تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
بهینه سازی مصرف انرژی بدن در کوه نوردی
انرژی لازم جهت فعالیت های جسمی یک انسان ناشی از سوخت و ساز مواد غذایی در بدن می باشد که مصرف مناسب این انرژی در فعالیت هایی مانند کوه نوردی که با مصرف شدید انرژی همراه است می تواند اساسی ترین نقش را در یک صعود موفق ایفا نماید.

 به طور کلی مصرف بهینه انرژی توسط یک کوه نورد شامل رعایت سه فاکتور زیر می باشد :

1- تقسیم بندی انرژی و برنامه ریزی.

2- استفاده از مواد غذایی مناسب قبل و در حین صعود با توجه به موادحیاتی و لازم برای بدن،ارتفاع،ذایقه فرد.*

 3- استفاده از وسایل و ابزار مناسب با توجه به وزن و حجم ابزار،کارایی

وسایل.

 هنگامی که در ابتدای اجرای یک برنامه کوه نوردی  هستیم با توجه به سختی و انرژی بر بودن مراحل صعود و شناختی که از توانایی های جسمی خود داریم می بایست انرژی بدنی خود را تقسیم نماییم به طوری که در یک مرحله از صعود از تمامی انرژی موجود استفاده نکنیم.

 هماهنگی حرکت با تنفس و ضربان قلب،برداشتن قدم های کوتاه و نزدیک به زمین، اجتناب از حرکات سریع و نمایشی بی مورد و استراحت های به موقع و کافی در حین و بعد از اتمام هر مرحله از صعود بسیار مهم می باشد. این استراحت ها می تواند به صورت ایستاده با شل کردن عضلات،کشیدن چند نفس عمیق در عرض چند ثانیه انجام شود. می دانیم که بیشترین حوادث کوه نوردی در هنگام فرود و به دلیل تحلیل انرژی صعود کننده رخ می دهد در نتیجه همیشه باید مقداری انرژی ذخیره جهت فرود و بازگشت به کمپ اصلی باقی گذاشت که البته اینها امکان پذیر نمی باشد مگر با شناخت حدود و توانایی های روحی و جسمی خودمان.

  به طور متوسط هر فرد ورزشکار به ازای هر کیلوگرم وزن بدن مابین 22 تا 25 کالری انرژی نیاز دارد که این مقدار در فعالیت های هوازی طولانی مانند کوه نوردی به 40 کالری هم می رسد.*

به طور کلی منبع دریافت انرژی از مواد غذایی شامل : کربوهیدرات ها- چربی ها- پروتئین ها می باشد.

* مهم ترین منبع تأمین انرژی در انسان کربوهیدرات است.غلات و حبوبات سرشاراز کربوهیدرات می باشند. ذخیره سازی کربوهیدرات در بدن قبل از اجرای برنامه کوه نوردی با استفاده از رژیم های پر کربوهیدرات امر بسیار مهمی می باشد.*

*   غذاهایی مانند سیب زمینی،برنج،شیرینی جات و سبزی جات خشک،ماکارونی،غنی از این ماده می باشند. مقدار درصد کربوهیدرات از کل کالری مصرفی بین 45 تا 55 درصد می باشد. بعد از فعالیت های شدید جسمانی به دلیل تجزیه پروتئین عضلات حتماً باید پروتئین مصرف شود و به علت دیر هضم بودن پروتئین از مصرف آن در هنگام فعالیت ورزشی باید خودداری کرد. گوشت قرمز،غنی از پروتئین می باشد. در یک برنامه غذایی مناسب 15 تا 25 درصد از کل کالری مصرفی را پروتئین تشکیل می دهد تا پاسخگوی نیازهای متابولیک هنگام فعالیت بدنی باشد. البته این مقدار با افزایش ارتفاع کاهش می یابد. از هر گرم پروتئین 4 کالری انرژی آزاد می شود و مصرف بی رویه آن باعث ایجاد غلظت خون و اختلالاتی در سیستم حرکتی می شود.*

*   به طور معمول پس از گذشت 2 ساعت از یک فعالیت هوازی منبع تأمین انرژی بدن از ذخایر قند و کربوهیدرات به ذخایر چربی تغییر پیدا می کند. ارزش انرژی چربی ها معادل 2 برابر قندها و پروتئین ها می باشد و به ازای 9 کالری از هر گرم چربی می باشد. مقدار مصرف چربی از کل کالری مصرفی 40-30 درصد می باشد. روغن زیتون یکی از بی ضررترین چربی ها است که مصرف آن همراه سالاد در ارتفاعات پایین توصیه می شود.*

*   قند- خوردن قند در طی فعالیت های ورزشی برای تکمیل ذخایر گلوکزی کبدی توصیه می شود و در یک فعالیت کوه نوردی  مصرف محلول 50 تا 100 گرم در یک لیتر آب به دفعات زیاد و در طول فعالیت مفید می باشد. گلوکز از شکر معمولی و یا سوخت وساز کربوهیدرات های مختلف در بدن تولید می شود. فروکتوز و ساکاروز از دیگر قندها در تغذیه انسان می باشد. فروکتوز یا قند میوه در کشمش،توت سفید و انجیرخشک به مقدار زیاد موجود است.*

*  پس از اکسیژن،آب حیاتی ترین ماده برای بدن می باشد به ازای مصرف هر کالری انرژی حداقل یک لیتر آب نیاز است. بدن هر فرد بدون فعالیت به 5/2 لیتر آب روزانه نیاز دارد که این مقدار در فعالیت های کوه نوردی به 6 تا 8 لیتر می رسد. آب حرارت بدن را کنترل می کند و در تثبیت PH نقش مهمی دارد. 65 درصد وزن یک انسان بالغ را آب تشکیل داده است و از دست دادن 10 تا 20 درصد از این مقدار کشنده است. از آ نجا که به همراه دفع آب از بدن مقداری املاح و نمک نیز دفع می شود مصرف املاح و نمک به همراه آب به خصوص آب حاصل از ذوب برف که عاری از املاح است لازم می نماید. قدرت جذب آب در بدن در یک ساعت معادل 800 میلی لیتر می باشد. اضافه کردن مقدار یک گرم نمک و یا مقداری پودر ORS در یک لیتر آب می تواند تا حدود زیادی کمبود املاح دفع شده از بدن را جبران نماید.*

