايد بين خودشو مردم نرده بکشه !
                   من اين حرف هارو باور کردم ،  اصلا باور کردني هست ؟           
         
توانا بود هر که دانا بود  . واقعا ؟؟
من با همه غريبم ، با مجسمه ء آدمها - با آدمهاي مجسمه .
آدم ها از دور دوست داشتني ترن

شايدم خيالاتيمو ميترسم با پيدا کردن دوست مجبور بشم از خيالبافي دست بردارم

اما اگر دو نفر به قيمت دوستي مجبور بشن تا اخر عمر بهم ديگه دروغ بگن  بهتره که در تنهايي بشينن و به چيز هايي فکر کنن که دوست دارن .
روز ها فکر کردن فايده نداره.  صدا و نور و شلوغي  مزاحم خيالبافي آدمه .
بايد صبر کرد تا شب بشه .     
شبها ي روشن

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

غربت

هیچکس

آب بر  زمین  نریخت

هیچکس برای ما دعا نکرد

در تمام راه

یک پرنده از وسیع آسمانمان , رد نشد

غنچه ای

در مسیرمان نبود

یا اگر که بود

لب به خنده وا نکرد

در کناره کویر

زیر آسمان صاف و پر ستاره کویر

هیچکس من و تو را صدا نکرد

هیچکس دلش برایمان نسوخت

در تمام راه

یک مسافر از کنارمان گذر نکرد

آه , هیچکس

اینچنین غریب

مثل ما سفر نکرد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

گل یخ

در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت

من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قيام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذير صبح

با گريز ابر خشم آهنگ

سينه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستو ها

عطر پنهان مانده انديشه هايم را

باز در پرواز خواهم کرد.

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی به بار آيد

اين زمين های سراسر لوت

باغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پر داغ خواهد شد.

آه اکنون دست من خالی است

بر فراز سينه ام جز بته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زردگونه بسته ام اميد.

هست گلهايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندر ين تاريک شب تا صبح

عطر صحراگسترش را از مشام ما نمی گيرد.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم به خاطر تو.
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم ...
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت:

گفت ای عاشق دیوانه فراموش شدی.

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت دیری نکشد تو نیز خاموش شوی.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

همیشه در کنارتم ولی ...
جلوی من قدم بر ندار"شاید نتونم دنبالت بیام.پشت سرم راه نرو"شاید نتونم
 
رهرو خوبی باشم. کنارم راه بیا و دوستم باش.من به تو تکیه میکنم و تو به
 
من و اون وقت همه چیز مرتبه.
اون وقتی که فکر میکنی هیچ کسی نیست که حرف دلت رو بفهمه"کسی
 
هست که برای دیدنت روز شماری میکنه.
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

شاید آرزوی بدی باشه ولی...
می خوام بچه بشم" من اینجارو دوست ندارم" می خوام هر وقت دلم خواست گریه کنم" با صدای بلندو هر چی که می خوام با فریاد بگم" می خوام بچه بشم" می خوام تنها دغدغه زندگیم این باشه که برای خاله بازی چی خوراکی ببرم. من اینجارو دوست ندارم" من رویاهای بچگیمو می خوام"اسب سفید" رودخونه" درختای میوه" دختر شاهزاده و پسر شاهزاده" من باورهای پاک کودکانه ام رو می خوام . اینجا زیبا نیست" می خوام بچه بشم من آرزوهای دیگه
 بچگیمو می خوام.
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دعای اینترنتی...

اللهم اتصالنا بالاینترنت Connection،

انا نعوذبک من ویروس الخبیثین فی الدنیا والآخره.

انا نعوذبک من Disconnection فی الدنیا والآخره.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

99 راه مرض ریختن...

1- روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن . (این روش برای افرادی که غیر از سادیسم،رگه هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه)

2- سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زودتر راه بیفتند .

3- وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین .

4- وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین .

5- کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون بصورت اسکناس دو هزار تومانی پرداخت کنید .

6- همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین .

7- جدول نیمه تموم دوستتون رو حل کنین .

8- روی اتوبان وجاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت پنجاه کیلومتردر ساعت حرکت کنین .

9- وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین .

10- از بستنی فروشی بخواهید اسم پنجاه وچهار نوع بستنی رو براتون بگه .

11- در یک جمع سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنین .

12- به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنین .

13- وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های  تمام طبقات رو بزنین ومحل رو ترک کنین .

14- وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعی کنین از اونها ببرین .

15- موقع ناهارتوی یک جمع جزئیات تهوع وگلاب به روتون استفراغی که چند روز پیش داشتید رو با آب وتاب تعریف کنین .

16- ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین .

17- بوتیک چی رو وادارکنید ششصد رنگ و نوع پیراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچ کدوم جالب نیست وسریع خارج بشین .

18- ورقهای جزوه ء 300 صفحه ای دوستتون که ازش گرفتین تا زیراکس کنین، رو قاطی پاتی بذارین ، یه بر هم بزنین، بعد بهش پس بدین .

 

19- شمع های کیک تولد دیگران را فوت کنین .

20- اگرسر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف کنین .

21- وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده وسرش کلاه رفته .

22- صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین .

23- روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین .

24- وقتی دوستتون رو بعد ازیه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده .

25- وقتی کسی در جمع جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود .

26- چاقی وشکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یاداوری کنین .

27- بادکنک بچه ها رو بترکونین .

28- مرتب اشتباه لغوی وگرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بهش بخندین .

29- وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می  کنه بهش بگین موی بلندبیشتر بهش میاد .

30- بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین .

31- کلید آپارتمان طبقه سیزدهم خودتون رو توی ماشین جا بذارینو وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد . (این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره)

32- ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین .

33- توی کنسرت های موسیقی بزرگ وهنری ، بی موقع دست بزنین .

34- هر جایی تا می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین . ( رو صندلی اتوبوس، صندلی های کلاس درس و....)

35- حبه قند نیمه جویده وخیستون رو دوباره توی قند دون بذارین .

36- نصف شبها با صدای بلند تو خواب حرف بزنین .

37- دوستتون که پاش تو گچه رو به فوتبال بازی کردن دعوت کنین .

38- عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین .

39- پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که 5 دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل 270 درجه در جهات مختلف بچرخونین .

40- با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین وشماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش که اونطرف خیابونه رو بپرسین .

41- شیشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض کنین .

42- موقع عکس رسمی انداختن برای هرکس که جلوتونه شاخ بذارین .

43- توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها وفندقهای دهان بسته بذارین .

44- ششصد باربه دستگاه پیغام گیر دوستتون زنگ بزنید و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین .

45- توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین .

46- توی جای کارت دستگاههای عابر بانک چوب کبریت فرو کنین .

47- جای برچسبهای قرمز وآبی شیرهای آب توالت هتل ها رو عوض کنین .

48- یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین .

49- توی مهمونی ها مرتب ازبچه چهار سالتون بخواین که هرچی شعر بلده بخونه .

50- چراغ توا لتی که مشتری داره وکلید چراغش بیرونه رو خاموش کنین .

51- توی رستورانها در نمکدونو شل کنین واونو جلوی دوستتون بذارین .

52- وقتی دوستتون در جمعی داره خاطره تعریف میکنه با صدای بلند بگین خالی بندیه .

53- هروقت تیم فوتبالی میبازه سربه سر طرفداراش بذارین ومرتب از تیم مقابل تعریف کنین .

54- سوتی های دوستانتون رو پیش خودش در جمع تعریف کنین .

55- پشت سر ماشینهایی که دارن آموزش رانندگی میدن برین و تند تند بوق بزنین .

56- تو عروسیها مرتب آهنگ عوض کنین .

57- تو جمع همیشه نوار شماعی زاده بذارین .

58- وقتی دارین چت میکنین مرتب طرف مقابل رو بوت کنین .

59- شب عروسی همسایتون به پلیس 110 زنگ بزنین و بگین این عروسی سرو صداش مزاحم میشه .

60- از پنجره کوچتون آب کثیف ظرفها رو سر مردم بریزین .

61- ازتیپ دوستتون مرتب ایراد بگیرین .

62- وقتی کسی دوربین عکاسی بهتون داد تا ازش عکس بگیرین ، ازکمر به پایین یارو عکس بگیرین .

63- دوست صمیمیتونو همیشه با نام فامیلی صدا بزنین .

64- واسه دوستاتون لقب بزارین وتو جمع با لقبش صداش کنین .

65- همیشه یکساعت دیرتر سر قرارتون برین .

66- تو اتوبوس وتاکسی با دوستتون با صدای بلند تعریف کنین .

67- توی پارکها جلوی چشم باغبون روی چمنها راه برین وگلها رو بکنین .

68- وقتی دکتر میرین بهش بگین چه دارویی براتون بنویسه.

69- سعی کنین تو بازی فوتبال به بازیکنهای تیم مقابل همش لایی بزنین .

70- دندون مصنوعی مادر بزرگتون رو تو پارچی که همه ازش آب میخورن بندازین .

71- بعد از غذا با صدای بلند آروق بزنین .

72- شعله فندک دوستتون رو زیاد کنین .

73- وقتی مهمونی با قرار قبلی خونتون میاد در رو روش باز نکنین .

74- تو تعلیطات عید خونه همه فک وفامیل برین و عیدی جمع کنین و وقتی اونا خواستن بیان خونتون ، برین مسافرت .

75- وقتی از مغازه ای خوراکی می خرین به تاریخ مصرفش گیر بدین .

76- ساعت 3 شب به آتش نشانی زنگ بزنین و شماره اورژانس رو بپرسین .

77- همیشه سر زده به مهمونی برین .

78- وقتی کسی تو خیابون ازتون ساعت می پرسه یک ساعت جلوتر رو بهش بگین .

79- فیشهای بانکی رو خط خطی کنین و به صندوق بدین .

80- از بالکن خونتون آشکارا خونه همسایتون رو دید بزنین .

81- وقتی کسی داره با تلفن همگانی صحبت میکنه مرتب به شیشه کیوسک بزنین و بگین بسه .

82- وقت خواستین از اتوبوس شرکت واحد پیاده بشین به جای بلیط اسکناس 200 تومانی به راننده بدین .

83- تو جمع با صدای بلند بخندین .

84- از معلم یا استادتون به هنگام درس دادن سوالات نامربوط بپرسین .

85- کتاب درسیتون رو جلوی چشم معلمتون پاره کنین .

86- وقتی وارد سوپر مارکت میشین قیمت تک تک اجنا س روبپرسین .

87- سر ظهر زنگ در خونه ها رو بزنین وفرار کنین .

88- وقتی کسی خوابیده سر وصدا کنین تا بد خواب بشه .

89- وقتی دوستتون تو خوابه مرتب اونو بیدار کنین و بگین خرو پف نکنه .

90- هر وقت عکاس تو عکاسی می خواست ازتون عکس بگیره چشماتون رو ببندین .

91- واسه دوستاتون جوکهای بی مزه و تکراری تعریف کنین وبعد قاه قاه بخندین .

92- ساعت 4 صبح با دوستتون تماس بگیرین وبگین که اشتباه شماره گیری کردین .

93- تو مهمونیا کنتور برق رو قطع کنین .

94- به مهموناتون محل نذارین .

95- با موتور دنبال ماشین عروس برین .

96- سی دی های دوستتون رو خط بندازین و بهش برگردونید .

97- وقتی کسی حموم میره شیر اصلی آب رو ببندین .

98- پیش دیگران مرتب از خودتون تعریف کنین .

99- با اتومبیل پیکان عهد عتیقتون دنده عقب بیاین به جلوی یک ماکسیما بزنین و شاکی بشین .

