تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون هميشه اميدوار وسال نومبارك... 


نوروز یک هزاروسیصدوهشتادوهشت

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

گپی باخدا

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.  مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است. پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه. مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه. پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد. مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه. پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟
*
*
*
مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

میلاد پیامبر و امام صادق (ع)

 

نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

رگ رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد

میلاد پیامبر اکرم و امام صادق (ع) تهنیت باد

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

صادق که اساس دين ازاو شد معمور / بودند ملايک پي امرش مامور
ميلاد ششمين اختر تابناك آسمان ولايت و نبي اكرم نور هدايت مبارك باد

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میلاد نبی اکرم بهانه خلقت و  قرآن ناطق، امام صادق-ع  بر شما  تبريك وتهنيت باد

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اي ششم پيشواي اهل ولا
خلق را رهبري به دين هدي
پاي تا سر خدانمايي تو
هم ز سر تا بپاي صدق و صفا
 ولادت امام جعفر صادق و نبي اكرم مبارك

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عقل یا شهوت؟
 
 
خداوند به فرشتگان عقل داد و شهوت نداد، به حیوان شهوت داد و عقل نداد
 
ولی به انسان هم عقل داد هم شهوت!
 
اگر عقلش بر شهوتش پیروز شود از فرشتگان هم برتر است!
 
اما اگر شهوتش بر عقلش غلبه کند، از حیوان هم پست تر است
 
بنگر که در این میان تو جزو کدام دسته ای
2 نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دلتنگی های یک دیوانه
سنگی در چاه انداختم . دلم برای 40 عاقل تنگ شده بود.
2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

اسب سفید...
اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش . دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود . اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش گفت : " سکه رو که انداختم . راه می افته"
2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ترکش...
بیست سال بعد

تَرکِش حرکت کرد . مرد مُرد

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

منتظر...
پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه به 5 باطری ساعت را کشید و چشم به راه ماند
2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دکمه جا افتاده...
 

(یادته پارسال که برف می اومد با هم از روی ریل قطار گذشتیم؟)

(آره آره چه روز قشنگی بود)

(یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست؟)

(وای هنوز که فکرش و می کنم تنم یه جوری میشه)

( موهاتو تازه رنگ کرده بودی یه ژاکت صورتی تنت بود )

(تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود چقدر بهت می اومد )

سکوت. بعد از چند دقیقه

(راستی اسمت چی بود؟)

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

صدقه ...
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد " صدقه عمر را زیاد می کند" منصرف شد.
2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عاشق...
مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.
2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

خدایا!....

خدایا!

یاری ام ده تا به هزاران هزار نعمت ها و مواهبت

بینا باشم و شاکر

 

ای که آسمان را سقف ما ساختی

و اختران را دلیل راه ما،

قلم و دفتر را محرم راز ما نمودی

و آب روان را نقاش ما،

دستگیرم شو تا شب و روز را به غفلت سر نکنم

و دل هزار خانه را فقط آشیان تو یگانه کنم.

 

پس مرا وجودی شاکر عطا کن؛

نه آن که دمی احسانت را سپاس بگویم

و دمی دیگر به اندک نقصانی لب به شکوه بگشایم،

بلکه مرا بر تمامی هستی و نیستی شکر گزار بگردان. 

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

یک با یک برابر هست....
 
 

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

يكي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق مي زد 

دلم می سوخت بحال او که بیخود های و هو می کرد

و با آن شور بي پايان

 تساوي هاي جبري را نشان مي داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را چنین نوشت

 یک با یک برابر هست

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او پرسيد

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز  یک با یک برابر بود…؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود…

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود 

آنکه زوری و زر به دامن داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

 پايين بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 آنكه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت

 بالا بود وان سيه چرده كه ميناليد پايين بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست…

یک با یک برابر نیست…

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

شاید.........

