تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
چرا کسی نظر نمیده؟

من منتنظر نظر های قشنگتون هستم

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

قطعاتی از نامه ای به قلبم:

   -قلب من ،من هرگز تو را محکوم نمی کنم.و  هرگز از آنچه

می گویی احساس شرم نمی کنم.می دانم که تو فرزند محبوب

خداوندی.و او همیشه عاشقانه از تو محافظت خواهد کرد.

قلب من،من به تو ایمان دارم وهمواره حمایتت می کنم. و 

برایت دعا می کنم تا یاری و پشتیبانی مورد نیازت را دریافت 

کنی.

قلب من،من به تو ایمان دارم.وایمان دارم که  تو عشقت را با

هر کس که شایسته اش باشد،تقسیم  می کنی.که راه من

راه توست،و ما همراه با هم به سوی روح القدس گام بر می

داریم.

قلب من،من تو را باور دارم و با تمام وجود دوستت می دارم و

می کوشم که تمام آزادی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام

نیاز داری در اختیارت گذارم.و هر کاری می کنم که از حضور من

در گرداگردت احساس ناراحتی نکنی.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

معنی عشق چیست؟
نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟
 
 بیلی - 4 ساله وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو
 متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.
 
 زبکا - 8 ساله مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه.
 
 کارل -5 ساله عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن.
 
کریستی - 6 ساله عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما.
 
 دنی - 7 ساله عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
 
 تری - 4 ساله عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره .
 
 امیلی - 8 ساله عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.
 
بابی - 7 ساله عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.
 
نیکا 7 - ساله اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
 
نوئل - 7 ساله عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش.
 
 تامی - 6 ساله عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن.
 
 کیندی 8 - ساله موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم.
 
 کلر - 6 ساله مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره.
 
 الین- 5 ساله عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
 
کریس - 7 ساله عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.
 
مری آن- 4 ساله عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.
 
 لورن - 4 ساله می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.
 
کارل - 7 ساله وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن.
 
و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا میمونه،تا وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه.
2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

امیدوارم
بیرون پناهگاهت می مانم و درون را نگاه می کنم،

در  حالی که در اطرافم، از هر سو، بمب می ریزند،

تو در داخل پناهگاهت چقدر سر حال و در امان و خوشحال به نظر می آیی.

آیا گفته بودم که من به این چیزها توجه می کنم؟

 

آیا گفته بودم که چه شگفت آور هستی؟

و چقدر ناراحتم که از هم جدا شده ایم.

 

عزیزم، من بیرون پناهگاه تو  ایستاده ام،

اما امیدوارم که در قلب تو باشم.

                                           

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

...................
هر چه داشتم بخشیدم و تنها شدم.

عزیزم، تو مرا مجبور کردی که یکی از ترانه های غمگین رادیو را به طور مرتب بشنوم.

هر چه موج رادیو را عوض می کنم، باز همان ترانه را می شنوم.

کاش مدت درازی بهترین ترانه نباشد.

برای اینکه اگر مرتب آن را پخش کنند، تاب تحمل ندارم.

این ترانهء غمگین از حال و روزگار ما حکایت می کند.

و خواننده همچنان آن را می خواند:

 

"عشقم را نثار تو کردم....اما نپذیرفتی.

زندگیم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی،

کاش روزی آن را برگردانی.

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذیرفتی.

عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی،

کاش روزی آن را به من برگردانی."

 

گاهی عاطل و با طل می نشینم و خیال می بافم و باران را تماشا می کنم.

یا یکی از مجله های قدیمی ات را که یادم رفته دور بیندازم ورق می زنم.

کمی می خوابم یا در اتاق راه می روم.

خیلی بیشتر از قبل سیگار می کشم.

به کسی که زمانی می شناختم تلفن می زنم

تنها برای اینکه از شر رادیو خلاص شوم،

برای اینکه اگر آن ترانه را مرتب پخش کنند، تاب تحمل ندارم،

نمی خواهم آن را بشنوم.

اما خواننده همچنان آن را می خواند:

 

"عشقم را نثار تو کردم....نپذیرفتی.

زندگیم را وقف تو کردم در کنارم نماندی،

کاش روزی آن را برگردانی

عشقم را نثار تو کردم....نپذیرفتی.

عشقم را به تو هدیه کردم آن را دور انداختی،

کاش روزی آن را به من برگردانی..."

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

چیز هایی که نگفتم.
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم:"عزیزم، این کار را نکن."

نگفتم:" برگرد

و یک بار دیگر به من فرصت بده."

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

 

نگفتم:"عزیزم، متاسفم،

چون من هم مقصر بودم."

نگفتم:" اختلاف را کنار بگذاریم،

چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است."

گفتم:"اگر راهت را انتخاب کرده ای،

من آن را سد نخواهم کرد."

حالا او رفته،و من

تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

 

او را در آغوش نگرفته ام و اشک هایش را پاک نکرده ام

نگفتم": اگر تو نباشی

زندگی ام بی معنی خواهد بود."

