تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
داستان تکراری زندگی

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!  

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

 گفتمش نقاش را نقشی کشد از زندگی                 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

نگرش
می­گویند یک انسان شناس انگلیسی برای سفر مطالعاتی به هند رفته بود. شبی به جنگل رفت اما با صحنه عجیبی روبرو شد. پیرمردی را دید که به وجد آمده بود . می­رقصید. ناگهان دوید و درختی را بغل کرد. وقتی برگها به حرکت در آمدند شروع به خندیدن کرد و صورتش را با نشاطی که نشان از خود بی­خود شدن وی بود، در نور ماه شستشو داد. انسان شناس که دیگر نمی­توانست طاقت بیاورد از پشت بوته­ها بیرون رفت و گفت: ببخشید چه چیزی باعث شده شما تنها در جنگل برقصید؟

مرد نگاه تعجب آمیزی به او انداخت و گفت: ببخشید ولی چه چیز باعث شده شما فکر کنید من تنها هستم؟

یک انسان معمولی، جنگل را مجموعه­ای از درختان تعریف می­کند.

هیزم شکن جنگل را منبع سوخت می­داند.

زیست شناس جنگل را چیزی جز چوب و کلروفیل نمی­داند.

اما یک شاعر یا عارف درختان را موجوداتی زنده می­بیند که می­توان با آنها حرف زد و حتی رقصید.

هر کس به دنیا از دریچه تفکرات و برداشت های خود نگاه می­کند.

ویلیام جیمز می­گه:
بزرگترین اکتشاف نسل من این است که انسان این است که انسان میتواند با تغییر باورهای خود، زندگی را تغییر دهد.

یک مثال جالب هم از سوزی هولبچ براتون می­نویسم:

شما به آنچه ((باور)) دارید، عمل می­کنید. واژه باور (Belive) را می­توان به این صورت نوشت BeLive.

یعنی اینکه انسان­ها بر اساس آنچه باور دارند، زندگی می­کنند.

پس اگر از دنیای پیرامونمون لذت نمی­بریم، بهتره نگرشمون رو کمی تغییر بدیم.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

اوج بخشندگی
حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريمتر ديدي؟»

گفت : بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت. في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت و پيش من آورد. مرا قطعه اي از آن خوش آمد ، بخوردم .

 گفتم : « والله اين بسي خوش بود.»

غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع را (آن قسمت ) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم.چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است.

 پرسيدم كه اين چيست؟

گفتند : وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سربريد) .

وي را ملامت كردم كه : چرا چنين كردي؟

گفت : سبحان الله ترا چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟

پس حاتم را پرسيدندكه :« تو در مقابله آن چه دادي؟»

گفت : « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.»

گفتند : « پس تو كريمتر از او باشي! »

گفت : « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و   از بسياري ؛ اندكي بيش ندادم.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

آن‌چه در زیر می‌خوانید، از زبان «هلن کلر‌» بانوی نابینا و ناشنوای مشهور جهان می‌باشد:

صبح روزی را به‌خاطر می‌آورم که برای اولین‌بار از معلمم معنی کلمه‌ی «دوست‌داشتن» را پرسیدم. البته تا آن زمان، کتاب‌های زیادی مطالعه نکرده بودم. آن‌روز تعدادی گل بنفشه را که در باغ پیدا کرده بودم، پیش معلمم خانم «سالیوان» بردم.

او مرا در آغوش کشید و با انگشت خود کف دستم نوشت: من «هلن» را دوست دارم.

من از او پرسیدم: «دوست‌داشتن چیست؟» او با انگشت به قلبم که در حال تپیدن بود، اشاره کرد و گفت: «این‌جاست.» حرف‌های او مرا خیلی گیج کرده بود زیرا تا آن زمان، معنی چیزهایی را می‌فهمیدم که بتوانم آن‌ها را لمس کنم. من گل‌های بنفشه را که در دست او بود، بوییدم و به‌آرامی از او پرسیدم: «آیا دوست‌داشتن،‌ رایحه‌ی‌‌ دل‌انگیز گل‌هاست؟» معلمم گفت: «نه»

دوباره به فکر فرورفتم. خورشید در حال تابیدن بود. ‌با دست به سمت خورشید اشاره کردم و پرسیدم: «آیا این دوست‌داشتن نیست؟» به‌نظرم ممکن نبود چیزی زیباتر از خورشیدی که با گرمای خود باعث رشد و تعالی تمامی موجودات می‌شود، در دنیا وجود داشته باشد اما خانم «سالیوان» سرش را تکان داد و من به‌طور کامل گیج و مبهوت و ناامید بودم. برای من خیلی عجیب بود که معلمم نمی‌توانست دوست‌داشتن را به من نشان دهد.