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

کانکت کن زود بيا در انتظارم

دوباره شب شد و من بيقرارم     

کانکت کن زود بيا در انتظارم

بيا من آمدم پاي مسنجر

شدم مسحور آواي مسنجر

بيا هارد دلت را ما ببينيم 

گلي از كنج هوم پيجت بچينيم

بيا آيكون نماي بينشانم

 كه من جز آدرس ميل ات ندانم

بياامشب كمي آنلاين باشيم  

وياتاصبح تا سان شاين باشيم

بيا فرهاد بي تو باز غش كرد 

 وحتي هارد ديسكم هم قفل كرد

بيا اي عشق دات كام عزيزم            

 به پاي تو دبليوها بريزم

بيا اي حاصل سرچ جهاني              

بيا اجرا كن آن فايل نهاني

بيادردل تورا كم دارم امشب  

حدود 100گيگا غم دارم امشب!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

دلم برات تنگ شده جونم...
" میز های جدا"
سر میز های جداگانه غذا میخوریم در اتاق های جداگانه می خوابیم
کاش می دانستی که چقدر به یاد توام.وقتی صبح می شود به تو فکر میکنم و
وقتی روز تمام می شود به تو فکر می کنم.در این فکرم که حالا چه میکنی آیا تو هم تنهایی؟
چرا که من امشب اینجا دلم برایت تنگ شده کاش تودرکنارم بودی.نمی خواهم تو از پیشم بروی
سر میز های جداگانه می نویسیم.نامه های تنهایی را که هیچ وقت روشنایی را نخواهد دید.
کاش می توانستیم توافق کنیم که معنای پنهان کلمات را بخوانیم و دریابیم.می خواهم بینمت و
می دانم چه خواهم گفت باید دیوانه باشیم که همه چز را دور بریزیم و ندانبم چه چیز از دست
رفته است قبل از اینکه خیلی دیر بشود
و من امشب اینجا دلم برایت تنگ شده . ای کاش اینجا بودی! نمی خواهم از پیشم بروی
آری من امشب اینجا دلم برایت تنگ شده و وقتی تو را در آغوش بگیرم
می خواهم بگذارم بروی!
2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

خدا را شکر که هنوز تو را دارم...
" خدا را شکر می کنم "
خدا را شکر می کنم که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم
این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است
خدا را شکر می کنم که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است
این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند
خدا راشکر می کنم که مالیات می پردازم
این یعنی شغل و درآمدی دارم
خدا را شکر می کنم که باید ریخت و پاش های بعد از میهمانی را جمع کنم
این یعنی در میان دوستانم بوده ام
خدا را شکر می کنم که لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند
این یعنی غذایی برای خوردن دارم
خدا را شکر می کنم که در پایان روز از خستگی از پا می افتم
این یعنی توان سخت کار کردن را دارم
خدا راشکر می کنم که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم
این یعنی خانه ای دارم
خدا را شکر می کنم که در جایی دور جای پارک پیدا کردم
این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن
خدا را شکر می کنم که سر و صدای همسایه ها را می شنوم
این یعنی می توانم بشنوم
خدا را شکر می کنم که این همه شستنی و اتو کردنی دارم
این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم
خدا را شکر می کنم که صبح زود باید با صدای زنگ ساعت بیدار شوم
این یعنی من هنوز زنده ام
خدا را شکر می کنم که گاهی اوقات بیمار می شوم
این به یادم می اورد که اغلب اوقات سالم هستم
خدا را شکر می کنم که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم
2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

 دو روز مانده به پایان جهان

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد

جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت

خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم

اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقی است

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟

با یک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید

اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید و زندگی را بویید

و چنان به وجد آمد

که دید می تواند تا ته دنیا بدود

می تواند بال بزند

می تواند

او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

همه چیم تو فقط تو
تو يعني گونه هاي غنچه اي را
به رسم مهرباني ناز كردن

تو يعني كوچه باغ آرزو را
به روي گام ياسي باز كردن

تو يعني وسعت معصوم دل را

به معناي شكفتن هديه دادن

تو يعني بوته اي از رازقي را

ميان حجم گلداني نهادن

تو يعني جستجوي آبي عشق

تو يعني فصل پاك پونه بودن

تو يعني قصه شوق كبوتر

تو يعني لذت سبز شكفتن

تو يعني با تواضع راز دل را

به يك نيلوفر بي كينه گفتن

تو يعني وسعتي تا بي نهايت

تو يعني نغمه موزون باران

تو يعني تا ابد آيينه بودن

براي خاطر دلهاي ياران

تو يعني در حضور نيلي صبح

گلي را به بهار دل سپردن

تو يعني ارغواني گشتن و بعد

هزاران دست تنها را فشردن

تو يعني مثل شبنم عاشقانه

گلوي ياس ها را تازه كردن
 
 

تو يعني حجم روياي گلي را
ميان كهكشان اندازه كردن

تو يعني پونه را زير باران

ميان كهكشان اندازه كردن

تو يعني بي ريا چون ياس بودن

و يا به شهر شبنم ها رسيدن

تو يعني انتظار غنچه ها را

ميان شهر رويا خواب كردن

تو يعني غصه هاي زرد دل را

به رنگ نقره مهتاب كردن

تو يعني در سحرگاهي طلايي

به يك احساس تشنه آب دادن

تو يعني نسترن هاي وفا را

به رسم مهرباني تاب دادن

تو يعني غربت يك اطلسي را

ز شوق آرزو سرشار كردن

تو يعني با طلوع آبي مهر
صبور و شوق آرزو سرشار كردن

تو را آن قدر در دل مي سرايم
كه دل يعني ترا زيبا سرودن

فداي تو شقايق احساس

و روياي بي آغاز سرودن

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

آهي از دل ، موجي از خروش ، شوري از عشق ،
 
 نه نمي دانم .
 
 نگاههاي خسته اي كه منتظر تا انتهاي افق ،
 
 خيره به دشت نياز با قطره هاي عشق كي تو را در ربود.
 
نفرين بر تو كه مي خروشي و مي بري ،
 
 نفرين بر تو اي دشت التماس براي مرغان و غاز .
 
نفرين بر تو كه اگر آرام باشي نيازي و تلاطم ديوانه كننده ات ويراني .
 
نفرين بر تو كه کسی را ربودي كه الهام بخش دلم بود
 
 يا لااقل مرحم ِ دلم بود ،
 
 مگر نه اينكه او دلم است پس تو دلم را ويران كردي .
 
نفرين بر تو كه سكوت با تو بيگانه و آرامش از تو فراري ست.
 
نفرين به تو كه روزي دوستت داشتم و حالا كه دلم دوستت ندارد ،
 
 همهء عشق را از آن ربودي كه تا من هم خلعِ عشق شوم.
 
نفرين به تو كه حتي عميق بودن را از من ربودي .
 