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاری که می کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

 

نگفتم:" بارانی ات را در آر...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم."

نگفتم:" جادهء بیرون خانه

طولانی و خلوت و بی انتهاست."

گفتم:" خدانگهدار، موفق باشی،

خدا به همراهت."او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

...
روح من در جهت تازهء اشیا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها را، می شمرد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست شور هم می شکفد.

                                                        سهراب سپهری

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دوستت دارم.....

ديگر از هرچه هست بيزارم

مثل ابر بهار مي بارم

 

برو اي آنكه بعد ديدارت

گره افتاده در همه كارم

 

پدرم با نگاه خود مي گفت

لايق لاي جرز ديوارم

 

مادرم مدتيست مي گريد

چون گمان مي كند كه تب دارم

 

 

ديگر اين روزها خودم دارد

باورم مي شود كه بيمارم

 

يك نفر گفت كه خوب خواهم شد

به فراموشي ات كه بسپارم

 

گفتم اي عشق اگر بعد از اين

بدهي مثل قبل آزارم

 

به تمامي حرمتت سوگند

روي قلبت گلوله مي كارم

 

به تو هرچند سخت مديونم

به خودم بيشتر بدهكارم

 

هرچه بر من گذشت حقم بود

من از اين بيشتر سزاوارم

 

تو گناهي نداري اي زيبا

مرگ بر من كه دوستت دارم

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

من .....
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودي تو معبودم

آرام و اسوده در خواب خوش بودي

يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم

من با نفسهايم نام تو را خواندم

كاش اي هوس بازم با تو نمي ماندم

روزي كه ميگفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هردم ز چشمانت خواندم كلامي نو
 

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو اسان بود

روزي به من گفتي ديگر نمي مانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نميكردم هرگز جدايي را

آن امدن با عشق اين بي وفايي را

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

تو چرا
مث اون موج صبوري كه وفا داره به دريا
تو مهي مثل حقيقت
مهربوني مث رويا


چه قدر
تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون
ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه


تو مث اون
گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه
ناگفته مي مونه دم اخر


تو مث
بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون
آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر


مث
برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مث پرواز واسه
قلبي كه يكي بالاشو بسته


مث اون
مهمون خوبي كه مي آد اخر هفته
مث اون
حرفي كه از ياد در و پنجره رفته


مث پاييزي وليكن
پري از گل هاي پونه
مث اون
قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه


تو مث
چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
مث يه
آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون


تو مث يه
سر پناهي واسه عابر پياده
مث
چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه


چشمه
چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت
با من محاله


يه روزي بيا
تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه
هيچ كس و جز تو نداره


تو يه عمره
مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من
چشمام و دوختم به گلاي سرخ قالي


تو مث باد بادك من كه يه روز
رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي
بمونم تنهاي تنها


تو مث دفتر مشقم پر
خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي
مغرور و نجيبي


دل تو يه
آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم
عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني


تو مث اون كسي هستي كه
ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون مي گه نمي شه


مث يه
تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث
الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت


مث نذر بچه هايي مث
التماس گلدون
مث
ابتداي راهي مث اينه مث شمعدون


مث
قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين
قشنگي


پر نازي مث
ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو
رنگ مهره رفتن تو شب يلدا


بيا مثل اون كسي شو كه يه شب
قصد سفر كرد
ديد
يارش داره مي ميره موندش و صرف نظر كرد
2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

تو گفتی..
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
 
                                    بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

                                     گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

                                     تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
 
 
                                     جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

                                     بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

جدایی
یادمه   فصل   پاییز  توی   چشمات

 

     یادمه   فصل   پاییز  توی    حرفات

 

     می دونم می خوای بری سفر سلامت

 

     می مونم منتظرت تا صبح  برگشت

 

     رفتی وپاییزاینجابی توهیچ رنگی نداره

 

     ابرای تیره وخسته حال باریدن نداره

 

     رفتی  وکبوتر دل بی تو آهنگی  نداره

 

     تو بگو که این  جدایی تاکجاادامه داره

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

قسم میدم....
قسم میدم به عاشقی به گل عشق ؛ به رازقی 

          
حتّی یه لحظه هم شده بمون پیشم ؛ نذاری بری 

        
قسم میدم به آسمون به ماه ، ستاره ، کهکشون 

      
پر بگیر از توی قفس بیا به سوی آشیون  

              
قسم میدم به قلبمون به اون چشای مهربون 

            
منُ بگیر از این زمین بازم ببر به آسمون 

               
قسم میدم به ساز عشق قشنگی اردی بهشت 

           
کوک بکن این ساز لبُ بزن رو سیم بی طپش 

           
قسم میدم به عمر گُل به اون غرور من که مُرد 

         
نزن تبر به ریشه هام همینا مونده ، بس بکن 

          
قسم میدم به ابر و برف به یاد اون شبا که رفت 

        
پاک بکن از رو صورتم بارونی که از چشام میرن   

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

.....

مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق

هرگز به دنبال کسي نباش که با او زندگي کني به دنبال کسي باش که بدون او نتواني زندگي کنی 

ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بعضیا از چشمت جاري ميشه

آنان که از خود عشق ساطع می کنند با عشق زندگی می کنند و با عشق نیز نفس می کشند ، دیگران را به سمت خود می کشانند. (باربارا دی آنجلیس)

بيش ترين سکوتم ترانه اي است براي تو همان نفسم که رود و برايد براي تو لحظات مستيم براي تو و من باز سکوت ميکنم براي تو

غروب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو مي کرد ناگهان ستاره اي چشمک زد آفتابگردان از خجالت پژمرد آري گلها هيچ وقت خيانت نمي کنن

سرنوشتم را نوشتم با دو خط زيبا نوشتم از انجا تا بدين جا نوشتم پر از سر در گمي ها نوشتم بي تو وبا تو نوشتم بر سر در ميخانه مستان نوشتم رها از رنج ها نوشتم به دور از تنهايي ها نوشتم در ورق عشق نوشتم رو به خورشيد نوشتم هر انچه که نوشتم اي خداي من اندوه من از اين است که......

تمام لحظه هاي من جا مانده اند پشت باغ اساطيري عشق..رو به پنجره احساس..پشت به کاجهاي هميشه سبز..کنار تلنگرهاي ابشار ارزو..وتمام ثانيه هاي من در راهند وبا عبور نسيم لابلاي باغ موهايم و هم قدم شدن بادهاي بيکار خواهند رسيد. اما چه دير! من از اين همه انتظار به تنگ امده ام. ميدانم وقت شکفتن گلهاي نيلوفر در مرداب انديشه ام رسيده است و مرداب هنوز نه چادر زدن خيالي سبز را ميشناسد و نه زيبايي بي ادعاترين گل جهان را..کاش پيچيده ترين ورد فراموش شده ی ساحران يادم مي ماند

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

...........
به من میگی گلهارو دوست داری اما اون هارو  میچینی

به من میگی پرنده هارو دوست داری اما اون هارو میکشی

به من میگی بارون رو دوست داری اما پنجره هارو روی بارون میبندی

به من میگی عاشق شدی اما هشچ وقت معنی عشق رو نفهمیدی

میترسم ازین که بگی من دوست دارم ........

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

چه کسی گفت

چه کسی گفت؟

 

رفته بودم به تماشا، به تماشای نگاهش

رفته بودم ک ببينم گل رخساره ی ماهش

سر شب بود که می آمد و من از سر حیرت

زُل زدم، خیره شدم، در افق چشم سياهش

ارغوان جلوه ای از رنگ شفق گونه ی اشکش

آسمان ها له ای از ابر زمستانی آهش

شهرشان سايه ای از خلوت و اندوه به سر داشت

آه از آن تنگ غروبش، داد از آن رنگ پگاهش

رفته بودم که ببينم، رفته بودم که بخواهم

که يکی گفت مبينش، و يکی گفت مخواهش

او همان کودک زيبای نجيب است که تنهاست

چه کسی گفت مبينش ، چه کسی گفت مخواهش؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عشق از نظر بزرگان

انسان هايی که تنها هستند هميشه در معرض خطر عشق اند.  زرتشت

----------------------------------------------

  هر جا عشق خيمه زد جای عقل نيست. سعدی

----------------------------------------------

 عشقی که فاقذ زيبايی است،فاقد خوبی هم هست. سقراط

----------------------------------------------

 عاشق برای گريستن،

               بهانه می خواهد....

عاشق برای کشته شدن،

               بهانه می خواهد.      نادر ابراهيمی

----------------------------------------------

 ما بايد بدانيم که عشق يک هنر است، همان طور که زيستن يک هنر است .    اريک فروم

----------------------------------------------

عشق تو بسم بود، که این شعله ای بيدار

روشنگر شبهای بلند قفسم بود. 

                                             فريدون مشيری

----------------------------------------------

 معنای عشق نيز

در سرنوشت من

با تو، هميشه با تو،برای تو، زيستن

                                         فريدون مشيری

----------------------------------------------

عشق روزی در پی درد می گشت

و به حق می دانست که چه تنهاست،

دل افسرده ی من را برگزيد،

و در اين منرل خالی آشيانه کرد.

                                                         يوهان ولفانگ فن گوته

----------------------------------------------

عاشقان،کشتگان معشوق اند.  سعدی

----------------------------------------------

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمی يک سيب می کند مأنوس

و عشق،تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن

                                           سهراب سپهری

---------------------------------------------

عشق واقعيت دارد، روزی به آن خواهی رسيد؛ اما يک دشمن بزرگ دارد به نام زندگی.

 ژان آنوی

-----------------------------------------

هر شوق، برای رسيدن به خوبی و خوشبختی عشق است. افلاطون                                                                     

-----------------------------------------                       

عشق تشنه می شود، خون بايدش داد.

سرد می شود آتش بايدش داد.

گرسنه می شود، قربانی ايدش داد.

                                         استاد دکتر علی شريعتی

  ------------------------------------------

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط یزدان  |