تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر

شاید آن روز که سهراب میگفت:

 تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از درد گل یاس نداشت

این چنین باید گفت:

هر گلی هم باشی

چه شقایق چه گل میخک و یاس

زندگی اجبار است...

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

الفبا

چند یهودی در کنیسه‌ای دعا می‌خواندند، ناگهان صدای کودکی را شنیدند که می‌گفت: «الف، ب، جیم، دال...». سعی کردند ذهن‌شان را بر تورات متمرکز کنند، اما صدا تکرار کرد: «الف، ب، جیم، دال...». سرانجام دست از دعا کشیدند و وقتی به اطراف نگریستند، پسری را دیدند که مدام همین حروف را می‌خواند.

خاخام به پسرک گفت: «چرا این کار را می‌کنی؟» پسرک گفت: «چون من دعاهای مقدس را بلد نیستم. فکر کردم اگر حروف الفبا را بخوانم، خدا خودش از این حروف استفاده می‌کند تا کلمات درست را بسازد».

خاخام گفت: «به‌خاطر این درس متشکرم. و امیدوارم من هم بتوانم روزهای زندگی‌ام بر روی زمین را همین‌طور که تو حروف را به او دادی، به خدا بدهم».

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

پادشاه من از هفت نظر پادشاه است:

اوست پادشاه یهود. اوست پادشاه اسرائیل. اوست پادشاه عدالت. اوست پادشاه سرمدی. اوست پادشاه آسمان‌ها. اوست پادشاه جلال و اوست شاه‌شاهان و رب‌الارباب.

ای کاش شما نیز او را بشناسید! پادشاه من مقتدرترین پادشاه است. هیچ چیز قادر به سنجیدن میزان محبت نامحدودش نیست. هیچ دوربین نجومی قادر به تعیین مرزهای بی‌پایان ثروتش نیست. هیچ چیز نمی‌تواند ریزش برکات او را مانع شود. هیچ چیز نمی‌تواند در برابر عظمت قدرت او مقاومت نماید. صداقت او کامل است. او تا ابد پابرجاست. رحمت او فناپذیر است. اقتدار او همه جانبه است. مهربانی او بی‌غرض است

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

روز انتظار ...
 

چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي

                                                 چه اشكها كه در گلو رسوب شد نيامدي

 

خليل آتشين سخن تبر به دوش بت شكن

                                                  خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

 

 

براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم نه

                                                  براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي

 

             تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

 

                                       دوباره صبح ظهر رفت غروب شد

 

 

                       نيامدي نيامدي

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط یزدان  |