نشستن و نگاه كردن ، پرواز خيال و نگاهِ نياز كردن ،
 
سكوت دل شكستن و حرف رويا زدن ،
 
همه نه آن اشعاريست كه با لب گفته شود بلكه با نگاه مفهوم مي يابد .
 
پهنه اي از آسمان آبي را چنان به نظاره مي گذاري
 
 كه از ديدنش شادي را چون عشق زير پوست احساسم حس مي كنم .
 
و تو چه بي رحمانه سرمايه ي زندگيم را همه ي دلخوشيم را
 
 با خود به يغما بردي.
 
آري ، تو حاكمي هستي كه حكمت را با در ربودنِ عشقم ثابت كردي
 
 و ثابت كردي تنها قاتلي هستي  كه هيچوقت محكوم نمي شوي.
 
حتي ديگر بر آن پهنه بي يار وياور قدم زدن هم آرامم نمي كند .
 
آري ، تو آرامش را از دل من كه همان پيام آور عشقم است ربودي
 
و من چه بيزارم كه دلم را ناراحت كردي .
 
شايد براي ديگران مايه عشق و اميد باشي ،
 
اما براي من نيستيِ كامل
 
کاش می شد تو عینه سختی بازم عاشق بمونیم
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

ما که رفتیم...

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

 

واسه تو یه عمر اسیر،تو کنج این خونه بودیم

 

 

ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوسش داری

 

با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری

 

 

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

 

قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود

 

 

ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار

 

خوب رها کردی دستامو توی اول بهار

 

 

ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید

 

می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید

 

 

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

 

دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود

 

 

ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت

 

جمله های پر عشق تو چه وعده هایی داشت

 

 

ما که رفتیم ولی قدرتو دونسته بودیم

 

بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

 

 

ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری

 

به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

 

 

ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش

 

آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش

 

 

ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت

 

ببینم که سال دیگه،کی میاد تولدت؟

 

 

ما که رفتیم تو بمون با اون که از راه اومده

 

اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده

 

 

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

 

لااقل می اومدی پیشم ،واسه خدافظی

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

شبی....

شبی

شبی با شعرهایم گریه کردم

دوباره از تو با دل شکوه کردم

زدم چنگی میان پرده هایم

پریدم از حصار نرده هایم

دویدم تا بیابم تکیه گاهی

بریزم اشک گرمی روی آهی

نگاهم سرد بود و غصه می خورد

مرا باخود به جایی دور می برد

دو باره آسمان بیداد می کرد

دو باره شعر من فریاد می کرد

من اما می دویدم تا بگریم

مگر می شد که آن شب من نگریم

نسیمی کاغذی را جابه جا کرد

تو گویی خش خشش من را صدا کرد

دویدم از پی کاغذ، دویدم

گرفتم کاغذ و جایی خزیدم

نشستم تای آن را باز کردم

غم هجر تورا آواز کردم

میان کاغذ از چیزی که خوا ندم

تنم لرزید،اشکی هم فشاندم

خدا می دانداما من چه دیدم

عذابی بدتر از آتش کشیدم

نوشته بود معشوقی به عاشق

برو! من ازتوآخر دل بریدم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

شبی....

شبی

شبی با شعرهایم گریه کردم

دوباره از تو با دل شکوه کردم

زدم چنگی میان پرده هایم

پریدم از حصار نرده هایم

دویدم تا بیابم تکیه گاهی

بریزم اشک گرمی روی آهی

نگاهم سرد بود و غصه می خورد

مرا باخود به جایی دور می برد

دو باره آسمان بیداد می کرد

دو باره شعر من فریاد می کرد

من اما می دویدم تا بگریم

مگر می شد که آن شب من نگریم

نسیمی کاغذی را جابه جا کرد

تو گویی خش خشش من را صدا کرد

دویدم از پی کاغذ، دویدم

گرفتم کاغذ و جایی خزیدم

نشستم تای آن را باز کردم

غم هجر تورا آواز کردم

میان کاغذ از چیزی که خوا ندم

تنم لرزید،اشکی هم فشاندم

خدا می دانداما من چه دیدم

عذابی بدتر از آتش کشیدم

نوشته بود معشوقی به عاشق

برو! من ازتوآخر دل بریدم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

وقتي احساس مي كني دوست داري با كسي حرف بزني چيكار ميكني؟

كدوم آدم صبوري رو پيدا مي كني براي درد دل كردن ؟

شايد خيلي راحت به هر كس كه برسي بتوني درد دل كني شايدم مثل من باشي

من محاله بتونم دردمو اون درد واقعي رو به زبان بيارم

 

وقتي خورشيد داره غروب مي كنه و آسمان سياه ميشه و يه نفر يه دختر كنار يه سنگ قبر نشسته و داره با عزيزي درد دل ميكنه با خودش فكر كرده چه كسي بهتر از اون مي تونسته سنگ صبورش باشه حرفاشو گوش بده و حتي گاهي كمكش كنه . نمي دوني فضاي قبرستان توي شب و تاريكي چقدر متفاوت اينقدر كه اگه باور نداشته باشي كه مرده ها با زنده ها ارتباط دارن اون وقت باورت ميشه كه روبروت وايسادن و دارن باهات حرف مي زنن. يه بار امتحان كن برو به يه جايي كه تا به حال نرفتي و سعي كن با اونچا ارتباط بر قرار كني . مطمئن باش نتيجه مي گيري.
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

 

تو را با ديگری ديدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته ميرفتی سراپا محو او بودی

صدايت کردم و بر من چو بيگانه نگه کردی

شکستی عهد ديرين را گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم

چه عمری را که من بيهوده به پای تو هدر کردم

تو عمرم را هدر کردی گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

همين بود آن صفايی را که ميگفتی

همين بود آن وفايی را که ميگفتی

تو که خود اين چنين بودی چرا روزم سيه کردی

گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني
مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

 

آسمون آرزومون پره از ابراي تيره

لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره

اگه از خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي

يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرا اسيره

باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي

مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره

اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني

دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزير

چشماي تو شده خسته بغض ارزوت شكسته

اما باز تو فكر ايني اگه من رو نپذيره

بهتره بيدار نشيني

اون و توي خواب ببيني

واسه ديوونه بودن عزيزم هميشه ديره

خوش به حال بعضي مردم كه شدن تو زندگي گم

التماس سرخ سيبا پيششون چقد حقيره

نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن

خنده داره واسشون كه دل ما يه جايي گيره

چي بگم شبم تموم شد نديدم اون رو حروم شد

كاش مي دونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره

كاش كه بود يه قطره بارون واسه نامه هامون

به دل هميشه دريات از كسي كه تو كويره

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

همسفر...
چقدر ساختگی بود شعار من و تو

                                                        خاک عالم به سر قول و قرار من و تو

هیچ معلوم نشد از چه نژادی هستند

                                                        تف به روی دل بی ایل و تبار من و تو

گریه کن ابرک معصوم ، زمینگیر شدیم !