یک یا دو روز بعد، مشغول بازی با چند مهره بودم و سعی‌می‌کردم ابتدا دو مهره‌ی بزرگ سپس سه مهره‌ی کوچک را به‌صورت قرینه و متوالی به نخ بکشم. ابتدا اشتباهات زیادی می‌کردم اما خانم «سالیوان» با صبر و حوصله به من کمک می‌کرد‌ تا مهره‌هایی را که به اشتباه وارد کرده بودم، بیرون‌آورم. در انتها متوجه یک اشتباه بزرگ در توالی مهره‌ها شدم و برای یک لحظه فکرم را به درس متمرکز کردم و این‌که چگونه باید مهره‌ها را به‌طور صحیح مرتب کنم.

خانم «سالیوان» انگشتش را روی پیشانی‌ام گذاشت و نوشت «فکر‌کن». در یک آن فهمیدم آن کلمه، نام یک روندی است که در ذهن من می‌گذرد. این اولین تجربه‌ی من در یادگیری یک فکر انتزاعی بود. با این طرز فکر، ‌مدت زیادی سعی‌می‌کردم معنی دوست‌داشتن را بفهمم. آفتاب، هر روز زیر ابر بود و تابش مختصری وجود داشت.

ناگهان خورشید از پشت ابر بیرون آمد و به‌طور‌کامل درخشید. دوباره از معلمم سؤال کردم: «آیا این دوست‌داشتن نیست؟» او جواب داد: «عشق، مانند ابر در آسمان است قبل از این‌که خورشید بیرون بیاید.»

بعد به زبانی ساده‌تر که من در آن زمان ‌احتمالاً ‌آن‌را نفهیدم، توضیح داد: «تو می‌دونی که نمی‌تونی ابرها رو لمس کنی اما بارون رو احساس می‌کنی و می‌دونی که گل‌ها و زمین تشنه، چه‌قدر خوشحال می‌شن اگه پس از یک روز آفتابی، بارون بیاد.

دوست‌داشتن هم مانند ابر است. تو نمی‌تونی اونو لمس کنی اما می‌تونی وجودشو توی هر چیزی احساس کنی. بدون دوست‌داشتن، تو خوشحال نخواهی بود و دوست نداری ‌بازی کنی.»

حقیقتی زیبا بر من آشکار شد. بین من و انسان‌های دیگر، خط‌وط نامرئی به‌نام دوست‌داشتن وجود دارد.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

خدا......

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش دردستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

یک کلمه

در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.
خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.
من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.
 با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.
آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.
احتياجی به حرف اضافه ندارد.
متمم نمی خواهد.
هيچ قيدی هم ندارد.
آن يک کلمه خودش همه چيز است.
و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.
با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.

آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.
خانه من است،بی او آواره خواهم شد.
بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.
اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.

من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.
اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياط مان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.
به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و مي گردد و می رقصد.
و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.

اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است.

 اما به آدم ها که می گويم ...
بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.
من توی اين شهر غريبم.
کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.
تو از جنس آفتاب و درخت و پرنده ای.
تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.
پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.
آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

فدای گل نرگس

از عشق تو گفتيم و نمک گير شديم
تا ساحل چشمان توتکثير شديم
گفتند غروب جمعه خواهى آمد
آنقدر نيامدى که ما پير شدي
اللهم عجل لوليک الفرج

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به اميدجمعه ای که متن تمام اس ام اس ها يک جمله باشد و آن : مهدي آمد

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی............چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن..............خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی................................برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام.......................دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

هنوزم انتظارو انتظار است        هنوزم دل به "ســیــنـــه" بی قرار است

 

    هنوزم خواب میبینم به شبها    همان مردی که بر اسبی سوار است

 

    همان مردی که جمعه آید روزی ...    و این پایان خوب انتظار است 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اين جمعه هم گذشت...
يك روز جمعه
كسي آرام مي آيد
نگاهش خيس عرفان است
قدمهايش پر از معنا
دلش از جنس باران است
كسي فانوس بر دستش
مثال نور مي آيد
اميد قلب ما روزي مثال نور مي آيد
اللهم عجل لوليك الفرج

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

آرزو هايم زير انبوهي از خاكستر
هنوز نفس مي كشد
هنوز شعله ورند
نسيم مهرباني تو كدام جمعه  مي وزد

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

  در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند
ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نزار

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آیه نور

سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه برمی گردد

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دل پریشونم پریشونم که اربابم نیومد     بعد عمری عاشقی حتی یه شب خوابم نیومد

آسمون عصرای جمعه مثل من بهونه گیره      بارون گریه باهام حرف میزنه که خیلی دیره

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

نرفته بود که نیاید! ....
نرفته بود که نیاید!