  ویتامین ها :

* نقش ویتامین ها در بدن حفظ سلامتی،رشد،تولید مثل،فعالیت های گوارشی،مقاومت در برابر بیماری ها و سلامتی اعصاب و روان می باشد. ویتامین های خانواده B در جگر،حبوبات،پوسته غلات،سبزیجات،مخمرها. ویتامین A در شیر،تخم مرغ،کره،روغن ماهی و ویتامین C در گوجه فرنگی،فلفل سبز،توت فرنگی و سبزیجات،میوه ها و ویتامین E در روغن های گیاهی موجود می باشند.*

*   هر کوه نورد می تواند با توجه به ذائقه شخصی یک برنامه غذایی مناسب تهیه نموده و قبل از اجرای برنامه و در حین اجرا از آن استفاده نماید استفاده از موادی مانند ادویه جات و ترشیجات و تنقلات در حین اجرای برنامه های کوه نوردی جهت تنوع برنامه غذایی مفید می باشد.  با کمی استقبال از ماجراجویی و تحمل شرایط دشوار که جزیی از کوه نوردی به شمار می رود می توان بسیاری از وسایل و ابزار غیر ضروری را از لیست تجهیزات کنار گذاشته و از احساس هماهنگی با طبیعت لذت بی مانندی برد.*

*  احتمالاً خیلی از ما نمی توانیم یک دیوار چند ده متری را بدون استفاده از طناب و هارنس و وسایل فنی مناسب صعود کنیم ولی با کمی احتیاط و برنامه ریزی می توانیم حتی یک ارتفاع بالای 4000 متر را در تابستان بدون استفاده از چادرهای یک پوش و دوپوش و با شب مانی در فضای آزاد صعود کنیم و به جای استفاده از کیسه خواب های سنگین پَر می توان از یک کیسه سبک استفاده کرد و در مقابل با یک کت پَر سبک کارآرایی آن را بالا برد. هدفی که از اجرای یک برنامه دنبال می شود همچنین شرایط حاکم بر صعود مانند آب،هوا،قدرت بدنی و استقامت افراد و طول مدت صعود و نوع صعود می تواند در انتخاب ابزار مهم باشد.*

*  در یک برنامه زمستانی در ارتفاع که احتمالاً با برف کوبی سنگین همراه است وزن کوله پشتی شما که ناشی از وزن وسایل می باشد بسیار حیاتی است در این گونه برنامه ها نمی توان از وسایلی مانند: پوشاک پَر،کفش های دو یا سه

 پوش،پوشاک اضافه،کرامپون و کلنگ چشم پوشی کرد ولی در مقابل به جای استفاده از وسایل غیر ضروری مانند ماهی تابه های استیل، قابلمه،لیوان و بطری های شیشه ای می توانیم از یک لیوان فلزی دسته دار بزرگ جهت نوشیدن،خوردن و حتی پخت و پز و آب کردن برف بهره برد.*

*   جنس وسایل ساخته شده مخصوصاً وسایل فنی عامل مهم دیگری در وزن ابزار می باشد. وسایل فنی اغلب از فلزات ساخته می شوند. فلزاتی از قبیل کروم،آلومینیوم و تیتانیوم که دارای مقاومت مناسب و وزن کمتری نسبت به آهن و فولاد هستند استفاده از ابزاری که آلیاژی از این فلزات هستند وزن کمتری در کوله پشتی ایجاد می کند. در صعودهای فنی که از طناب و هارنس استفاده می شود می توان با توجه به نوع صعود هارنس و طناب مناسب را انتخاب کرد. امروزه هارنس هایی با وزن تقریبی 300 گرم نیز به بازار عرضه شده است. اگر می خواهیم از طناب جهت صعود کرده ای روی یخچال استفاده کنیم طنابی با قطر 9 میلی متر می تواند وزنی معادل 26 گرم در هر متر طول سبک تر باشد یعنی 1300 گرم در 50 متر استفاده از طناب های جفت و نیم طناب ها می تواند علاوه بر مقاومت بالاتر و شکست کمتر در مسیر های فنی به هنگام حمل طناب را بین نفرات تقسیم نمود.*

*  کارایی وسایل: برای استفاده از ابزاری که از طراحی و فرم نامناسبی برخوردارند انرژی بیشتری نیاز است. کوله پشتی،کرامپون،کلنگ،تبریخ،باتوم حتی پوشاک عینک و کفش هایی که استفاده می شود در صورت طراحی نامناسب در طول یک برنامه می تواند به شکل نامحسوسی انرژی فوق العاده ای از ما تلف کند.

هنگامی که قصد خرید یک وسیله را دارید علاوه بر تحقیق راجع به آن حتی المقدور قبل از خرید سعی کنید در فروشگاه آن را چک کنید و دقت نمایید که وسیله مورد نظر مطابق با وضعیت جسمی شما باشد.*

*  با رعایت موارد ذکر شده ما می توانیم با مصرف صحیح و بهینه انرژی بدن تا حدود زیادی درصد موفقیت و سلامت خود را در برنامه های مختلف کوه نوردی افزایش دهیم.*