                                                        آسمان نیز نشد آیینه دار من و تو

لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم

                                                        آخرش نیز نخوردند به کار من و تو

چقدر زود بریدی و به من بد کردی

                                                        دستخوش ! همسفر ! این بود قرار من و تو ؟

باغ ما مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود

                                                        مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو

آخرین بیت ببین ! قافیه را باخته ام

                                                        هر چه نفرین غرل هست نثار من و تو

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

آسموني ترين لحظه ي زندگي آدما ، لحظه ايه كه دلشون گير مي كنه ، كسي تو دنيا پيدا نمي شه كه اين لحظه براش پيش نياد. حتي اگه ازدواج هم نكنن ، بازم بوده موقعي كه دلشونو باخته باشن.

وجود هر آدمي تو اين دنيا با يه آدم ديگه پيوند خورده ، وقتي كه اين دو آدم يه جايي تو اين دنياي بزرگ به هم مي رسن ، بدون اينكه بخوان دلشون نسبت به اون يكي واكنش نشون مي ده ، اگه كسي خيلي دلشو مهار عقلش كرده باشه ! مدت زيادي طول مي كشه كه دله پيروز بشه و حرف خودشو به كُرسي بنشونه .

مي دوني اين به كُرسي نشوندن يعني چي؟! يعني اينكه تموم وجودش جمع مي شه تو نگاش و با نگاش فرياد مي زنه كه : اي اون يكي خيلي دوسِت دارم.

اما اگه دل آزاد باشه ، اين مدت خيلي كوتاهه ، دله مي ره كف دست و تقديم مي شه به اون يكي.

پيش مي ياد مواقعي كه به يكي بَر مي خوري كه انگار قبلاً يه جايي ديديش ، خيلي باهاش راحتي ، انگار خيلي وقته كه مي شناسيش ، با اينكه مطمئني كه تا به حال باهاش هيچ برخوردي نداشتي ، بدون اينكه بخواي دوسِش داري ، هر چقدرم كه فكر مي كني دليلشو نمي دوني ، برات خيلي عزيزه ، اون كسي مي شه كه بدون اينكه بخواي ( با دست زمونه ) مدت زيادي از عمرت با اون مي گذره ، اون مي شه بهترين دوست زندگيت.

شايد به دست تقدير اعتقاد نداشته باشي ، شايد سرنوشت و قبول نداشته باشي ، ولي فكر مي كني ايني كه يكي مي شه تموم زندگيت و همه ي دنيات ، براي چيه؟ چه جوري مي شه كه كسي رو كه تا به حال تو عمرت نديدي رو انقده بشناسي كه انگار ديدي؟ اينا همه حكمتي توشونه ، اگه اين حس و نداشتي شايد اون هموني نمي شد كه حالا واست هست.

كسي كه بايد همسر آينده ت بشه و تموم زندگيتو با اون سَر كني ، يه جوري سَر رات سبز مي شه كه هيچ وقت تصورشو هم نمي كردي. فكر مي كني دليلش چيه؟

راز دل آدما انقده زياده كه سر در آوردن ازش كار ما نيست :

 

كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ

                        كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

الان میگم....

چیزهایی که نگفتم

 

بهش نگفتم نرو وقتی که بارشو بست

وقتی که با رفتنش قلب سیامو شکست

 

بهش نگفتم که من فرصت تازه می خوام

بهش نگفتم بمون عشقو بخون از نگام

 

وقتی که پرسید ازم دوسش دارم هنوزم

حتی نگاش نکردم از این دارم می سوزم

 

اون حالا رفته و من هر چیزی که نگفتم

میشنوم و می خوام که به دست و پاش بیفتم

 

بهش نگفتم عزیز تقصیر من بود آره!

منو ببخش همه چی درست می شه دوباره

 

درست می شه ما دوتا محتاج عشق و وقتیم

اگه بری من و دل همیشه تیره بختیم

 

گفتم برو عزیزم ببر من نمی بازم

دوری اگرچه سخته اما باهاش می سازم

 

اون حالا رفته و من هر چیزی که نگفتم

میشنوم و می خوام که به دست و پاش بیفتم

 

نگفنمش که بی تو بودن من محاله

دنیای من با توهست که روشن و زلاله

 

من به خیالم که اون می ره و من می تونم

بدون اون بخندم بدون اون بمونم

 

اون حالا رفته و من هر چیزی که نگفتم

میشنوم و می خوام که به دست و پاش بیفتم

 

بهش نگفتم این راه بلند و پر عذابه

اینو بهش نگفتم از این دلم کبابه

 

گفتم برو عزیزم خدا همیشه همرات

به یاد من می مونه تموم خستگی هات

 

بهش نگفتم و بعد اون رفت و تنها موندم

دل قشنگ اونو با این سکوت شکوندم

 

حالا که رفته تنهام مثل درخت کوچه

بدون اون زندگیم سیاه و سرد و پوچه

 

اون حالا رفته و من هر چیزی که نگفتم

میشنوم و می خوام که به دست و پاش بیفتم

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

میشه....

