تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
بدون شرح
 

اي گوشي كه چسبيدي به گوشش                         

 

از جانب من بــــبــــوس رويـــــش                      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

...

اين تكراريه ولي چون قشنگه دوباره گذاشتم...

دلم گرفته، دلم خيلي گرفته. ديگه نمي گم خيلي تنهام. چون مي دونم برات يه حرف تكراريه. حتي براي خودم اين حرفا تكراريه. چي بگم برات؟ از كجا برات بگم؟ وقتي كه گوشت با منه و اما فكرت و حواست يخه جاي ديگه است. چه طوري برات بگم عاشق نگاهتم وفتي تو عمق چشات يه عشق ديگه است؟ چه طوري بهت بگم آرزوم يه لحظه داشتنته وقتي عشق شب و روزت شده يه نفر ديگه!

چه طوري بهت بگم دوستت دارم وقتي تو چشمام زل مي زني و با خجالت مي گي : اينقده دوستش دارم! عزيزم دلم خيلي گرفته، نه راستشو بگم دلم خيلي شكسته!

چه طوري بگم چه طوري بگم؟ آخه من قصه عاشقي مو جز تو بايد براي كي بايد بگم؟ نه، نمي گم. ديگه هيچي نمي گم. دلم نمي خواد فقط برات بنويسم، بنويسم چون مي دونم نمي خوني، بنويسم چون مي دونم خالي مي شم. تازه مزاحم آرزوها و عاشقي هاي تو هم نيستم.

مي نويسم:

عاشق نگاهتم.حتي اگه چشمات يه بار توي چشمام عشقو نبينه. حتي با اينكه مي دونم تو چشات آتيش يه عشق ديگه است.

مي نويسم:

آرزوم داشتن تويه، حتي با اينكه مي دونم يه آرزوي محاله، حتي با اين كه مي دونم صد تا آرزو هم كه بكني اسم من تو هيچ كدومش نيست!

مي نويسم:

دوستت دارم، حتي با اينكه مي دونم دوستم نداري، حتي با اينكه مي دونم اصلا برات مهم نيست. دوستت دارم، آخ كاشكي دوستت داشتم. عاشقتم. عاشق چشاي بي اعتنات!

مي نويسم:

دلمو بردي، بد جوري بردي، با اينكه مي دونم دلي كه آرزوي داشتنشو دارم نشسته توي دستاي يه پسرخوشبخت. حتي با اينكه مي دونم ديگه دلي توي سينه ات نيست.

مي نويسم:

قصه عاشقي مو براي تو مي نويسم فقط براي تو! مي نويسم كه نخوني، كه ندوني، كه نفهمي، كه بهم نخندي. مي نويسم كه هيچكي ندونه. مي نويسم كه فقط خدا بدونه: مي پرستمت، با همه وجودم مي پرستمت

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

این یکی رو نگو خیلی خیلی دوست دارم...

شكلات

با يك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم توي دستش. او يك شكلات گذاشت توي دستم.

من بچه بودم او هم بچه بود. سرم را بالا كردم.

سرش را بالا كرد.ديد كه مرا ميشناسد.خنديدم. گفت:((دوستيم؟)) گفتم ((دوست دوست.))

گفت:((تا كجا؟)) گفتم:دوستي كه ((تا)) ندارد. گفت:((تا مرگ!)) خنديدم و گفتم:

((من كه گفتم تا ندارد!)) گفت: ((باشد تا پس از مرگ!)) گفتم:((نه.نه.نه.تا ندارد.)) گفت:

(( هر جا كه باشدمن وتو با هم دوستيم. خنديدم. گفتم:

((تو برايش تا هر كجا كه دلت ميخواهد يك تا بگذار.

اصلا يك تا بكش از سر اين دنيا تا ان دنيا. اما من اصلا تا نميگذارم.

نگاهم كرد. نگاهش كردم.باور نمي كرد.ميدانستم. او مي خواست حتما دوستيمان تا داشته باشد.