رفتن اش ماندن را به ثبوت نزدیک تر کرد

                            من

                                      و

ثانیه های انتظار

                       پشت سر هم تکرار می شدیم

 

                                 تکرار

                                                       تکرار

                                                                 تکرار

و صبر

                     این واژه نامانوس

                                              الفت را به ذهنم ملکه کرد

 

او را هزاران بار

                             در هزاران سال  نوری رها کردم

                         

                                           او

 

هزاران بار، همانند کفتری جلد

          

                                      آمد

گمشده ام ، مرواریدی  لابه لای صدفها

 

                                 وسهم من

 

گوشه ای از صخره های ساحلی!

 

به خودم آمدم

                                             پیش از آنکه

 

دزدان دریائی ، صدف را بربایند

 

                                              از سر یک اتفاقی نه چندان ساده

                         به چنگ اش آوردم

 

                         تنها ، خسته ، عاشق

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

یا مهدی

 

 

 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج مولانا (عج)

خورشید پشت ابر که معنا نمی شود!

دنیای بی ظهور تو دنیا نمی شود

گاهی هزار فکر حزین شد بهانه ای

تا پی برم ، رفیق تو رسوا نمی شود

کم می کنند فاصله هامان به صد گناه

چشمی به صد گناه، که بینا نمی شود

افسوس می خورم که خودم را نیافتم

هر بی دلی ، جزیره خضرا نمی شود

از من مخواه دست بشویم ز دیدنت

ماهی بدون رود به دریا نمی شود

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

زروان برو به وب كلبه يه مطلب هست بخون

منتظر جوابتم

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

به من بگو كه چگونه دست هايت را از هم مي گشايي بي هيچ هراسي و در مسير باد مي ايستي و گل هاي مريم را پرپر مي كني در آرزوي كودكانهُ آن كه جهان پيرامونت را عطر مريم پر كند؟

به من بگو كه چگونه مرگ را پس مي زني و صداي خودت را كه در ميان اين همه صدا گم شده است دوباره مي شنوي و فرياد مي كني؟

به من بگو از كدام شبنم سيراب و در كدام مه غرق شده اي كه خاطرهُ خيس حضورت چشمان مرا نمناك تر از هميشه مي كند؟

به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟

به من بگو...

به من بگو چگونه است...

چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار مي كند؟

به من چيزي بگو...

دلم تنگ توست.

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

...........

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که  باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. 
  خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد!
رو به خانم  گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

   خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او  گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. 
  
هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد. 
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. 
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او  را از دست دهی. 
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد. 
  بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند. 
 خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال  من است. پس ثروتمندشد. 
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی  برآورده کرد.
  خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

سوره فجر ایه 24
بسم الله االرحمن الرحیم

 

الهم صل علي محمد و آل محمد

 

عزيزان بيائيد از امروز كاري كنيم كه مشمول اين آيه 

 

 نگرديم انشالله 

   يقول ياليتني قدمت لحياتي

 

انسان با حسرت و ندامت گويد اي كاش در دنيا براي زندگاني

 

 ابدي امروزم كار خوبي انجام ميدادم  سوره فجر آيه ۲۴

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

خانه ی امیر المومنین علی علیه السلام

 

 
2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

زروان
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببیند

گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش ، روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم ...
2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

مــا همــه‌ آفتـابگـردانيم‌ ...
گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانيم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.

اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد، اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد!

آفتابگردان‌ راهش‌ را خوب مي داند و كارش‌ را دقيق مي‌شناسد. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ديگر ندارد. او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد...

دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد و بدون‌ خدا، انسان نيز دوام نخواهد آورد.

آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد، ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر "تويي" نمي‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفتگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود...

جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌، همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد! ولي نام‌ انسان،‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

گربه و روباه

گربه اي به روباهي رسيد .گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟

روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! شكارچي موش ! چطور جرات كردي و از من احوالپرسي مي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟ چند تا هنر داري ؟

گربه با خجالت گفت : من فقط يك هنر دارم روباه پرسيد : چه هنري ؟ گربه گفت : وقتي سگها دنبالم مي كنند ، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم .

روباه خنديد و گفت : فقط همين ؟ ولي من صد هنر دارم . دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگها برخورد كني . در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش رسيد . گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد عجله كن آقا روباه .

تا روباه خواست كاري كنه ، سگها او را گرفتند . گربه فرياد زد : آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد ؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد ، الان اسير نمي شديد .

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ازدست دادن

روزی در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند که در حال بازی بودند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس  ورزشی قرمز  دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است.

مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: تامی وقت رفتن است.

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فط 5 دقیقه. باشه؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: تامی دیر می­شود برویم. ولی تامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول می­دهم.

مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟

مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ­گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم. ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5  دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته­ام را تجربه کنم.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

كمك
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک­ترین داروخانه رفت تا دارو­های دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله­ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می­شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت تاریک می­شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن. در همین لحظه مردی ژولیده با لباس­های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه­ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد...! 

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر­چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشه­ام و نمی­توام درش را باز کنم.

مرد از او  پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد..

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شدم.

خدا برای زن یک کمک فرستادبود، آن هم یک حرفه­ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی­کرد که روزی به عنوان راننده­ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

توی این داستان سه تا نکته قشنگ وجود داشت.
اول از همه اینکه زن وقتی دچار مشکل شد از خدا درخواست کمک کرد. بهتره در همچین مواقعی که با یک مشکل روبه­رو می­شیم از خدایی که قدرت غلبه بر هر مشکلی رو داره کمک بگیریم.
دوم اینکه از هیچ کمکی برای دیگران دریغ نکنیم. مثل اونه مرد. می­تونست به عنوان یک رهگذر با اینکه از عهده کمک به اون زن برمی­اومد، به راحتی بی­تفاوت عبود کنه و از کمک به اون دریغ کنه. اما به اون کمک کرد. ما هم باید یاد بگیریم اگه کمکی به دیگران از دستمون برمی­آد، دریغ نکنیم.
اما نکته سوم اینکه در جواب خوبی، تشکر یادمون نره. وقتی خدا به ما یک هدیه­ای میده یا جواب دعای ما رو، نباید خشک و خالی از کنارش عبور کنیم. حداقل کاری که می­شه کرد، یک تشکر سادست. و همینطور جواب خوبی دیگران رو هم بدیم.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

باورها
دانشمندان براي بررسي تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگي انسانها آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :

 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :

تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ، خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت .

علت چه بود ؟

خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد .

اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند . انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند .

  قانون زندگي قانون باورهاست . باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند ..

  انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند .. باورهاي شما دستاوردهاي شما را در زندگي ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي دستاوردها هستند.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

در حوالی بساط شیطان
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود...

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

هديه اي براي مادر...
چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند . اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره.

چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه .. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.

مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

 ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم

ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ريشه مشكلات!!

 

 

 مردى متوجه شد كه گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش كم شده است. به نظرش رسيد كه همسرش بايد سمعك بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دكتر خانوادگيشان رفت و مشكل را با او در ميان گذاشت.
دكتر گفت براى اين كه بتوانى دقيقتر به من بگويى كه ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد.
اين كار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين كار را در فاصله 3 مترى تكرار كن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان كنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يك متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال كه تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتكرار كرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟
زنش گفت: مگه كرى؟ براى پنجمين بار ميگم : خوراك مرغ!

نتيجه اخلاقي : مشكل ممكن است آن طور كه ما فكر مي كنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد!!!!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

تو را شايد حكمتي است 

بر گزينش آنچه پيرامونت رخ مي دهد 

صبر پيشه كن

و پيش برو  در بهترين طريقي كه مي شناسي

 آنگاه در يك لحظه حكمتش را در خواهي يافت

((خدا جونم همیشه دوسم داشته باش))

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

تبریک سال نو

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند

 

نوروز پیام آور مهر است که مرا وا می دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم

 

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد

 

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

 


یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

 


یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

*** نوروز مبارک ***

2 نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط یزدان  |