تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
عید سعید غدیر مبارک...
با سلام خدمت دوستان عزیزم

 

عید سعید غدیر رو به همه شما عزیزانم تبریک میگم

 

من چون سید هستم برای همه اونهایی که نظر میدن دعا می کنم

در ضمن قرعه کشی هم داریم

۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ گل مریم برای یک نفر()

 ۵۰ سفر به جام جهانی

۲۰۰ سکه تمام بهار آزادی

کمک هزینه سفر به خانه خدا برای ۵۰ نفر

۱ عدد پیکان مدل ۴۶ رنگ گوجه ای با چنجر

 و هزاران جایزه نفیس دیگر

قرعه کشی فردا ساعت ۱۷

موفق باشین

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

هنوز ... همیشه ... هرگز

هزار سال به سوی تو آمدم،

                                 افسوس!

هنوز دوری!دور از من، ای امید محال

هنوز دوری، آه، از همیشه دور تری!

همیشه، اما، در من کسی نوید می دهد

که می رسم به تو!

                      شاید هزار سال دگر!

صدای قلب ترا،

                   پشت آن حصار بلند

همیشه می شنوم

همیشه سوی تو می آیم

همیشه در راهم

همیشه می خواهم

همیشه با تو ام، ای جان!

                             همیشه با من باش!

همیشه!

        اما

            هرگز مباش چشم به راه!

همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ

همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دیونشم ....
اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
اين رو ديگه هركسي هم ميدونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
كارم ديگه گذشته از عاشقي
ديگه شده جنون و ديوونگي
حالا اگه جونم بخواد حاضرم
براش ميميرم به همين سادگي
اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
اين رو ديگه هركسي هم ميدونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
مجنون بايد از من ياد بگيره
كه بتونه واسه عشقش بميره
واسش بره ستاره رو بياره
خورشيد رو هم از آسمون بچينه
اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
اين رو ديگه هركسي هم ميدونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
اگه دلش براي من سنگ باشه
دلم يه بت پرست ميشه ،سنگ ميخواد
اما اگه با دل يكرنگ باشه
دلم فقط  يه دل همرنگ ميخواد
اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
اين رو ديگه هركسي هم ميدونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
عشقم حالا خداي رو زمينه
بعد خدا برام عزيزترينه
بهشت رو هم بي اون ديگه نميخوام
عشقم خودش يه بهشت برينه
اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
اين رو ديگه هركسي هم ميدونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
هرچي بگه همونه بي بهونه
اگه بخواد زمين تو آسمونه
اگه بخواد ماه تو شبا نباشه،
از آسمون ميدزدمش شبونه
اي خورشيد و ماه و زمين و زمونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه
اين رو ديگه هركسي هم ميدونه
ديوونشم ديوونشم ديوونه

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

می دونم دوسم نداری...حتی قد یه قناری....اما عاشقم هنوزم...من که اشتباه نکردم...

سلام.

بازم اين ديوونه دلش واست يه ذره شده ....بازم بايد صبور باشم.مي دونم بالاخره يه روز خدا جوابمو مي ده.مي دونم  آخرش ....

خنده داره خودم به خودم دلداري ميدم.الكي به خودم اميد ميدم. با اينكه مي دونم تو سهم هر كي باشي سهم من نيستي. مي دونم بيخودي دعا مي كنم.

 خيلي وقت بود دستم به قلم نرفته بود كه واست نامه بنويسم.آخه چه سود؟ وقتي حرفاي دلتنگي اين شكسته دل مهمون نگاه قشنگ تو نيست؟ چه سود وقتي هر كسي واسم دل ميسوزونه جز تو. نمي گم كه دلسوزوندنشون تسكين نيست، هست ولي تو يه چيز ديگه اي.وقتي مي بينم همه از شعرام تعريف مي كنن(البته همه لطف دارن شعراي من كه تعريف ندارن) ولي تو كه همه اين شعرا از عشقت سر چشمه مي گيرن حتي نميدوني واست شعر ميگم دلم بد جوري ميگيره. هي به خودم ميگم ديوونه تو هرچقدر هم خوب باشي(كه نيستي) بازم اونقدر آدماي خوب دور و برشن كه تو هيچي پيششون. راست ميگم؟ همه بهم مي گن آخرش معلومه .معلومه كه اون تو رو نميخواد معلومه كه اون مال تو نيست.راست مي گن؟ مردم بابا بسكه سوال تو ذهنم اومد ولي تو نبودي جواب بدي.به خدا خسته شدم بسكه به اميد محال زنده موندم.   هميشه پيش خودم، توي مناجاتم ميگم آخه خدا من چه گناهي كردم كه جزاش اينه؟  اما بعدشم ميدوني به چي فكر ميكنم؟ به اينكه تو پاداش يه كار خوب بايد باشي. خوب عزيز به من حق بده كه ناراحت باشم.تو اينقدر واسه من عزيزي ولي من واسه تو يكيم مثل بقيه آدماي دنيا. حق ندارم ناراحت بشم وقتي من به خاطر عشق تو چشامو رو هر عشق ديگه اي بستم و تو.....

