تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
زمستون...
زمستون... تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمی دونی تو که عاشق نبودی
چه تلخه مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهونه
واسه هم قصه گفتن عاشقونه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثله من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره زمستونا برای تو همیشه
تو مثله من زمستونی نداری
که باشه لحظه ی چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته روی ایوون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی
مثله من که بی تو نشستم توی رویای رهایی
2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

همینجوری...
سر ان ندارد امشب که بر اید افتابی       چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

دلم گرفته.غرق تنهاییم.شدم کسی که هیچکس حرفاشو نمی فهمه. اما ای کاش اون می فهمید.کاش یه ذره به حرفام گوش می کرد.کاش یه کوچولو احتمال می داد راست می گم...ولی مغرورانه از کنارم رد شد.بهش گفتم از ته دل دوستت دارم,تا اخرشم ایستادم.ولی باورش نشد.گفتم هر کاری بخوای برات میکنم.گفت کاری باهات ندارم.بهش گفتم زمان خیلی چیزارو بهت ثابت می کنه, یه روزی میاد که می فهمی اشتباه کردی ولی می ترسم اون روز کار از کار گذشته باشه,الان که می تونیم بیا با هم باشیم ولی اون رفت...دلم شکست.گفتم خدایا گناهه من چیه؟چه کاری کردم که اینجوری بازخواستم میکنی؟...یه کسی تو دلم گفت:گناهت اینه که عاشقی و مردم این دوره زمونه نمی دونن عشق یعنی چی.امروز با یکی دوستن فردا با یکی دیگه.برای همین هیچ کس حرفاتو نمیفهمه.... با خودم می گم ایا واقعا زندگی زیباست؟ارزششو داره که انقدر براش درد بکشی و غصه بخوری؟شب بیداری بکشی و گریه کنی؟

اره,زندگی زیباست.زنده بودن خیلی قشنگه.گاهی اوقات غم از شادی قشنگ تره.بعضی وقتا درد از درمان زیبا تره.اول و اخر دنیا عشقه.اگه عشق نبود انسان افریده نمی شد.اونایی که عاشق نیستن از زندگی هیچ چیز نفهمیدن.

مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش اتش است

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

با سلام خدمت تمامی دوستانم

اولا که مسافرتم کاملا لغو شد

دوما این که خدا خواست که اینجا بشینم و براتون مطلب بزارم

من اپاندیسم توی شکمم ترکید شکمم عفونت کرد خلاصه اینکه یه ۱۲ روزی اش و لاش بودم

فقط همین و میتونم بگم یه ۱۵ روز دیگه هم نیستم

بعدا میام

فعلا

برام دعا کنین

بابای

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط یزدان  |