یوسف زهرا

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

یا امام زمان

 

چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمی کنی

چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمی کنی


مگر مرا ز درگهت خدا نکرده رانده ای             

دگر برای خدمتت مرا خبر نمی کنی


خدا گواه من بود که قهر تو کشد مرا              

ز قهر با غلام خود چرا حذر نمی کنی

 
نشسته ام به راه تو  به عشق یک نگاه تو      

ز پیش چشم خسته ام چرا گذر نمی کنی

 
تو ای همای رحمت ای جهان به زیر سایه ات  

چرا نظر به مرغکی شکسته پر نمی کنی؟


نگر به خیل سائلان به سامرا و جمکران         

ز باب خانه ات چرا سری به در نمی کنی ؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

خداوندبی نهایت است....

خداوندبی نهایت است....

اما

بقدر"نیازتو"فرودمی آید

بقدر"آرزوی تو"گسترده می شود

وبقدر"ایمان تو"کارگشاست!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دلتان قرص و

پایتان محکم که:

هوَ مَعَکُم أَینَ ما کُنتُم

هر کجا باشید او با شماست

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

گفتم: خسته‌ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله

از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/۵۳)


گفتم: هیشکی نمی‌دونه

تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین

المرء و قلبه

خدا حائل هست بین

انسان و قلبش! (انفال/۲۴)


گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه

من حبل الورید

ما از رگ گردن به انسان

نزدیک‌تریم (ق/۱۶)


گفتم: ولی انگار اصلا منو

فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم

منو یاد کنید تا یاد

شما باشم (بقره/۱۵۲)


گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل

الساعة تکون قریبا

تو چه می‌دونی! شاید

موعدش نزدیک باشه (احزاب/۶۳)


گفتم: تو بزرگی و نزدیکت

برای منِ کوچیک خیلی دوره!

تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک

واصبر حتی یحکم الله

کارایی که بهت گفتم

انجام بده و صبر کن

تا خدا خودش

حکم کنه (یونس/۱۰۹)


گفتم: خیلی خونسردی!

تو خدایی و صبور!

من بنده‌ات هستم

و ظرف صبرم کوچیک…

یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا

و هو شر لکم

شاید چیزی که تو دوست داری

به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶)


گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل…

اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

خدا نسبت به همه‌ی

مردم - نسبت به همه -

مهربونه (بقره/۱۴۳)


گفتم: دلم گرفته

گفتی: بفضل الله و برحمته

فبذلک فلیفرحوا

(مردم به چی دلخوش کردن؟!)

باید به فضل و رحمت خدا

شاد باشن (یونس/۵۸)


گفتم: اصلا بی‌خیال!

توکلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوکلین

خدا اونایی رو که توکل می‌کنن

دوست داره (آل عمران/۱۵۹)


گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی:

حواست رو خوب جمع کن!

یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله

علی حرف فان اصابه خیر

اطمأن به و ان اصابته فتنة

انقلب علی وجهه

خسر الدنیا و الآخره

بعضی از مردم خدا رو فقط

به زبون عبادت می‌کنن.

اگه خیری بهشون برسه، امن

و آرامش پیدا می‌کنن و اگه

بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن،

رو گردون میشن. خودشون تو دنیا

و آخرت ضرر می‌کنن (حج/۱۱)

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

انتظار سفید...
می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد!
باور کن
تقصیر من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هروقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یک اسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار امدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم .
2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

نه !
نه !

کاری به کار عشق ندارم

                              من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                      در این زمانه دوست ندارم

انگار               

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                   از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

آموزش خواندن فکر دیگران

 

 axduoni.blogfa  فکر

 
آيا مايليد به افکار کسي که در کنار دستتان نشسته است پي ببريد؟ اگر با افراد زيادي مواجه شده باشيم مي‌توانيم بسياري از افراد را حتي از نوع صحبت کردنشان بشناسيم‌.اما اين شناخت در مواجه حضوري با دانستن بسياري از حالات ثابت شده در علم روان‌شناسي بهترين فرهنگ نامه? آدم‌شناسي را برايمان مي‌گشايد. با شناخت بيشتر افراد، ارتباطمان جهت دار مي‌شود و در مدت کوتاهي خواهيم توانست که به هدف مورد نظر از اين آشنايي و ملاقا نزديک شويم‌. ايجاد رابطه صحيح باعث رشد عزت نفس در انسان مي‌شود و ارتباط ما با خودمان و اطرافيان تقويت مي‌ هر چه بهتر و کامل‌تر با خود و ديگران ارتباط برقرار کنيم‌، احساس موفقيت از ايجاد يک ارتباط صحيح و دوستانه ما را زودتر به هدفهايمان مي‌رساند و باعث تعالي افکار و رفتارمان در زندگي مي‌شود.