دوستي بدون تا را نميفهميد.

***********************************************************

گفت:((بيا براي دوستيمان يك نشانه بگذاريم.)) گفتم:((باشد. تو بگذار.)) گفت:

((شكلات. هر بار كه همديگر را ميبينيم يك شكلات مال توو يكي ما ل من. باشد؟.))گفتم:

((باشد.))

هر بار يك شكلات ميگذاشتم توي دستش و او هم يك شكلات توي دست من.

باز همديگر را نگاه ميكرديم يعني كه دوستيم. دوست دوست.

من تندي شكلاتم را باز ميكردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند ان را مي مكيدم.

ميگفت:((شكمو تو دوست شكمويي هستي.))

و شكلاتش را ميگذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ.ميگفتم:((بخورش!)) ميگفت:

((تمام ميشود.ميخواهم تمام نشود. براي هميشه بماند.))

صندوقش پر از شكلات شده بود.هيچ كدامش را نمي خورد.

من همه اش را خورده بودم.گفتم:(( اگه يه روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها.

ان وقت چه كارميكني؟)) گفت مواظب شان هستم.))

ميگفت ميخوام نگه شان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات را ميگذاشتم توي دهانم وميگفتم:

((نه نه تا ندارد..دوستي كه تا ندارد.))

*******************************************************************

قبول تا انجا كه همه دوباره زنده ميشوند يعني زندگي پس از مرگ.

باز هم با هم دوستيم. تا بهشت تا جهنم تا يك سال دوسال چهار سال هفت سال ده سال و بيست سال شده است.

او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام.من همه ي شكلات ها را خورده ام.

او همه ي شكلات ها را نگه داشته است.او امده است امشب تا خداحافظي كند.

مي خواهدبرود.برود ان دور دور ها .ميگويد:((ميروم اما زود برمي گردم.))

من ميدانم ميرود و بر نمي گردد.يادش رفت شكلات را به من بدهد

.من يادم نرفت.يك شكلات گذاشتم كف دستش.گفتم:((اين براي خوردن.)

)يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :((اين هم اخرين شكلات براي صندوق كوچكت.))

يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش. هر دو را خورد.

خنديدم.مي دانستم دوستي من ((تا)) ندارد. مي دانستم دوستي او ((تا)) دارد.مثل هميشه.

خوب شد همه ي شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد.

حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد؟!

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عشقولانه...

اين متن رو تقديم مي كنم به تمام كساني كه عاشق شدند، در عشق شكست خوردند و هيچگاه طعم بودن و در آغوش كشيدن يار را نچشيدند. با اين وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند. اين تكه پاره اي از احساسات، مختص من نيست. همه ما ممكنه با عمق كمتر يا بيشتر با تك تك سلولهايمان لمسش كنيم پس تقديم به تمام آنها كه شب هاي بي ستاره و روزهاي سردشان را با نام عشق سر كردند و اشك نوشيدند. اشكهايي كه هر قطره اش، تكه اي از جگر زخم خورده اشان بوده.

گداي محبت كه باشي، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست. خرافه نيست. آيين چرخ فلك است. بناي دنياست. هر كجا كه باشي و هركسي كه باشي اگر گداي محبت باشي مي روي دنبال عشق. عشق كه مي گويم نه آن عشقي كه در كوچه و بازار و خيابان و روزمرگي پيدا مي شود. نه آن عشقي كه امروز از حريم آتشش طرفت در امان نيست و فرداي روزگار به سردي مطلق مي گرايد. آن عشقي را مي گويم كه گداي محبتش به دنبال اوست. اگر گداي محبت باشي اين آتش هيچ وقت خاموش نمي شود و عمق احساست هر روز بيش از پيش.

