تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
گوشواره !
چند موعظه از امیر المومنین(ع):

بی نیازی بزگ آنست که به آنچه در دست مردم است بی اعتنا و ازآن نا امید باشیم.

تا کسی وعده نداده آزاد است!

هر شخصی  در مالش دو شریک دارد: وارث و حوادث.

اگر بنده خدا مرگ و سر انجامش راببیند با آرزو و غرور دشمن می گردد.

شدید ترین گنا هان گناهی است که گناهکار آن را کوچک شمارد.

2 نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

قشنگ بخون

اس ام اس جملات زیبا و عمیق

اس ام اس فلسفی

دوستي بيش از اندازه همانند دشمني ترسناک است .
(( ارد  Orod ))

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
(( مارکز  Marquez ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چه بيچاره اند مردمي که ، قهرمانشان بزدل باشد .
(( ارد  Orod ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند .
(( دي آنجليس  B. De Angelis ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آميزي نهفته است.
 (( گوته  Goethe ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شانس هرگز کافي نيست .
 اندرو متيوس

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قابليت انعطاف داشته باشيد . تنها همين يك خصوصيت كه بتوانيد شيوه كار خود را تغيير دهيد موفقيت شما را تضمين مي كند .
 (( رابينز  Robbins ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آن گاه که ، زايش راهي نو را از درون خويش احساس کردي پاي در راهي خواهي گذارد که پيشتر براي رسيدن بدان بسيار  تلاش نموده ايي .
 (( ارد  Orod ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب ترا لمس کند .
 (( مارکز  Marquez ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عشق يگانه منبع نيرو و قدرت شماست .
 (( دي آنجليس  B. De Angelis ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قانون احتمالات يادت نره ، بلاخره يک نفر خواهد گفت بله .
 (( رابينز  Robbins ))

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

اگر فکر مي کنيد که موفق مي شويد يا شکست مي خوريد،در هر دو صورت درست فکر کرده ايد.
(( رابينز  Robbins ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي انسان آرامش را در خود نيابد ، جستجوي آن در جاي ديگر کار بيهوده اي است.
لارو شفوکو

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گزينش امروز ما ، برآيند انديشه ها و راه بسيار درازيست که تا کنون از آن گذشته ايم . اين گزينش مي تواند سيماي نوي را از ما به نمايش بگذارد .
 (( ارد  Orod ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در تاريخ جهان ، هر لحظه عظيم و تعيين کننده ، پيروزي نوعي عشق است.
امرسون

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

موفقيت ، يک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ريختن .
توماس اديسون

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مهم اين نيست که در کجاي اين جهان ايستاده ايم ، مهم اين است که در چه راستايي گام بر مي داريم .
هولمز

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سعي نکنيم بهتر يا بدنر از ديگران باشيم ، بکوشيم نسبت به خوذمان بهترين باشيم .
مارکوس گداوير

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مغز ما يک دينام هزار ولتي است که متاسفانه اکثرمان بيش از يک چراغ موشي از آن استفاده نمي کنيم .
ويليام جيمز

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدمي تنها زماني دربند رويدادهاي روزمره نخواهد شد که در انديشه ايي فراتر از آنها در حال پرواز باشد .
(( ارد  Orod ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آن گاه خواهيد ديد که زندگي با لطف و محبت ، زيبايي ، رحمت ، شادي ، نشاط و شور و سرزندگي به شما پاسخ خواهد داد .
(( دي آنجليس  B. De Angelis ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آن چه انسان هرگز نخواهد فهميد اين است که چگونه در مقابل کسي که ما را آفريده و همه چيز ما از اوست مسوول خواهيم شد و او از ما بازخواست خواهد کرد ؟!؟!؟ .
(( مترلينگ  Maeterlinck ))

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

هر چه عشق و شور زندگي بيشتري از خود ابراز کنيد براي ديگران نيز بيشتر مقاومت ناپذير خواهيد شد و آن ها ديگر نخواهند توانست شما را ناديده بگيرند .
 (( دي آنجليس  B. De Angelis ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اين همه پيغمبرها گفته اند که روح باقي مي ماند و چنين و چنان مي شود. اما هيچکس توجه نکرده که آيا روح ما قابل بقا هست يا نه ؟؟؟


شما را بخدا روح ما با اين افکار پست و انديشه هايي که از حدود معده و شهوت تجاوز نمي نمايد آيا اگر از بين برود بهتر نيست ؟!؟ .
(( مترلينگ  Maeterlinck ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چيزي را که ما نمي توانيم بفهميم ضد و نقيض زندگي انسان است.
زيرا از يک طرف طبيعت يا خدا انسان را آفريده که حتما مرتکب گناه مي شود و از طرف ديگر به ما مي گويند که هر کسي که مرتکب گناه گرديد در جهان مجازات خواهد ديد !!!