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

محدودیت های ذهنی
حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان «محدوديت هاي ذهني» تحميل شده را پذيرفت.
«کک»، «فيل» و دلفين مثال هاي خوبي هستند.
«کک »ها حيوانات کوچک جالبي هستند، آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند. آن ها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد. پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد. کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد. دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد.. اين کار مدتي تکرار مي شود و سرانجام در ظرف را بر مي داريم، کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع که سرپوش برداشته شده، درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد.
«فيل» ها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد. پاي فيل هاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند. بچه فيل ها را با طناب هاي بلند و فيل هاي بزرگ را با طناب هاي کوتاه، به نظر مي آيد که بايد برعکس باشد زيرا فيل هاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طناب ها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها در بچگي طناب هاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند. سرانجام روزي تسليم شده و دست از اين کار کشيده اند. از آن پس آن ها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند. آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.
دکتر «ادن رايل» يک فيلم آموزشي در مورد محدوديت هاي تحميلي تهيه کرده است. نام اين فيلم «مي توانيد بر خود غلبه کنيد» است. در اين فيلم يک نوع «دلفين» در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد. نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود. دلفين به سرعت ماهي ها را مي خورد. دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي. دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هربار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهي ها را نديده مي گيرد. محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهي ها در داخل تانک به حرکت در مي آيند، آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد در حاليکه غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را مي کشد.
     اين محدوديت ها در مورد ما انسان ها هم وجود دارد و در واقع حاکم بر افکار و زندگي ماست.. البته عاملي به نام کنجکاوي در جهت عکس اين محدوديت ها عمل کرده و ما را از بسياري از حيوانات مجزا نگاه مي دارد. با اين حال اين محدوديت هاي ذهني هستند که حدود و مرزهاي زندگي ما را تشکيل مي دهند، اين طور نيست؟
   اگر به اين فکر مي کنيد که اينطور نيست، بهتر است نگاهي به فرهنگ خود و فرهنگ ملل ديگر بياندازيد. همه ما فکر مي کنيم که نکاتي که در فرهنگ و آداب و روسم ما گفته شده، درست است و بايد به آنها عمل کنيم.
   درحالي که در فرهنگ هاي مختلف روش هاي متفاوتي براي زندگي وجود دارد. پس آنچه که از نظر ما نادرست است از ديد فرهنگي ديگر ممکن است درست باشد. آيا اين تنها يک «محدوديت ذهني» نيست؟
   البته بايد اين را هم خاطرنشان کرد که بسياري از اين محدوديت ها شکل دهنده جامعه است و براي حفظ جامعه انساني کاملا لازم و ضروري است، اما تا چه حد آن لازم و تا چه حد آن تنها دست و پاگير و مانع پيشرفت است؟ براي رسيدن به پاسخ اين سوال کافي است که يک بار ديگر نگاهي به خود و زندگي و افکار خود بياندازيد
2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دوچرخه سواری با خدا
من در ابتدا خداوند را يك ناظر ؛ مانند يك رئيس يا يك قاضي ميدانستم كه دنبال شناسائي خطاها ئي است كه من انجام داده ام و بدين طريق خداوند ميداند وقتي كه من مردم ؛ شايسته بهشت هستم و يا مستحق جهنم .

وقتي قدرت فهم من بيشتر شد؛ به نظرم رسيد كه گويا زندگي تقريبا مانند دوچرخه سواري با يك دوچرخه دو نفره است و دريافتم كه خدا در صندلي عقب در پا زدن به من كمك ميكند.

نميدانم چه زماني بود كه خدا به من پيشنهاد داد جايمان را عوض كنيم؛ از آن موقع زندگي ام بسيار فرق كرد؛ زندگي ام با نيروي افزوده شده او خيلي بهتر شد؛ وقتي كنترل زندگي دست من بود من راه را مي دانستم و تقريبا برايم خسته كننده بود ولي تكراري و قابل پيش بيني و معمولا فاصله ها را از كوتاهترين مسير مي رفتم.
 
اما وقتي خدا هدايت زندگي مرا در دست گرفت؛ او بلد بود از ميانبرهاي هيجان انگيز و از بالاي كوهها و از ميان صخره ها و با سرعت بسيار زياد حركت كند و به من پيوسته مي گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسيدم « مرا به كجا مي بري ؟ » او فقط خنديد و جواب نداد و من كم كم به او اطمينان كردم !
 
وقتي مي گفتم : « ميترسم » . او به عقب بر ميگشت و دستانم را مي گرفت و من آرام مي شدم .

او مرا نزد مردمي ميبرد و آنها نياز مرا بصورت هديه ميدادند و اين سفر ما، يعني من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شديم .

خدا گفت : هديه را به كساني ديگر بده و آنها بار اضافي سفر زندگي است و وزنشان خيلي زياد است؛ بنابراين من بار ديگر هديهها را به مردماني ديگر بخشيدم و فهميدم « دريافت هديه ها بخاطر بخشيدن هاي قبلي من بوده است » و با اين وجود بار ما در سفر سبك تر است .

من در ابتدا در كنترل زندگي ام به خدا اعتماد نكردم؛ فكر ميكردم او زندگي ام را متلاشي ميكند؛ اما او اسرار دوچرخه سواري « زندگي » را به من نشان داد و خدا ميدانست چگونه از راههاي باريك مرا رد كند و از جاهاي پر از سنگلاخ به جاهاي تميز ببرد و براي عبور از معبرهاي ترسناك پرواز كند.

ومن دارم ياد مي گيرم كه ساكت باشم و در عجيب ترين جاها فقط پا بزنم و من دارم ازديدن مناظر و برخورد نسيم خنك به صورتم در كنار همراه دائمي خود « خدا » لذت ميبرم و من هر وقتي نميتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند ميزند و مي گويد : « پابزن »
2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

نیایش

خدايا!
به هر که دوست مي داري بياموز که:
عشق از زندگي کردن بهتر است،
و به هر که دوست تر مي داري بچشان که:
دوست داشتن از عشق برتر است.

خدايا! مرا همواره، آگاه و هوشياردار، تا پيش از شناختن درست و کامل کسي يا فکري -مثبت يا منفي- قضاوت نکنم.

خدايا! مرا در ايمان، اطاعت مطلق بخش، تا در جهان، عصيان مطلق باشم.

خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پايين مياور که زرنگي هاي حقير و پستي هاي نکبت بار و پليد شبه آدمهاي اندک را متوجه شوم، چه، دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا، همچون اينان، کوچکواري گول زن.

خدايا! قناعت، صبر و تحمل را از ملتم بازگير و به من ارزاني دار!

خدايا! تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي(ع) سپاس مي گزارم که دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيني، که چند دشمن ابله، نعمتي است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مي کند.