اولش اين طوري نيست. اولش بهت سلام مي كنه. حتي جواب سلامش رو هم نمي دي. اما پافشاري مي كنه. يه خورده كه مي گذره ميگي باشه اينم مثل بقيه. كي به كيه. تو كه در دلت رو بستي. اينم مثل بقيه يه مدتي مياد و ميره. پس بي خيال. مي شيني پاي حرفاش. باهاش چت مي كني. باهاش بيشتر آشنا ميشي و بعدش مي فهمي كه در درونش چيزي هست كه كمتر در كس ديگه اي ديدي.

علاقه ات بيشتر ميشه ولي باز بي خيالي. ميگي اينم گذريه. تا اينكه تو شرايط سخت روحي بهت كمك مي كنه. در حد توانش زير پر و بالت رو ميگيره و اون وقته كه دل لامصب امونت رو مي بره. تا مياي خودت رو جمع و جور كني عاشقش ميشي. دل رو مي زني به دريا. ميگي چرا بايست احساسم رو بكشم. ميگي خودش هم كه همين رو ميگه. پس دلت خوش ميشه كه بايد بري دنبالش. بايد بري تا بهش برسي. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسي. تا حس عشق ورزيدنت رو كه سالهاست باهاته خالي كني و در عوضش هزاران حس زيباي ديگه بگيري.

نمي توني لمسش كني. نمي توني ببوسيش. نمي توني دستش رو توي دستت بگيري فقط مي توني صداش رو از كيلومترها اون ور تر بشنوي و باهاش ساعت ها چت كني. بعد يه مدتي مي فهمي كه كار از كارت گذشته. يه روز تابستون مي بينيش و با يه نگاه كارت رو مي سازه. با يه خنده دلت رو گرفتار مي كنه. انگار كه دوست داري بگي هيچ جاي ديگه نرو. پيشم باش واسه هميشه. شبهاي طولاني رو باهاش تا صبح حرف مي زني از پشت تلفن. دلتنگي و آغاز آوارگي.

حالا يه سال گذاشته و حساس تر شدي. همش از دستت فرار مي كنه. هرچي بهش ميگي دوستش داري حتي يه بارم اين حس رو تجربه نمي كني كه بهت بگه دوستت داره. اون چيزي كه حس كني قلب اونم گره خورده. انگار يه جاي كار مي لنگه دلت مي خواد بري پيشش. باهاش باشي شايد اوضاع عوض بشه. جون مي كني، گرما و سرما رو تحمل مي كني، بي خوابي ها رو، دوريش رو، اما انگار خدا نمي خواد كه بشه. همش گره مي ندازه تو كارت و تو هي چت مي كني و حرف مي زني. چت مي كني. چت مي كني و چت.دلخوشيت ميشه عكسهايي كه برات فرستاده. نگاه مي كني و همين طوري اشكه كه از چشمات سرازير ميشه. مي ري جلو آينه يكي محكم مي زني تو صورتت تا شايد كمي به خودت بياي، ولي ميدوني كه عاشق شدي. هرچي بيشتر ميگذره علاقه ات بيشتر ميشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اينكه بيشتر مي شناسيش و مي فهمي كه آدم با انصافيه.

روزها و شبها مي گذرن انگار كه توي زندوني. چوب خط مي ندازي تا تموم بشه. تا شايد بازم ببينيش. تا كابوسهاي شبونت خفه ات نكنه. تا بخواي باور كني كه مي توني بقيه عمرت را با اون باشي. چشمات خشكيده بس كه گريه كردي. نيرو و توانت رفته و حالا شده بعد يك سال انتظار، لحظه ديدار. ميدوني داره مياد براي تو، مياد كه سنگا رو وا بكنيم. مياد كه بفهمه چشه و تو بازم گريه مي كني چون دلت راضي نميشه. انگار كه قراره ذبحت كنن. انگار يه چيزي بهت ميگه امسال مي ميري. پژمرده ميشي. ميشي يه آدم زار و نحيف. مثل قديما. مثل يه نوزاد كه تازه پا گرفته و راه ميره و قراره جفت پاهاش بشكنه. خودت رو دلداري مي دي و فكراي خوب مي كني.