بي خيال شايد حقمه كه خدا واسم اينجور مي خواد. به هر حال عشق قشنگ من هر جا هستي و هر كاري ميكني واست آرزوي خوشحالي و تندرستي ميكنم.تا بعد.......

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ببخش...

ببخش اگه تو قصه مون

 دو رنگ و نامرد نبودم 

ببخش که عاشقت بودم

  خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد 

خيانتو ياد بگيرم

اگر که گفتم به چشات

بزار واسه تو بميرم

ببخش اگه تو گريه هام 

 دو رنگي و ريا نبود

اگر که دستام مثه تو

با کسي آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون 

 کم نمي زاشتم چيزي رو        

ببخش که يادم نمي ره 

اون روزاي پاييزي رو

لياقت دستاي تو

 بيشتر از اين نبود عزيز

نه نمي خوام گريه کني 

براي من اشکي نريز

لياقت چشماي         

                             نگاه ِ پاک ِ من نبود

ببين چي ساختي از منUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

 

 Burning Heart

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

تو که می دونی...
اگر فكر مي كني
اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود
اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند
اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم
بسيار درست فکر کرده اي
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم
...پس بمان
*******************
عشق يعني سخن از زخم شقايق گفتن
حرفي از جنس زمان با دل عاشق گفتن
2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

به یه ترکه میگن قبله کدوم طرفه

میگه کجا آدرس دادن...

 

**************

یه خره با حسرت داشت به یه اسب نگاه می کرد

به خودش میگه کاش منم درس می خوندم...

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

همچنان مات توام...

گفته بودی که:-((چرا محو تماشای منی؟

 

و آنچنان مات،که یک دم مژه بر هم نزنی!))

 

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

 

ناز چشم تو قدر مزه بر هم زدنی!

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم ازدواج...
2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

خیلی دوست دارم... خیلی...
2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

هیچ دانستی...
فكر كردم آسمان را مي توان تسخير كرد
آب اقيانوس را با آه خود تبخير كرد
فكر كردم رفتنت را مي توان از ياد برد
هيچ دانستي ؟
دلم را رفتن تو پير كرد
كاش ميشد هيچ كس تنها نبود
كاش ميشدديدنت رويانبود
من دعاكردم براي بازگشت
دستهاي تو ولي بالا نبود
گفته بودي كه فردا ميرسي
كاش روز ديدنت فردا نبود
چرا اينگونه بايد ساده باشم
دلي جاي نگاهي داده باشم
2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم واسه خودش حرفیه ...
 
خوابگاه دانشجويي: خانه ي كوچك
دانشجويان ساكن خوابگاه:جنگجويان كوهستان
كتابخانه ي دانشگاه:خانه ي عنكبوت
خانواده ي دانشجو:بينوايان
دانشجويان مدل رپي: الو الو من جوجوام
انتخاب درس افتاده:زخم كهنه
شب امتحان: امشب اشكي ميريزد
مراقبين امتحان: سايه ي عقابها
تقلب: عمليات سري
گردهمايي اساتيد: دسيسه
نگاه دانشجو به استاد:مي خواهم زنده بمانم
استاد در خواب دانشجو:شبهي در تاريكي
نيامدن استاد: روز فرشته
ميز اخر: بهشت پنهان
اخراج از كلاس :سفر جادوئي
نمره ي 20 : سايه ي خيال
نمره ي 12 :روي خط قرمز
نمره ي 10 :پرنده ي كوچك خوشبختي
انصراف دادن:فرار به سوي پيروزي
اميد به بهبود اوضاع:توهم
عمر دانشجو: بر باد رفته
عاقبت تحصيل: دست فروشي
ترم اخر: بوي خوش زندگي
دانشجوي فارغ التحصيل: ديوانه ای از قفس پريد
2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

آفرینش زن...
 