خدايا! مرا هرگز مراد بي شعورها و محبوب نمک هاي ميوه مگردان.

خدايا! بر اراده، دانش، عصيان، بي نيازي، حيرت، لطافت روح، شهامت و تنهايي ام بيفزاي.

خدايا! در برابر هر چه انسان ماندن را به تباهي مي کشاند، مرا، با نداشتن و نخواستن، روئين تن کن.

خدايا! به من، توفيق تلاش در شکست، صبر در نوميدي، رفتن بي همراه، جهاد بي سلاح، کار بي پاداش، فداکاري در سکوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان، ايمان بي ريا، خوبي بي نمود، گستاخي بي خامي، مناعت بي غرور، عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعيت، دوست داشتن بي آنکه دوست بداند، روزي کن.

خدايا! مگذار ،

که: ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر، مرا با کسبه ي دين، با حَمَله ي تعصّب و عَمَله ي ارتجاع، هم آواز کند،

که: آزادي ام اسير پسند عوام گردد،

که: دينم، در پس وجهه ي ديني ام، دفن شود،

که: عوام زدگي، مرا مقلد تقليد کنندگانم سازد،

که: آنچه را حق مي دانم، به خاطر آن که بد مي دانند، کتمان کنم!

خدايا! مسئوايت هاي شيعه بودن را – که علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن است و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيدن و علي وار جهاد کردن و علي وار کار کردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سکوت کردن است – تا آنجا که در توان اين بنده ي ناتوان علي است، همواره فرا يادم آر.

خدايا! رحمتي کن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد، قوّتم بخش تا نانم را، و حتي نامم را، در خطر ايمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي کنند، نه آنها که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار مي کنند.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

راز موفّقیت

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست.

 
سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.

سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.

ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد..

همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."

سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفّقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگری ندارد

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ياد اوري

انسان اگر ناخوش باشد و كار كند بهتر از اين است كه سلامت باشد و بيكار بنشيند . كازوبون

انسان با استقامت قدرت و نفوذ تعقل واستدلال ميتواند حتي بر وبا و طاعون غلبه كند . ناپلئون بناپارت

واژه ها سرشار از پندارهاست ارزش آنها همپاي زندگي است . ارد بزرگ

به گرسنگي مردن بهتر كه نان فرو مايگان خوردن . سعدي

ما در رويدادهاي زندگي خود نقشي نداريم، اما در اينكه چگونه آنها را تعبير كنيم، مؤثر هستيم . نيچه

با ، رفته گان به جهان ديگر، نتوان همراه شد ، كه  اين كوشش و همراهي عمر را  بباد مي دهد . ارد بزرگ

هركس همان گونه است كه فكر مي كند پس مراقب افكار خود باشيد . ذهن همچون ساعتي پيوسته درحال كار كردن است و بايد هر روز با انديشه هاي خوب آن را كوك كرد . جي.پي.واسواني

ميان دانستن و دريافت كردن فاصله زيادي است. دانستن دشوار نيست اما دريافت كردن دشوار است. شو كينگ

هيچ پير جهان ديده اي منكر برآيند زهرآلود ، دارايي حرام در زندگي آدمي نيست . ارد بزرگ

دشمن چون از همه حيلتي فرو ماند سلسله دوستي بجنباند . پس آنگه به دوستي كارها كند كه هيچ دشمني نتواند . سعدي

بي خردي اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادي و رهايي است . فردوسي خردمند

ميهماني هاي فراوان  از ارزش آدمي مي كاهد ، مگر ديدار پدر و مادر . ارد بزرگ

موفقيت تنها يك چيز است اين كه : زندگي را به دلخواه خود بگذرانيد. كريستوفرمورلي

هستي ما به ناپايداري ابرهاي پاييز تماشاي تولد و مرگ موجودات همچون نظاره شعله‌‌هاي آتش يك عمر مانند جرقه رعدي در آسمان چون سيلابي پر شتاب و روان از سراشيبي كوهي . گواتما بودا

آنكه براي وجود خويش ارزشي نمي پندارد ، شان و فر كسي را نگه نمي دارد . ارد بزرگ

هيچ كس نمي تواند ما را بهتر از خودمان فريب دهد .گوته

زندگي بخت آزمايي بزرگي است كه فقط بليط هاي برنده را مي توان ديد» ضرب المثل سانسكريت

نمي توان اميد داشت ، آدم هاي كوچك رازهاي بزرگ را نگاه دارند. ارد بزرگ

درختان بارور خم مي شوند و مردان بزرگ متواضع ميگردند، اما شاخه هاي خشك و مردم نادان مي شكنند وخم نمي شوند. يوستين گوردر

انسان وقتي تمام عيار، وحدت يافته، آرام، بارور و شادمان مي شود كه فرآيند فرديت كامل شود، وقتي كه ؛ خودآگاه و ناخودآگاه او بياموزند در صلح و صفا با هم زندگي كنند و مكمل يكديگر باشند . ك.گ.يونگ

رويا پردازي كه عملگرا هم باشد مي تواند سرچشمه دگرگوني هاي بسيار گردد . ارد بزرگ

جامعه وجود ندارد جوامع وجود دارد . كوروش

موفقيت روي ستون هاي شكست شكل مي گيرد . سري چينموي

آگاهي تنها راه رسيدن به آزادي ست . ارد بزرگ

اگر مي خواهيد حقيقتاً زندگي كنيد، ابتدا مردن را بياموزيد! . توكارام

بعضي صليب را روي گور خود مي گذارند و برخي آنرا لنگر كشتي مي سازند . کولستون

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

بخندید تا لاغر شوید
پژوهشگران توصیه می‌كنند كه اگر ژیمناستیك و رژیم گرفتن را فراموش كنید و درعوض كانال تلویزیون را روی فیلم كمدی مورد علاقه آن تنظیم كنید، می‌توانید از شر چند كیلو اضافه وزن خلاص شوید..