بهتر اين بود که از روز نخست ما را طوري مي آفريدند که قدرت ارتکاب گناه را نداشته باشيم . نه آنکه ما را بيافرينند و بعد کيفر بدهند !!! .
(( مترلينگ  Maeterlinck ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنکه پي به نيروي سترگ درون خود برد ، راه آزاد سازي آن را نيز خواهد يافت .
(( ارد  Orod ))

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تفاوت ميان ايستايي و پويايي با قدرت تصميم گيري مشخص مي شود . اراده خود را قوي سازيد! كافي نيست كه به خود فشار بياوريد بلكه بايد خود را در حالتي مصمم قرار دهيد.
 آنتوني رابينز

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شما اين توان را داريد که زندگاني اي سرشار از عشق و رضايت بيافرينيد .
(( دي آنجليس

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

خدا جونم شکرت
حمد،خدای را که حزن و اندوه ما ببرد ، همانا خدای ما،

 

         بسیار بخشنده و پاداش دهندۀ سپاس (شکر گزاران) است...

                                                                                                                    ۳۴ فاطر

 

                                   پس تا میتونیم خدا رو شکر کنیم...

 

  خدایا شکرت...   

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

 

یکی از دوستام میگفت:

چند وقت پیش خبر دار شدم یه  شرکت معتبر، واسه استخدام ، آزمون

 

برگزار میکنه...

 

وقتی داشتم ُفرمشو پر میکردم،یاد یکی از دوستام افتادم که دنبال کار

 

میگشت...پیش خودم میگفتم به اونم بگم...اما یه دلم میگفت واسه چی

بهش بگی؟

هر چی شرکت کننده ها بیشتر باشن شانس قبولی تو کمتره!

 

یه دفعه با خودم گفتم:وقتی خدا هست، جا واسه همه هست.این منم که

 

محدودم.عقل و استدلال میگفت خبرش نکن،اما دل میگفت بهش بگو...

 

معطل نکردم و خبرش کردم، یه SMS  زد و تشکر کرد...!

 

 

  من به خاطر خدا اینکار و کردم،پس،از بنده اش هیچ انتظاری نداشتم...

  

تا اینکه دیروز همون دوستم  زنگ زد و بهم سه جا رو برای مصاحبه و

 

استخدام معرفی کرد!!!

 

من به خاطر خدا یه جا رو به اون معرفی کردم،اون به خواست خدا سه جا

رو بهم معرفی کرد...

 

          هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟                                          

 

             خدایا چشم دلم رو باز کن تا بیشتر ببینمت 

 

تا حالا خودم این مطلب رو خیلی خوندم

با هر بار خوندنش اشک از چشام میاد

یا ارحم الراحمین         

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ای خدا

ای خدا دوستت دارم

 

وقتی یاد بگیریم همه چیو بسپریم

 

                   به دستی که بالای همه دستهاست،

 

                       همین دنیا میشه بهشتمون.

 

اگه بالاترین درجه توکل رو داشته باشیم آتیش برامون گلستان میشه.

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

میلاد مسیح

 

 

مریم به اشاره حواله به طفل کرد،آنها گفتند ما چگونه با طفل گهواره ای سخن

گوییم؟!

 

آن طفل گفت:همانا من بندۀ خاص خدایم،که مرا کتاب آسمانی و شرف نبوت عطا

فرمود.

 

و مرا هر کجا باشم،برای جهانیان مایۀ برکت ورحمت گردانید و تا زنده ام به عبادت

 

نماز و زکات سفارش کرد.

 

 

و به نیکویی با مادر توصیه نمود.و مرا ستمکارو شقی نگردانید.

 

و سلام حق بر من است روزی که به دنیا آمدم و روزی که از جهان بروم و روزی که

 

برای زندگانی ابدی آخرت باز برانگیخته شوم.

29_33 مریم

 

امشب شبیه که خدا یکی از بزرگترین معجزه هاشو به زمین فرستاد تا مایۀ

 برکت ما باشه

        میلاد مسیح مبارک     

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

معمای آلبرت انیشتن در قرن نوزدهم میلادی : آیا شما باهوش هستید؟

آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید)

۱) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
۲) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
۳) این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟

راهنمایی:
۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

آلبرت انیشتن این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند! شماچطور؟؟؟

من مطمئن هستم که شما می توانید. امتحان کنید

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

يك داستان بسيار بسيار زيبا (فارسي و انگليسي)

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

بیسکوییت و دیگر هیچ
یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد.. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد .. .
2 نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط یزدان  |