می شه از صدای تو به غربت خزون رسید

می شه از نگاه تو به وادی جنون رسید

می شه با بوسه ی تو شراب غم رو سر کشید

می شه با دستای تو رو غصه ها یه خط کشید

می شه تو چشای تو صداقت و پاکی رو دید

می شه تو هوای تو بی دغدغه نفس کشید

می شه در سکوت تو نغمه ی قاصدک شنید

می شه در کنار تو طعم محبت و چشید

می شه توی خواب تو یه عالمه آرزو چید

می شه توی فال تو قشنگ ترین شعرا رو دید

می شه به خیال تو یواش و آهسته خزید

می شه به دیار تو همراه باد سرد وزید

می شه تو نقاشی هام عشقو کشید

می شه می دونم می شه به تو رسید

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

حالا که حتی با اسمت چشم من بارونی میشه

تو میگی بکن فراموش منو از دیده و از دل

وقتی که عکس قشنگت می شینه به روی قلبم

اشک چشمام جاری میشه اما اون تموم نمیشه

حالا که عاشقت هستم اسیر ناز نگاتم

چه جوری دلت میاد که کیانت تنها بمونه

****************************

واسه به تو رسیدن

به هر کسی رسیدم

گفتم دوستش ندارم

گفتم اونو نمیخوام

واسه از من بریدن

رو هر دلی نوشتی

با هر کسی نشستی

گفتی منو نمیخوای

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

به نام تنها نامی هنرمند
سلام ... سلامی پر از سکوت از تحمل یک درد ... سلامی پر از شوق ! شوق دیدار نگاهت ... سلام ! سلامی سرتاسر حسرت ! حسرتی تاریک در پی فشردن دستان پر مهرت ...سلامی از ژرفای تنهاییم به تو ! تویی که اولین همدم شبهای بی کسی ام بوده ای...                                                       نگاه کن ! همه چیز آبی ست ... این بار اول است که می خواهم تمام احساسم را نشان دهم ... کمی خود را در شیشه نگاه تو دیدم ...گیج ... عجول ... سرگردان ! سرشارم از آنچه نیست و من در آرزوی آن ... حالا باور می کنم که گاهی دل دلیل ندارد.دل هم دلیل ندارد !                                       تنها حتی بدون سایه ای زمزمه ات می کنم و صدایم در حنجره می گیرد ... قلبم مثل ساعت می خوابد و دستهای سردم بی حس و سکوت ! سکوت تنها نشان حضورت خواهد بود ... چگونه باید به سوی تو پر کشم که نه تو را از دست بدهم ونه برای رسیدن به تو بالهایت را زخمی کنم ؟ می گذارم غرور ساکت و خاموشم خرد شود ... باید به تو بگویم که چگونه در سراسر لحظه هایم حضور داری ... خواب و بیداری ندارد ! تو در تمام وجودم جاری هستی ... آنقدر نزدیک که اگر تپش های قلبم هم نباشد باز هم با وجود بهاریت زنده ام ... تازه تازه است این احساسی که در من جوشش کرده است و من در آموختنش چه شتابانم ... مانند علاقه اما بی انتها ... مثل دوست داشتن اما پر شکوه و خواستنی ... از گذشته شنیده ام که نامش عشق است ... عشق ! می خواهم آنرا به زیر پایت بگذارم تا ببینم آنرا با دستان مهربانت بر می داری ... آنرا می پذیری ؟ ... یا به سادگی از کنارش می گذری ... آنرا زیر پایت له می کنی ؟ ... اگر نپذیرفتی حتما آنرا له کن ... بهتر است بمیرم و از من و احساسم نگذری .... می خواهم باورم کنی ... باورم کن : نمی خواهم ادامه حرفهایم در ابتدای گلو بخشکد ... نگذار بغض در چشمانم بشکند ... باورم کن : نگذار بی هدف پاهایم را به مقصدی نامعلوم رهسپار کنم... خوب که فکر می کنم هنوز در راهم ... شاید در کوچه های خوشبختی جا مانده ام و قدم های تاثیری ندارد...اما دست از تلاش برنداشته ام واین یعنی من هنوز زنده ام وشکر گذار...!همچنان پیش می روم ...تا جایی که آفتاب هم نای تابیدنش نباشد و اما من به هر جا که می روم ...تا هر کجا که ادامه می دهم و به هر پایانی که می سرم دوباره چشمهایت هست ... با همان نگاه اول و همان مهربانی تا آخر ... هر چقدر نگویم بیشتر فرو می ریزم و هرگز هم نمی توان از نگاهت بگذرم ... ساده بگویم : دوستت دارم پس سنگین ترین فشار را بر پلکهایم آویختم و نگاهی با لرزه دستانم انداختم ... لبهایم خشک شد و چشمهایم غبار آلود چرا حرفی نمی زنی تا تنهاییم دستخوش تحولی عظیم شود ... طوفانی شوم ...دگرگون شوم ... تا شب همانگونه ام و هوا سرد و سوز در زیر پوست داغم غوغا می کند ... سرما حتی قلبم را هم تسخیر کرده است ... تو ... تو همان خورشیدی که در سردترین لحظات به زمین یخ دل من می تابی ... چرا حرفی نمیزنی تا سکوتم غرق هیاهویی شود که آنرا فقط چکاوکها می دانند ... همه قدرتم را جمع کردم و کلمات را کنار هم گذاشتم تا حرف دلم را بگویم ... شاید همه احساسم از همان روز اول شکل گرفت ... سعی کردم که احساسم را به احترام تشبیه کنم ... احترام که بود اما ! از روی عشق ... واقعیت تمام وجودم نوشتن برای توست و آنچه هست و تو باید بدانی و کلمات من معصوم از هر هوس .. از ریا ...آنرا خدا می داند چرا که همیشه به یگانگیش ایمان دارم... میخواهم اعتراف کنم که روزها به دنبال دلیلی بودم برای گفتن دوستت دارم ! چه ساده .. چه صادقانه ! به اوج رسیدم و فهمیدم هیچ دلیلی بالاتر از خود دوست داشتن نیست...شاید اگر فرصتی باشد همه زندگیم را برایت بگویم ... بگویم که از کدام صحرا به دریا رسیدم و از کدام آسمان به جنگل دویدم تا تو را بیابم ... آخره سر دست به دامان موسی (ع) شدم تا دریا را بشکافد و من موسی وار به سوی تو می آیم و در تمام لحظات تنها هامی من احساس پاکیست بنام عشق ... عشق !
2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

من وتو
به اميد روزی که هیچ وقت دستامون دور از هم نباشه

برای تو می نويسم و برای تو شعر می سرايم..ای تنها ستاره هستی بخش...برای تو می نويسم برای تو که از جان و دل دوستت دارم.برای تو می نويسم تا بدانی جز تو چيزی برای نوشتن ندارم....برای تو می نويسم زيرا بدون تو تنهايی با تمام ابعادش حس می شود..از تو می گويم و برای تو جان می دهم ...ای آرامش دهنده ی قلب کوچکم...