  پژوهشگران ادعا كرده‌اند كه یك ساعت خندیدن می‌تواند 100 تا 120 كالری انرژی را در بدن انسان بسوزاند.

مقدار انرژی كه هر فرد مصرف می‌كند به هنگام خندیدن و شوخی كردن تا 20 درصد افزایش پیدا می كند.

به گفته پژوهشگران؛ مقدار انرژی كه به هنگام خنده مصرف می‌شود معادل میزان انرژی مصرفی به هنگام 40 دقیقه جارو برقی كشیدن، 15 تا 20 دقیقه پیاده‌روی یا 18 تا 27 دقیقه وزنه برداری است.

به این ترتیب شوخی كردن و خنده زیاد می‌تواند كمك كنند كه هر فرد در ماه 1 تا 21 كیلو وزن از دست بدهد.
 
روزنامه دیلی استار به نقل از دكتر هلن پیلچر پژوهشگر و سرپرست این تحقیق كه با همكاری شبكه كمدی «گلد» صورت گرفته در این باره می‌گوید: قهقهه زدن و خندیدن باعث می‌شود كه هوای بیشتری تنفس كنید و به این ترتیب اكسیژن بیشتری وارد ریه‌های شما می‌شود. در نتیجه قفسه سینه مرتب بالا و پایین می‌رود و ماهیچه‌های شكمی فعال می‌شوند؛ به طوری كه این فعالیت مثل یك تمرین بدنی مناسب است..
پژوهشگران توصیه می‌كنند كه اگر ژیمناستیك و رژیم گرفتن را فراموش كنید و درعوض كانال تلویزیون را روی فیلم كمدی مورد علاقه آن تنظیم كنید، می‌توانید از شر چند كیلو اضافه وزن خلاص شوید.

به گزارش ایسنا، پژوهشگران ادعا كرده‌اند كه یك ساعت خندیدن می‌تواند 100 تا 120 كالری انرژی را در بدن انسان بسوزاند.

مقدار انرژی كه هر فرد مصرف می‌كند به هنگام خندیدن و شوخی كردن تا 20 درصد افزایش پیدا می كند.
به گفته پژوهشگران؛ مقدار انرژی كه به هنگام خنده مصرف می‌شود معادل میزان انرژی مصرفی به هنگام 40 دقیقه جارو برقی كشیدن، 15 تا 20 دقیقه پیاده‌روی یا 18 تا 27 دقیقه وزنه برداری است.
به این ترتیب شوخی كردن و خنده زیاد می‌تواند كمك كنند كه هر فرد در ماه 1 تا 21 كیلو وزن از دست بدهد.
روزنامه دیلی استار به نقل از دكتر هلن پیلچر پژوهشگر و سرپرست این تحقیق كه با همكاری شبكه كمدی «گلد» صورت گرفته در این باره می‌گوید: قهقهه زدن و خندیدن باعث می‌شود كه هوای بیشتری تنفس كنید و به این ترتیب اكسیژن بیشتری وارد ریه‌های شما می‌شود. در نتیجه قفسه سینه مرتب بالا و پایین می‌رود و ماهیچه‌های شكمی فعال می‌شوند؛ به طوری كه این فعالیت مثل یك تمرین بدنی مناسب است.
 
 
نکاتی دیگر درباره خندیدن 
خنده یك پاسخ فیزیولوژیك به شوخ طبعی میباشد. خنده از دو مولفه ژست ها و تولید اصوات تشكیل یافته است.
چه اتفاقاتی حین خنده روی میدهند:

 1- 15 عضله صورت منقبض میشوند.
2- عضله اصلی گونه كه لب بالا را بلند میكند تحریك میشود.
3- اپی گلوت (مدخل حنجره) حنجره را بصورت نیمه بسته در می آورد بنابراین شما به نفس نفس می افتید.
4- در خنده های شدید غدد اشكی نیز تحریك میشوند.
5- كنترل عضلات بدن از دست شما خارج شده و بدن شل میگردد.
 
علل روانشناختی خنده:
1-نشانه اعتماد به دیگران.
2-تقویت روابط اجتماعی.
3-اجتناب از درگیری و برخورد.
4-ایجاد صمیمیت.
5-خنده گویای پذیرش و تعاملات مثبت است.
6-خنده بیانگر و اثبات كننده عضوی از یك گروه بودن است.

 
مطالب جالب در مورد خنده:

  1-افراد 30 برابر بیشتر در حضور جمع می خندند تا در تنهایی و بطور انفرادی.
2-خنده قابل سرایت است.
3-صدای خنده متشكل از آواهایی است كه در هر 210 میلی ثانیه تكرار میشوند.
4-انسان ها بسته به اینكه در حضور چه فرد و یا افرادی هستند بطور متفاوتی میخندند.
5-مردها هنگامی كه در كنار یكدیگر میباشند، با خندیدن دوستی و رفاقت خود را ابراز كرده و روحیه رقابت جویانه میان خود را تعدیل میبخشند.
6-حداكثر فركانس صوتی كه مردها قادرند با خنده تولید كنند 1200 هرتز است، اما زنان قادرند فركانسی تا 2000 هرتز تولید كنند.
7-خنده همواره پس از مكث در پایان جملات و عبارات خنده دار روی میدهد.
8-كودكان 300 بار در روز و بزرگسالان بطور متوسط 17 بار در روز می خندند.
9- 80 درصد خنده ها در پاسخ به جوك و لطیفه نمیباشد. اغلب خنده ها در هنگام خداحافظی و یا خوشامد گویی و سلام كردن روی میدهند.
10-زنان 126 درصد بیشتر از مردان میخندند.
11-صدای خنده زنان آهنگین تر از صدای خنده مردان است.
12-شمپانزه ها و موشهای صحرایی نیز میتوانند بخندند (اما نه مثل انسان ها). 
 