             

درآغاز،آفریدگارجهان چون به خلقت زن رسید ،دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش

مرد به کار برده  ودیگر چیزی نمانده است .در کار خود واله گشت  وپس از اندیشه بسیارچنین کرد؛

گردی رخسار از ماه،تراش تن از پیچک،چسبندگی از پاپیتال،لرزش اندام از گیاه،

نازکی از نی،َشکوفایی از غنچه، سبکی از برگ،پیچ و تاب از خرطوم پیل،چشم از غزال،نیش نگاه از زنبور،شادی از نیزه نور خورشید،گریه از ابر ،سبک سری از نسیم،

بز دلی از خرگوش،غرور از طاووس،نرمی ازآغوش طوطی،سختی از خاره،شیرینی از انگبین،سنگ دلی از پلنگ،گرمی از آتش،سردی از برف،پرگویی از زاغ،زاری از فاخته،

درویی از لک لک،وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و، زن را ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته ای مرد نزد خدا باز آمد و گفت :خدایا این که به من دادهای زندگی بر من تباه کرده است.پیشه اش پرگویی ،تنها کارش بیکاریاست،آمده ام پس اش دهم زندگی با او برای ام امکان پذیر نیست. از من باز ستانش.

خدا گفت:"باشد"و،زن را پس گرفت.

پس از هفته ای دیگر مرد دوباره آمد وگفت:خداوندا تنهای تنها شده ام،به یاد می آورم

چگونه برای ام آواز می خواند،می رقصید،از گوشه چشم نگاه ام می کرد،با من بازی می کرد،به تنم می چسبید،خندهاش گوشم را نوازش می داد،تن اش خرم و دیدارش

دل نواز بود او را به من باز پس ده.

خدا گفت :"باشد"و زن را به او پس داد

دیگر  بار مرد نزد خدا شد و گفت:من  نمیدانم چگونه است اما گویا زحمت او بیش از

رحمت اوست .پس کرم کن و او را از من باز پس گیر.

خدا گفت دور شو !بس است هر چه گفتی. برو با او بساز!!!

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

منظوری ندارم...
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد


رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت

 
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم ....

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

بی هیچ ...
                    عاشقت خواهم ماند..............................بی آنکه بدانی.

دوستت خواهم داشت............................بی آنکه بگویم.

درد دل خواهم گفت.................................بی هیچ کلامی.

گوش خواهم داد..................................بی هیچ سخنی.

در آغوشت خواهم گریست.......................بی آنکه حس کنی.

در تو ذوب خواهم شد..............................بی هیچ حرارتی.

اینگونه شاید احساسم نمیرد.

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

می شنوی ...
   منتظر نباش که شبی بشنوی،

             از اين دلبستگی های ساده دل بريده ام!

         که عزيز بارانيم را ،

          در جاده ای جا گذاشتم !

           يا درآسمان،

       به ستاره ديگری سلام کردم !

          توقعی از تو ندارم !

            اگر دوست نداری،

              در همان دامنه دور دريا بمان !

                 هرجور تو راحتی! باران زده ی من !

           همين سوسوی تو،

          از آن سوی پرده ی دوری،

           برای روشن کردن اتاق تنهاييم کافی است !

         من که اين جا کاری نمی کنم !

               فقط گهگاه،

           گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم !

              همين !

            اين کار هم که نورنمی خواهد !

     می دانم که به حرفهايم می خندی !

           حالا هنوز هم

          وقتی به تو فکر ميکنم،

         باران مي ايد!

       صدای باران را می شنوی؟

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دیگه عاشق شدم...

  من  ماندم تا بدان

می خوام از تو بنویسم قلمم نمینویسه

کاغذ نامه ی دیشب هنوز از اسم تو خیسه

میخوام از تو بنویسم از تویی که تموم روزای من ، تموم رویاهای من ،

تموم زندگیم و آرزوهام مال توئه . خدای مهربونم تو شاهدی که چقد دوستش دارم .

تو شاهدی که تنها امید من بعد از تو اوست ...