 فرد خوددار:


اگر شخصي دستهايش را پشت کمر قفل کند، نشان مي‌دهد که خود را به شدت کنترل کرده است‌.در اين حالت او سعي دارد خشم يا احساس نااميدي را از خود دور کند.


 حالت تدافعي‌:


اگر انگشتان دستها به بازو گره خورده باشد نشان دهنده حالت تدافعي در برابر حمله‌اي غير منتظره و ناگهاني يا بي‌ميلي براي تغيير چهره شخص است‌.اگر انگشتها مشت شده باشند، حالت بي ميلي شديدتر است‌. 


 متفکر:


گره کردن دستها به دسته‌هاي صندلي نشان مي‌دهد که شخص سعي دارد احساس خود را مهار کند. اما قفل کردن قوزک پاها به يکديگر حالت تدافعي است‌. اين حالت بيشتر در مسافران مضطرب هواپيماي هنگام پرواز و فرود آن ديده مي‌شود. 


 دقت‌:


وقتي شخص انگشت سبابه را روي صورت و بقيه دستش را به صورت گره کرده در پايين صورتش قرار مي‌دهد يعني که با دقت است‌.اين حالت نشان مي‌دهد که شخص بادقت زياد به صحبت‌هاي شما گوش مي‌دهد و يک يک کلمات شما را مي‌سنجد و در چهره او حالتي انتقادي به چشم مي‌خورد.


 بدگمان‌:

 


انگشتهاي گره شده زير چانه و نگاه خيره نشان دهنده حالت ترديد و دودلي است‌. او به صحبت‌هاي شما و صحت گفته‌هايتان ترديد مي‌کند. در اين حالت ممکن است آرنج روي ميز قرار گرفته باشد.


 بي‌گناه‌:


دستهايي که روي سينه قرار گرفته باشد، بهترين نمونه براي نشان دادن و حالت بي‌گناهي و درستکاري است‌. اين حالت اثر باقيمانده از شکل سوگند خوردن است که دست را روي قلب قرار مي‌دهند. 


 مطمئن‌:


اين حالت دستها در مردها نشان مي‌دهد که به آنچه که مي‌گويند اعتقاد و اعتماد کامل دارند و در خانمها کمتر ديده مي‌شود. خانمها هنگامي که دست خود را به کمر مي‌زنند نشان مي‌دهند که به آنچه مي‌گويند اطمينان دارند.
 مرموز:


دستهاي به هم مشت شده زير چانه نشان مي‌دهد که شخص نظرياتش را پنهان مي‌کند و به شما اجازه مي‌دهد به صحبت خود ادامه دهيد، تنها هنگامي که حرفهايتان پايان يافت به شما و نظريات شما حمله خواهد کرد.
 ظاهر ساز:


او آرام به نظر مي‌رسد اما اين آرامش پيش از توفان است‌.اين حالتي است که بيشتر رؤسا به خود مي‌گيرند تا خود را به گونه‌اي به زيردستان نزديک کنند و در عين حال جاذبه آنها نيز کم نشود. 


 آماده و موفق‌:
قرار دادن پاها روي هر چيز (روي صندلي‌، ميز، سکو و... نشانه حالت مالکيت است‌... در يک ميز گرد تنها رئيس اجازه دارد چنين حالتي داشته باشد و آرامش خود را نشان دهد.)


اعتماد به نفس‌:
تکيه زدن به صندلي در حالتي که دستها پشت سر قفل شده نشان دهنده اعتماد به نفس قوي است‌. اگر شخصي در اين حالت صحبت مي‌کند به گفته‌هاي خود اعتماد دارد و اگر به صحبت‌هاي شما گوش مي‌دهد به خود زحمت ندهيد، او خود همه ماجرا را مي‌دا ند

2 نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط یزدان  |