فواید خنده برای سلامتی:
1-خنده یك مكانیسم دفاعی و كنار آمدن با استرس، تحقیر، خجالتزدگی و درد است.
2-خنده باعث افزایش سطح انرژی بدن میگردد.
3-خنده باعث كاهش استرس و تنش روانی میگردد.
4-خنده باعث كاهش درد میگردد.
5-خنده باعث افزایش روحیه فرد و احساس خوب نسبت به خود داشتن میگردد.
6-خنده باعث بهبود كاركرد مغز میگردد. خنده باعث تحریك هر دو نیمكره مغز گردیده و در عملكرد آنها تعادل ایجاد میكند.
7- خنده باعث ماساژ دادن ارگان های شكمی و بهبود كاركرد آنها، تقویت عضلاتی كه ارگانهای شكمی را در جای خود نگه میدارند، و افزایش و بهبود عمل جذب و هضم میگردد.
8-خنده باعث تقویت یادگیری و تمركز میگردد.
9-خنده باعث كاهش تنش عضلانی میگردد.
10-خنده یك تمدد اعصاب و تكنیك تن آرامی رایگان و آسان است.
11-هنگام خنده فشار خون و سرعت ضربان قلب شما افزایش می یابد. اما بلافاصله پس از اتمام خنده فشار خون كاهش می یابد(كمتر از حد طبیعی)
12-خنده باعث تغییر رفتار ما میشود. پس از خنده ما بیشتر صحبت كرده وتماس چشمی و فیزیكی بیشتر برقرار میكنیم.
13-خنده باعث كاهش سطح هورمونهای استرس میگردد. این هورمونها كه در هنگام تجربه استرس و خشم ترشح میگردند باعث سركوب سیستم ایمنی بدن، افزایش پلاكت های خون و افزایش فشار خون میگردند.
14-خنده باعث تقویت سیستم ایمنی میگردد. خنده سلولهای T وB و گاما اینترفرون را افزایش میدهد.
15-خنده ممكن است به سرفه و سكسكه بیانجامد كه باعث پاك شدن مجاری تنفسی از مخاط اضافی میگردد.
16-خنده باعث افزایش ایمنوگلوبین A میگردد كه از مجاری تنفسی در برابر ارگانیزمهای بیماریزا دفاع میكند.
17-خندیدن یك نوع فعالیت بدنی هوازی میباشد.100بار خندیدن معادل 15 دقیقه فعالیت با دوچرخه ثابت میباشد. خنده باعث كاهش فشار خون، افزایش جریان خون در بدن و افزایش اكسیژن رسانی در بدن میگردد.
18-خنده باعث ورزش دیافراگم وعضلات شكم، تنفسی، صورت، پا و كمر میگردد.
19-خنده باعث تخلیه انرژی و احساسات منفی و مخرب میگردد.
20-خنده با افزایش اكیسژن رسانی باعث تسریع بهبود زخم ها میگردد.
21-خنده كوتاهترین مسیر میان دو فرد است.
 
چگونه شوخ طبع باشیم:
ناهمخوانی (با عقاید، تصورات)، غیر منتظره بودن، غافل گیر كننده بودن، ممنوع بودن (اعمال، رفتار و شخصیت)، و تاخیردر درك (به اصطلاح گرفتن مطلب) همگی میتواند فاكتورهای شوخ طبعی باشند.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

دو برادر و ....

دو برادر عاشق دختری زیبا شدند وقصد ازدواج با وی کردند. اما هیچکدام به نفع دیگری کنار نرفت پس قضاوت به  حاکم شهر  سپردند. حاکم گفت: آیا دلیل عشق شما به این دختر فقط زیبایی وی است؟ هر دو جواب دادند: آری! پس حاکم امر کرد که هر کس امشب به فلان طویله برود و تا صبح فضولات بیشتری بخورد می تواند با دختر ازدواج کند! شب دو برادر به خوردن فضولات مشغول  شدند اما یکی از آنها زود دست از خوردن کشید و آن یکی همچنان به خوردن ادامه داد تا اینکه صبح شد! صبح خوشحال پیش حاکم رفت! حاکم گفت: تو شایسته ازدواج با این دختر هستی و می توانی با وی ازدواج کنی! جوان خوشحال شد و گفت: اما  چرا از من خواستید تا برای اینکه بتوانم با آن دختر ازدواج کنم تا صبح فضولات را بخورم؟ حاکم گفت: چون کسی که فقط بخاطر زیبایی دختری به وی دل می بنند و قصد ازدواج با وی می کند معلوم است عقل درستی ندارد و من می خواستم امتحان کنم کدامیک از شما  کم عقل ترید و برای این ازدواج شایسته تر! پس آن برادر ناراحت شد و از ازدواج با آن دختر پشیمان گشت! برادر دیگر از فرصت استفاده کرد و با آن دختر ازدواج کرد! برادر فضله خورده ناراحت دوباره پیش حاکم رفت و گفت: که برادرم از انصراف من سو استفاده کرد و با آن دختر ازدواج کرد! حاکم گفت: من درباره آن دختر تحقیق کردم و فهمیدم که علاوه بر زیبایی از فهم و کمالات هم برخوردار است و آنکه عاقل تر بود با وی ازدواج کرد!!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

حکایت خورشید و باد
روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم، خب حالا چه طوری؟
دیدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من میتوانم كت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع كن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت این مرد می كوبید، در این هنگام مرد كه دید نزدیك است كتش را از دست بدهد، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبید.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی.
خورشید گفت تلاشم را می كنم و شروع كرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ كت خود داشت دید كه ناگهان هوا تغییر كرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت كرد.
با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید كه دیگر نیازی به اینكه كت را به تن داشته باشد نیست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی كت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.
باد سر به زیر انداخت و فهمید كه خورشید پر عشق و محبت كه بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او كه می خواست به زور كاری را به انجام برساند قویتر است.
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

یا فاطمه زهرا
از هر کجا شروع به نوشتن می کنم
دست از رفتن باز می ماند...
ذهن پر هیاهوی تحلیل گر،
هر لحظه از خود می پرسد،
کی چشم استدلال زندگی زهرا را فهمید؟؟

