تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
برای تو....
دلم می خواد حرف بزنم داره عقده می شه و مثل بغض گلومو فشار می ده...تنها بود مثل خودم شکست خورده بود مثل خودم گفتم خدا داره امتحانم می کنه باید کمکش کنم دستشو بگیرم نذارم دستو پا بزنه پیش خودم گفتم خدا منو فرستاده کمکش کنم ...کامل درکش می کردم....من کیم که خدا منو بفرسته واسه کمک . خود من نیاز به کمک دارم مگه موقعی که داشتم می مردم کسی اومد بگه چه مرگته کسی اومد دستمو بگیره و منو بلند کنه؟ هان......بالاخره هر کدوممون شخصییت داریم احساس داریم آدمیم هر کدوممون می تونستیم جای اون یکی باشیم.....نذاشتم احساس تنهایی بکنه دلم خواست تا جایی که می تونم نزدیکش کنم به چیزایی که دوست داره شعرامو براش بردم براش می ترسیدم میترسیدم یه جوری بشه دوباره زمین بخوره.....ما آدما هممون خودخواهیم موقع تنهایی فریاد می زنیم و به زمین و زمان بد وبیراه می گیم ولی موقع خوشی که می یاددیگه یادمون میره    یادمون میره که موقع تنهایی کی کنارمون بود کی تنهامون نذاشت....تقصیر هیچ کس نیست من اینو می دونم همیشه هم می گم من آدم احمقییم خیلی احمق....هیچ انتظاری ازش نداشتم و ندارم ولی تحمل تحقیر رو هم نداشتم ....بازم دلم شکست و باز چه بی صدا هیچ کس صداشو نفهمید..........آه
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ماه رمضان آمد و ما را رم از آن....
با سلام

پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم

و

پیشاپیش نماز و روزه هاتون قبول الله

ما رو هم فراموش نکنین

التماس دعا

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

نمی دونی...
عشق تو برام زیباتر از زیبایی و با شکوه تر از هر منظره می باشد

تو دنیای ناشناخته ای هستی که فقط من آنرا کشف کرده ام

به اندازه ی همه دنیا دوستت دارم به میزان همه ی پرستش کنندگان می پرستمت به حد تمام ستایش گران ستایشت ما کنم

         اگر در راه عشق تو وجودم را به هزاران تکه تقسیم کنند

             هر تکه ی آن با صدای بلند فریاد خواهد زد

                 تو را دوست دارم تو را ..............

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ميدوني الان دلم چي مي خواست ؟ هفده ساله بودم كاش. نميدونم توي حال و روزم چه فرقي مي كرد فقط الان دوست داشتم هفده ساله بودم.

 امشب از همه دنيا فقط به خودم فكر مي كنم . به روزهايي كه گذشت ، روزهايي كه در راهند و من چقدر از همه چيز مي ترسم . من از تو هم مي ترسيدم كه با همه فرق داشتي يا نه بذار جمله ام رو درست كنم : از تو كه فكر مي كردم با همه فرق داري مي ترسيدم. ميدوني چرا؟ مي ترسيدم بري ، بري واسه هميشه و من ديگه هيچ كسي رو به خوبي تو نشناسم . حق داري بخندي ، الان همه دنيا حق دارن با صداي بلند به من و فكرام بخندن ...

امشب من حق دارم آرزو كنم ، درست مثل هر شب، ولي امشب احتمال برآورده شدنش خيلي زياده. نكنه انتظار داري آرزوهامو بهت بگم ؟ نه ! اين پسره ديگه هفده  ساله نيست. 

  تو توي هيچكدوم از آرزوهام نيستي...........

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

داره همینجوری میاد..
اين يه واقعيته . هميشه همه اون چيزي كه هست رو نميشه با كلمات بيان كرد. تو حساب كن كه تمام حرفهاي من ، توي اون روزايي كه نميدونم از كجا توي زندگي من پيداشون شد احمقانه نبودن ، بي دليل نبودن ، اونها همه روياهاي من بودن ، همه اشتباهات زندگيم ...

" براي آينه وقت ترك برداشتن ، پرتاب سنگي بيشتر فرقي نخواهد كرد.

تمام وحشت آيينه از آن اولين پرتاب بود ، حالا دگر فرقي نخواهد كرد..."

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

اینم حرفه امروزم که خیلی خیلی تنها بودم....
امروز ياد گلدوناي شمعدوني مون افتادم . هميشه برگهاشون زرد بود.يه روزايي فكر مي كرديم واسه اينه كه توي زل آفتابند. مادر ميذاشتشون توي سايه . توفيري نداشت.

 يه روزايي فكر مي كرديم واسه اينه كه زيادي بهشون آب ميديم ، اونوقت يه روز درميون بهشون آب مي داديم ، باز هم توفيري نمي كرد .خلاصه حسرت به دل مونديم اين گلهاي شمعدوني يه روز بهمون لبخند بزنن.

مادر مي گفت" مثل تو مي مونن" منظورش به من بود ، مي گفت خلقت هيچ وقت خوش نيست . راست مي گفت ،  سخت بودم . يه بار ، يعني اولين بار هم تو همين رو گفتي :‌‌ " چقدر سختي؟" اون روزا فكر مي كردم اين يه جور تعريفه، اما اي كاش واسه خاطر تو نرم نمي شدم، كاش همونقدر سخت مي موندم. آدماي سخت ديرتر مي شكنند.

امروز ياد گلدوناي شمعدوني مون افتادم ، خانوم جون مي گفت :‌ "‌ وقتي داري بهشو ن ميرسي نگاهشون كن ، باهاشون حرف بزن ، اونوقت مي بيني ، يه برگش هم زرد نمي مونه..."

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط یزدان  |