زيباترينم.....مهربانترينم و عزيز ترينم به نوای آسمانی و دل انگيز تو تا ابد نيازمندم ! به گرمی دستان سبزت ! به نگاه هميشه آفتابی ات و به لبخند های بارانی ات محتاجم...............!
2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ای خدا
گاهی فکر میکنم که دین و مذهب و خدا فقط یک افسانه است و بس .........

این خدا رو به هر چی قسم دادم اما چی شد همونی که نمیخواستم ..............

این همه خودم رو به ضریح حرم چسپوندم چی شد ...........

انگار نه انگار ..........................

پس چه فرقی هست بین کسی که خدا رو قبول نداره با من که توی تخیلاتم فکر میکنم خدایی هست ........

دین و خدای ما هم مثله اون قدیما پدر و مادریه .......... میگن پیغمبری بوده ....... کی میگه تاریخ میگه .......... تاریخ رو کی میگه .......... اونایی که پیروز بودن ...........

میگن قرآن معجزه خداست ..... مگه تورات و انجیل هم از طرف خدا نبوده ...... اگه معجزه بودن و تغییر نکردن به خاطر اینه که کلام خداست پس چرا تورات وانجیل تحریف شد مگه اونا هم از طرف خدا نبوده .............

من از اتفاق یه بچه مسلمون به دنیا اومدم و تو ایران و تو گوشم خوندن تو شیعه هستی اگه سنی بودم چه جوری باید بهم ثابت میشد شیعه حقه ........ خیلی ها چون پدر و مادرشون مسلمونن دم از اسلام میزنن ......... ولی از حالا میخوام فکر کنم در مورد همه چیز ........

اگه واقعا قداستی هست پس چرا وقتی به اونا قسم میدیم هیچ خبری نمیشه ........

خدایی که اون بالا هستی و فقط زورت به ما میرسه .... فقط دینت واسه بیچاره ها و ندارهاست .........

میگن تو عادلی چون اگه به کسی اینجا سخت بگذره اون دنیا راحته ........

عدالت یعنی انتخاب ....... چرا ما خودمون حق نداریم که انتخاب کنیم که کجا سختی بکشیم ........

بهت بر میخوره خدا .................

خیلی ها چون مثله من همه چیز رو از دست میدن الکی واسه اینکه بگن زجر کشیدن ما بیهوده نیست میگن که نه خدایی هست اون دنیا تلافی میکنه ............

من به چه حقی نباید به اون چیزهایی که میخوام برسم ..................

میگن تو از همه مهربونتری حتی از مادر .........

بعد اجازه دادی که شیطان کسانی رو که اینهمه دوست داری گمراه کنه و از راه به در کنه ..........

شاید ۱٪ مردم اونقدر زیر دلشون خوشی زده باشه و واسه این برن دنبال گناه اما شاید من که هیچی واسم نذاشتی خودت هم بودی همین کارا رو میکردی .............

حاضرم قسم بخورم مادرا هر چقدر هم که بچه هاشون رو دوست داشته باشن اجازه نمیدن نگاه کنن که کسی اونا رو فریب بده اما تو با دست خودت شیطان رو انداختی به جون ما ............

حتی شیطان هم ازت یه چیزی خواست بهش مهلت دادی اون هم به چه قیمتی ؟

به خاطر احترام گذاشتن به خواسته شیطان این همه آدم بدبخت شدن ........

حالا همین آدمایی که ادعا میکنی از رگ گردن بهشون نزدیک تری هر چی ازت بخوان میگی دعاتون به آسمون نمیرسه ......................

ای خدا اگه خدایی به اینه قبولت ندارم ......................

ای خدا اگه خداییت به اینه که بدبختا واسه همیشه بدبخت باشن و خوشبختا همیشه خوشبخت قبولت ندارم ....................

دین .......... مذهب ............. خدا ........... همش قصه است  و بس ........

اگه نیست بهم ثابت کن خدا .............. اگه نیست عزیزم رو به من بده .........

چه جور واسه احمقترین آدمهات تا چیزی ازت میخواستن ماه رو دو نیم میکردی حالا من که میخوام به عشقم برسم و باهاش صحبت کنم آسمون تپید ................

تو نمیتونی ثابت بکنی چون هیچ قدرتی نداری خدا ...............

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

خدایا تو دانی و بس ......

یک دعای زیبا

 

از خدا خواستم عادتهای زشت مرا ترکم دهد.

 

خدا فرمود: خودت باید آن را رها کنی.

 

 

 

ازاو در خواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

 

خدا فرمود:لازم نیست،روحش سالم است،جسم هم که موقت است.

 

 

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.

 

خدا فرمود: صبر،حاصل سختی ورنج است، عطا کردنی نیست، آموختنی است.

 

 

 

گفتم مرا خوشبخت کن.

 

خدا فرمود: نعمت از من، خوشبخت شدن از تو.

 

 

 

از او خواستم مرا گرفتار رنج و عذاب نکند.

 

خدا فرمود: رنج، از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کند.

 

 

 

از او خواستم روحم را رشد دهد.

 

خدا فرمود: نه، تو خودت باید رشد کنی، من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم.

 

 

 

از او خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.

 

خدا فرمود: برای این کار من به تو زندگی دادم.

 

 

 

از او خواستم کمکم کند، همان قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم.