گاهى احساس مي‌كردم كه فاطمه اصلاً دل ندارد. وقتى مي‌ديدم به هيچ چيز دل نمي‌بندد، با هيچ تعلقى زمين‌گير نمي‌شود، هيچ جاذبه‌اى او را مشغول نمي‌كند.
هيچ زيور و زينت و خوراك و پوشاكى دلخوشي‌اش نمي‌شود، هر داشتن و نداشتن تفاوتى در او ايجاد نمي‌كند، يقين مي‌كردم كه او جسم ندارد، متعلق به اينجا نيست. روح محض است، جان خالص است.
گاهى احساس مي‌كردم كه فاطمه دلى دارد كه هيچ مردى ندارد.
استوار چون كوه، با صلابت چون صخره، تزلزل‌ناپذير چون ستون‌هاى محكم و نامرئى آسمان. يكه و تنها در مقابل يك حكومت ايستاد و دلش از جا تكان نخورد، من مأمور به سكوت بودم و حرفهاى دل مرا هم او مي‌زد.
چند سال مگر از جاهليت مي‌گذرد؟ جاهليتى كه در آن شتر مقام داشت
و زن ارزش نداشت. جاهليتى كه در آن دختر، ننگ بود و اسب، افتخار.
زنى در مقابل قومى با اين تفكر و بينش بايستد و يكه و تنها از حقيقت دفاع كند!
اين دل اگر از جنس كوه و صخره و فولاد باشد. آب مي‌شود، گاهى احساس مي‌كردم كه فاطمه دلى از گلبرگ دارد، نرم‌تر از حرير، شفاف‌تر از بلور.
و حيرت مي‌كردم كه چقدر يك دل مي‌تواند نازك باشد، چقدر يك انسان
مي‌تواند مهربان باشد.
غريب بود خدا! غريب بود! من گاهى از دل او راه به عطوفت تو مي‌بردم.
اكنون با رفتن او من خستگي‌هاى گذشته را هم بر دوش خودم احساس مي‌كنم.

.....

این پای را بگو از ارتعاش بایستد. این دست را بگو که دست بدارد از این لرزش مدام، این قلب را بگو که نلرزد، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد.
این دل بی تاب را بگو که فاطمه هنوز نمرده ایت.
ای جلوه ی خدا! ای یادگار رسول! زیستن بی تو چه سخت است.
ماندن بی تو چه دشوار.
این مرگ مرگ تو نیست، مرگ تمام عالم است، حیات بی تو ، حیات نیست.
این مرگ نقطه ی ختمی است بر کتاب جهان.
زیمن تو را با چه دلی در خویش می گیرد و متلاشی نمی شود؟
آسمان با چه چشمی به رفتن تو می نگرد که از هم نمی پاشد و فرو نمی ریزد؟
خدا اگر نبود، من چه می کردم با مصیبت عظمی؟
انا لله و انا الیه راجعون

کشتی پهلو گرفته
سید مهدی شجاعی
2 نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

اس ام اس ایام فاطمیه

 

 

 

 
 

 

axduoni.blogfa

 

 

از فاطمه اكتفا به نامش نكنيد

نشناخته توصيف مقامش نكنيد

هر كس در او محبت زهرا نيست

علامه اگر هست سلامش نكنيد

 

**************************
 

در خانه آه دارد علی
عشق پهلو شکسته داردعلی
آن پسر جان داد فدای مادرش
حسن حسین داغ مادر دارند یاعلي

 

*************************************** 

 
 
یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است

 **************************************

سبد سبد بياريد گلهاي  نيلوفري رو

بيايد عزا بگيريم روزاي بي مادري رو

بگيد چاووش بخونه غم از دلا امون برده

بگيد حجله بيارند آخه مادر جوون مرده

 

**************************************** 

 

پيغمبري كه عمري غمخوار امتش بود

روي كبود زهرا (س) اجر نبوتش بود؟

 

 

 **************************************************

 

فاطميه قصه گوي رنجهاست      فاطميه تفسير سوز مرتضي ست

فاطميه شعر داغ لاله است             قصه ي زهراي 18 ساله ست

فاطميه شرح ديوار و در است    دفتر در مقام سخت زينب پرور است

 

****************************************

 

ما گوشه نشينان غم فاطميه ايم

محتاج عطا و كرم فاطميه ايم

عمري است كه از داغ غمش سوخته ايم

 **************************************

دیدم که ازپس در پهلوی من شکسته است
فریاد من درآنجا علی علی علی بود
بر روی من با میخ در نوشتند
این جرم گفتن علی علی علی بود
من هم زخون بر روی در نوشتم
تنها گناه زهرا علی علی علی بود

 

*******************************

 

زآن روزی که سیلی خورد زهرا
سیه شد روزگار اهل معنا
شنیدم زعارفی که می فرمود
حکم فرج را کند زهرای سیلی خورده امضا

 

*************************************

 

زهرا كه شهيد گشت بي جرم و گناه

هست از غم او، سينه ي عالم پر آه

خدا كجا و سيلي خوردن

لا   حول   و  لا  قوه   الا   بالله

 

****************************************

 

کشته شد محسن آنان که تماشا کردنند
سند تیر به اصغر زدن امضاء کردنند

***************************************

اي كاش فدك اين همه اسرار نداشت

اي كاش مدينه در و ديوار نداشت

فرياد دل محسن زهرا اين بود

اي كاش در سوخته مسمار نداشت

كاش قلبم به قبرش راه داشت

كاش زهرا هم زيارتگاه داشت

 

**********************************

 

دل از غم فاطمه توان دارد، نه

و ز تربتِ او كسي نشان دارد، نه

آن تربتِ گمگشته به بَر، زوّاري

جز مهدي صاحب الزمان دارد، نه

 

 ************************************

 

 

بعد از این خورشید می ماند غریب ، می تراود از لبش ام یجیب . . .


*************************************

از مشرق قلبم رسیده فاطمیه . رخت عزایم كو ، رسیده فاطمیه . . .

*****************************************


حضرت محمد (ص) : فاطمه پاره تن من است . هر كه او را بیازارد ، مرا آزرده خاطر كرده است و هر كه او را شاد كند ، مرا نیز خوشحال نموده است .