نمي دوني بگي كه چقدر دوستش داري يا نه، مبادا كه ناراحتش كني آخه طاقت ناراحتي و غصه اش رو نداري. دلت نمياد كه بهش بگي كه هر شب با چشماي خيس به خواب رفتي. دلت نمياد بگي كه توي تموم اون چتها حسرت خيلي چيزا رو تو دلت خفه كردي و هيچ وقت بهش نگفتي. دلت نمياد كه بگي جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بياد باهات حرف بزنه. دوست داري كه بهش خوش بگذره. نامرديه. نامرديه ناراحتش كني. روزها تند تند مي گذرن تا موقع حرف زدنش مي رسه. اوني كه هيچ وقت حرف نمي زده و همش ميگفته سر فرصت. اما وقتي حرف ميزنه كمرت مي شكنه. سنگيني حسهاي اين مدت لهت مي كنه. جلوي گريه ات رو مي گيري و روت رو بر مي گردوني مبادا كه بخواد خيسي چشمهات رو ببينه. تو مي فهمي چيزي رو كه حتي فكرش رو نمي كردي. بناي عشق گذاشتن روي خرابه هاي محبت ديگري كار درستي نيست. اون وقت يه شب انقدر هق هق گريه مي كني كه نفست بالا نمي آد.

نشستن گوشه اتاق و گريه كردن. دنيا بي رنگ تر از گذشته اما بايد خودت رو جمع و جور كني. حالا ديگه مي دوني نميشه بهش گفت كه چندبار شد وقتي باهاش چت مي كردي غذا رو به زور قورت مي دادي چونكه بغضي توي گلوت گير كرده بود. حالا ديگه مي دوني نمي توني بهش بگي كه اگر هزاربار گفتي دوستش داري، از ته دلت گفتي و يه بار نشنيدي كه عاشقانه صدات كنه. حالا مي دوني نميشه بهش گفت گريه هرشب يعني چي. دلت نمي خواد با اين حرفا ناراحتش كني. نمي توني بهش بگي چه حسيه وقتي كه انگار با يه چاقو جگرت رو خراش مي دن و انقدر حالت خراب ميشه كه نمي توني حتي يك قدم راه بري. خيلي حرفا رو بايد بخوري و هيچي نگي. خونابه خوردن و ساكت بودن.

دوستات به اين بچه بازي ها مي خندن. دوستات تركت مي كنن. دوستات خيلي حرفا مي زنن اما تو مي دوني كه دردت چه. دردت عاشقي نيست. دردت از بي وفايي نيست. دردت از گدايي محبته. وقتي توي چت مي بينيش ديگه نمي دوني آيا بهش بگي "عزيزم" يا نه. نمي دوني بايد بهش بگي كه دوستش داري يا نبايد گفت. آيا اجازه داري آرزو داشته باشي يه بار ديگه خنده اش رو ببيني يا دستش رو توي دستت بگيري يا اينكه اون موقع نگاهش براي دلدار ديگريست. تو موندي و انزواي چهارديواري اتاق و يك آيينه كه هر روز مي توني سفيد شدن موهات رو ببيني.دلخوشيت ميشه عكساش و نامه هاش توي مدت آشناييتون. تمام چتهايي كه كردين. هر چيزي كه نشوني از بوي تنش رو داره.

يه روز صبح پا ميشي،ميري جلوي آينه و خودت رو مي بيني. رنجور شدي، لاغر و نحيف، شكسته و خموده، حالا مدتهاست كه گذشته. بهت زنگ مي زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. ديگه نمي تپه. براي هيچ كس نمي تپه. با صداي هميشگيش كه لطافت داره بهت ميگه حالت چطوره و تو بايد مثل ديگران به او هم دروغ بگي. بايد بهش بگي من خوبم و همه چيز رو به راهه. وقتي كه تلفن رو قطع مي كني دفترچه خاطراتت رو باز مي كني و در آخرين برگش مي نويسي اين منم دلقك خنده به لب روزگار اما دلي نحيف دارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  |