 

خدا فرمود: آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

واسه خوشبخت شدن تو تو بگی واست میمیرم

اما من بدون عشقت نمیخوام زنده بمونم

هر چی عشقه توی دنیا واسه من ارزش نداره

من نمیخوام بدون تو حتی یک لحظه بمونم

زندگی دو روزه دنیا ارزش غصه نداره

اما من وقتی میبینم عکستو میخوام بمیرم

یادته روزهای اول دست تو تو دست من بود

اما از وقتی که رفتی دیگه من طاقت ندارم

میشه که بدون عشق هم زنده موند شادی رو حس کرد

اما من بعید میدونم که دیگه زنده بمونم

چشم من ابر بهاره هی میخواد بارون بباره

من میگم شاید بیای تو اون میگه باور ندارم

قلب من واسه تپیدن میگه هیچ راهی نمونده

انگاری اون هم میدونه دیگه من میخوام بمیرم

عکستو هر شب میذاشتم کنارم تا زود بخوابم

اما من طاقت ندارم دیگه عکستو ببینم

تا میام بگم عزیزم شب بخیر میخوام بخوابم

خیلی زود بارونی میشه گودی سیاه چشمام

میدونم لایق عشقت دیگه این کیان نمیشه

اما من هر چی میگم دل باز میگه قبول ندارم

یادمه صدای نازت هی میگفت کیان عزیزم

بعد از این دیگه چه جوری طاقت موندن بیارم

خیلی سخته وقتی خواستم بجای گریه بخندم

اشکمو پنهونی ریختم بغضمو بغل رفتم

راستی از خدا میخواستم تو بشی واسه دل من

خدا گفت : امکان نداره حتی من باور ندارم

اما من گفتم خدایا میدمت قسم به زهرا

عشق من فقط همینه اگه نه بذار بمیرم

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

حالا که  نیستم فکر نکنی دیگه دوستت ندارم
هنوز مثل قدیما قد خدا دوستت دارم
حالا که نیستم نگی دیگه رفته ، نمیاد
این کیان دیوونه بدونت کجا داره بره ؟
حالا که نیستم فکر نکنی دل من جای دیگه ست
دلی که من بهت دادم دیگه پسش نمی گیرم
حالا که نیستم اخم نکنی ، با این دلم قهر نکنی
خودت که بهتر می دونی اخم بکنی من می میرم
حالا که نیستم ، منو از یاد نبری
رسم دنیا همینه ، اما تو عادت نکنی ؟
حالا که نیستم بدونم واسه کسی ناز نکنی
آخه خودم خوب میدونم تنها می شم ناز بکنی
حالا که نیستم فکر نکنی عشق تو از یادم می ره
روزی به شب نمی رسه تا صحن چشمام تر نشه
حالا که نیستم بازم بگو هنوز منو دوستم داری ؟
خودم اینو خوب می دونم اما میخوام بازم بگی !
سوگند من ، عروسکم ، زیباترین ترانه ام
تا زنده ام فقط می گم عاشقتم دوست دارم
بهم نگو تنها برم  ، کیان بدونت می میره
کیان بدون عشق تو زندگی رو دوست نداره
سوگندم هیچوقت فراموشت نمیکنم منو فراموش نکن .
روزای خیلی قشنگی داشتیم .........
خاطرات خیلی قشنگی باهم داشتیم .......
واسه همیشه دوست داشتم و دارم .......
2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم به یاد تو

ببار ای اشک من ای مونس غمهای دل

آرامش اندوه من

آسانتر از خنده به دادم می رسی

ببار ای همنشين دل ببار ای همنشين غم

برايم اشک ريزان شو

فراوان شو

ببار ببار

بر دامان سردم

نگو دردم نگو دردم

ندارم جز تو من ياری

دگر ياری و غم خوای

تو هستی آشنای دل

شريکم بوده ای در شادی و در غم

ببار ای همنشين دل ببار ای همنشين غم

ببار  ببار ....

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

به یاد تو
 
2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

توی یک جنگل تن خیس کبود یه پرنده آشیونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشید تو پرش

جنگل بزرگ خورشید روسرش

توی هوای آفتابی روی درختا می پرید

تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرای سنگین اومدن

دنیای قشنگشو به هم زدن

بسکه خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید

یه دفه دیونه شد از توی جنگل پر کشید

زندگیشو توی جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید

اما خورشید به تنش آتیش کشید

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

می دونی ؟ اما نه ....

می دونی

 

چند روزه اون نگاه قشنگتو نديدم

حتی حساب ثانيه هاشو دارم

تا حالا به اندازه اين مدت بهم بد نگذشته

اما...

می دونی چه جوری دارم اين روز ها رو تحمل می کنم

با فکر کردن به لحظه ای که دوباره می بينمت

لحظه ای که اون نگاه قشنگت به نگاه من می افته.

نگاهی که برام هميشه پر از شرم و حيا بوده

پس بازم ثانيه ها رو می شمارم

به قول سهراب:تا شقايق هست زندگی بايد کرد

 

می خوام سرمو بزارم روی شونه هات

سرمو بزارم و زار زارگريه کنم

شايد صدای هق هق گريه م رو قلبت بشنوه

 

اما نه...

می خوام سرمو بزارم روی شونه هات

می خوام به جای گريه کردن به صدای قلبت گوش کنم

می خوام کاری کنم که قلب منم مثل قلب تو بزنه

می خوام سنگدل بشم

 

اما نه...

من که قلبی ندارم

قلب من خيلی وقته که شکسته

 

وقتی که گفتی می خوام برم حرفی نزدم

وفتی داشتی می رفتی بازم حرفی نزدم

می خواستم بگم اما نمی تونستم

آخه زبونم بند رفته بود.

آخه نمی تونستم باور کنم تو همون کسی هستی که می گفتی بدون تو ميميرم.

 

می دونی تنها شباهت من و تو چيه؟

هر دو تامون دل داريم

می دونی بين اين دو تا دل چه فرقيه؟

دل من ديونه توست اما دل تو ...

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

من دوباره اومدم من با شما ها زنده ام
برگرد که بی تو تنهایم

به هنگام وداع دستي تکان ميدادي ولي افسوس مي رفتي .....

 

 براي گريه هايم مرحمي بودي ولي افسوس مي رفتي ....


براي بودنت من لحظه هارا به عقب بردم وتو در چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي ولي افسوس مي رفتي .....


نمي دانم چرا گفتي: ميان من وتو فرسنگها فاصله است کاش ميشد تا برايم بار ديگر قصه ميگفتي واي افسوس بايد مي رفتي .....

چه آسان کوله بارسفرت را بستي آيا ميداني چه عاشقانه پشت سرت گريستم وهق هق شبانه ام قلب ستاره هاي قريب را لرزاند

آيا ميداني؟


اگر ميداني برگرد واين تنهاترين تنها را تنها مگذار

                                                   

                       برگرد...       

                                           برگرد ....

                                                برگرد....

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط یزدان  |