خدای مهربونم ازت ممنونم واسه ی همه ی نعمتهات ... .آره تو واسم بزرگترین نعمتی که

خدا داده ... بزرگترین رحمت ...، یه روز بی خبر اومدی ، بی خبر وارد زندگیم شدی و بی خبر دلمو

بر داشتی و بردی ، حالا ازت میخوام بی خبر منو تنها نذاری ، بی خبر از زندگیم نری و بی خبر دلمو

جا نذاری ... . دیگه واقعا چیزی ندارم واسه اینکهدارم .فقط میتونم بگم

که پیش تو راضی به مرگم ...

" دوست دارم "

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دوست دارم...
 
2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

زخم زبون...

از یکی دوستان شنیده بودم که زخم  زبون مثل زخم چاقو و زدن میخ به دیوار می­مونه که

 

همیشه جای اون زخم باقی می­مونه مثل اثر میخ روی دیوار که هر وقت هم که این میخها

 

رو از دیوار بکشی بازم جای میخ روی دیوار می­مونه .

 

البته از اون جایی که این دوستم خیلی انتقاد پذیره ناراحت نمیشه.

 

گرچه این انتقاد شاید جنبه سازنده نداشته باشه و ییشتر تخریبی باشه...

 

خب اینم جوابیه واسه این دوست گلم .

 

ای دوست خوب، ای مهربون

 

من بدم ؟

 

من نامهربون ؟

 

باشه قبول، عیبی نداره

 

کار دنیا سیر و گذرهِ

 

من نهاد میشم

 

تو گذاره

 

ولی اینو باید خوب بدونی

 

که تا ابد نمی­مونیم

 

یه روز همه ازهم جدا می­شیم

 

با خاطره هم نوا می­شیم

 

کاشکی با هم خوب بمونیم

 

باور دوست داشتنات برام خیلی محاله !

 

دوست داشتنات واسه خواب و خیاله

 

این چه رسم دوستیه ؟

 

همش بازیه زیر پوستیه؟

 

دوست ندارم بگم  دوستم داری

 

یا که بگم دوستت دارم

 

واسه خواهشای دل

 

سرمو رویِ پات بزارم

 

یا که زخمو پیش چشمات بزارم

 

می خوام از اینجا من برم

 

تو رو خدا تنهام بزار

 

تو به من چاقو زدی

 

بد جوری به سیمِ آخرم زدی

 

یه روزم نوبته منهِ

 

چاقو کش بشم واسه همه

 

چاقو رو  وقتی بهم دادی

 

رنگ و لعابشم دادی

 

رنگ کینه و لعاب آه

 

حرفای قشنگ و احساسای زیر پا

 

وقتی چاقو رو بهم دادی

 

فکر فردامو نکردی تو

 

بیا پایین از اون بالا  به من نخند

 

بیا دست و پامو نبند

 

پایین بودن حالی داره

 

زیر دست و پا بودن غرور داره

 

از اون بالا دهن کجی نکن

 

دلی رو از خودت رنجور نکن

 

یه روز میاد دلی پر آه بشه

 

خاکسترِ آتیش بشه

 

همش که شد حرفای من

 

احساسای بی رنگ من

 

براتب بمیرم ای دل بی نوای من

 

بزار از کارم بگم چاقو زدن فرار کردن

 

هر چی دله خونی کردن

 

راستی این شیوه­ی کار منه

 

بغل بکن هر کی رو خواستی

 

بعدش چاقو بزن هر جا رو خواستی

 

ای داداشِ خوب و مهربون

 

تو که میگفتی راغبی

 

یه دوست خوب وعاشقی

 

پس چرا به دوست میگی که راهبی ؟

 

این حرفای قشنگ تو

 

شده تیزی اون چاقوی تو

 

اون حرفای به ظاهر خوب تو

 

شده دسته واسه چاقوی تو

 

خودت بهم چاقو دادی

 

پس گناهش گردن تو

 

واسه خوشبخت کردن تو

 

همیشه تو دلت برات نقشه کشم

 

بهتر بگم میخای  تو رو من میکشم

 

تو که میخ میزنی به این دیوار

 

انبرتم بردار بیار

 

ای دوست خوب  و مهربون

 

ولی اینو بازم بدون

 

من هنوزم دوست توأم

 

واسه ثابت کردنشم

 

همون دیوار پر میخت میشم!

 

ولی تو رو خدا  انبر یادت نره

 

این میخها داره فرو میره

 

به این دل زخمی من

 

نمک زده نمکدونت

 

ولی بازم میشم من قربونت

 

فقط اون انبرت یادت نره

 

یادت نره یادت نره

 

که این زخمی تو واسه جواب منتظره!!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط یزدان  |