تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
نمیدانم...
صدای قدم هایم را به خوبی می شنیدم. همه می شنیدند! محکم به زمین می کوفتمش. دوست داشتم با هر گامم زمین را بشکافم.

سرم را بالا گرفته بودم و در خیالم به خودم فکر می کردم: من این نسل سومی جوان و پر نشاط ...

سنگی بازیگوش و از خدا بی خبر شاید هم با خبر دست در پایم آویخت.

زمین خوردم.

اینک سرم را سوزشی همراه با درد قلقلک می دهد. با دست سرم را نوازش می کنم. دستم را که می بینم وحشت برم می دارد.

خون!

سرم شکسته است و زمین هنوز ...

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط یزدان  |