*************************************

 

دکتر شریعتی:

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

 

«فاطمه، فاطمه است»

 

*************************************


حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود ،

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ،

 ای كه ره بستی میان كوچه ها بر فاطمه ،

 گردنت را می شكست آنجا اگر عباس بود .

 شهادت حضرت زهرا (س) بر شما تسلیت باد

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

برخى از مزاحهاى پيامبرص و اميرمؤ منان ع

روايت شده كه حضرت رسول صلى عليه و آله از پشت سر بعضى از اشخاص مى آمد بطورى كه او نفهمد و دستهاى مبارك خود را بر چشمان او مى گذاشت كه او را امتحان كند و بدينوسيله مزاح مى نمود.
و نيز نقل شده است كه آن حضرت با پسر عمويش امير المؤ منين على عليه السلام رطب مى خورد و هسته هاى رطب را پيش حضرت على عليه السلام مى گذاشت ، پس وقتى از خوردن فارغ مى شدند، همه هسته ها در پيش حضرت
على عليه السلام بود، آن حضرت مى فرمود: يا رسول الله عليه و آله پرخور آن است كه ، رطب ها و هسته ها را با هم بخورد.
و از مزاحهاى آن حضرت است كه پيره زنى از انصار گفت : يا رسول الله براى من دعا كن كه خدا مرا بيامرزد، آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: آيا نمى دانى كه پيره زنها داخل بهشت نمى شوند؟ پيره زن فرياد كرد، پيامبر خدا صلى عليه و آله تبسم فرمود و به آن پيره زن فرمود: آيا فرمايش خدا را در قرآن نخوانده اى ؟
(( ((انا انشانا هن انشاء فجعلنا هن ابكارا عربا اترابا)). )) (7)
يعنى ما آنها را (زنها را دوباره ) ايجاد مى كنيم و آنها را باكره مى گردانيم ، و آنها را شوهر دوست و همسال قرار مى دهيم .
و نيز روايت شده : كه زنى به پيامبر اكرم (ص ) رسيده ، و حاجتى مربوط به شوهرش داشت ، حضرت فرمود: شوهر تو كيست ؟ آن زن گفت : فلانى است ، آن حضرت فرمود: آنكه در چشمش سفيدى است زن گفت : نه ، حضرت (ص ) فرمود: چرا، پس آن زن با شتاب به پيش شوهر خود رفت و در چشمش دقت مى كرد، شوهرش گفت : چه كار دارى ؟ زن گفت : پيامبر خدا(ص ) به من خبر داده كه در چشم تو سفيدى است شوهرش گفت : آيا نمى بينى كه سفيدى چشم من بيشتر از سياهى آن است ؟.
و نيز نقل است ، كه مردى زنى داشت كه با هم نزاع و دعوا مى كردند وقتى زن دعوا را شروع مى كرد مرد، بلند مى شد و با او...
زن گفت : واى بر تو، هر وقت دعوا كنيم ، شفيعى را مى آورى كه قدرت بر رد او ندارم (8)
و روايت شده كه مردى به خدمت امير المؤ منين على عليه السلام رسيد، و به او عرض كرد: زنى دارم كه هر وقت به نزديك او مى روم ، مى گويد: مرا كشتى مرا كشتى ، حضرت فرمود: او را با اين كارت بكش ، گناهش به گردن من
2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

فضليت بسم الله و ثواب عظيم آن

بسم الله الرحمن الرحيم
(( الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين
و لعنة الله على اعدائهم اجمعين .
عن سيف بن هارون مولى آل جعده قال :
قال ابوعبدالله عليه السلام :
اكتب بسم الله الرحمن الرحيم من اجود كتابك ،
و لا تمد الباء حتى ترفع السين . )) (1)
سيف بن هارون گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم را با بهترين خط خود بنويس ، و باء را نكش تا سين را بردارى (بلكه سين را با دندانه بنويس ).
قال رسول الله صله عليه و اله و سلم :
من قرا بسم الله الرحمن الرحيم بنى الله له فى الجنة سبعين الف قصر...
حضرت رسول خدا(ص ) فرمود: كسيكه بسم الله الرحمن الرحيم را بخواند، خداى متعال هفتاد هزار قصر (كاخ ) از ياقوت سرخ در بهشت براى او بسازد، در هر قصرى هفتاد هزار خانه از در سفيد و...
و در حديثى طولانى در مورد خلقت و آفرينش قلم از نور محمد(ص ) خداى متعال فرموده : به عزت و جلام ، هر كس از امت محمد بسم الله الرحمن الرحيم بگويد: در كتاب حسناتش عبادت هفتصد سال را براى او مى نويسم .
و نيز حضرت رسول الله (ص ) فرمود: كسى كه بسم الله الرحمن الرحيم را بگويد: خداى متعال براى هر حرفى از آن چهار هزار حسنه (پاداش ‍ نيك ) براى او بنويسد، و چهار هزار سيئه و بدى از او محو نمايد، و چهار هزار درجه و مقام براى او بالا برد.
و در حديثى سئوال ساير امتها را از پيامبرانشان در روز قيامت ذكر مى كند، و از كثرت حسنات اين امت سئوال مى شود، حضرت مى فرمايد: اين امت (من ) قائلند كه براى خداى متعال سه اسم است ، كه اگر در كفه ميزان گذاشته شود و همه حسنات و سيئات (خوبيها و بديهاى ) فرزندان آدم را در كفه ديگر قرار دهند، آن كفه اى كه سه اسم خداوند در آن است از همه آنها سنگين تر خواهد بود و آن سه اسم بسم الله الرحمن الرحيم است .
و حضرت امير المؤ منين عليه السلام فرمود: چون (آيه ) بسم الله الرحمن الرحيم نازل شد حضرت رسول (ص ) فرمود: نخستين مرتبه اين آيه بر (حضرت ) آدم نازل شد، آن حضرت فرمود: ذريه و نسل من از عذاب در امان هستند مادامى كه قرائت و خواندن بسم الله را ادامه دهند، پس از آن به آسمان رفت و سپس بر حضرت ابراهيم (ع ) نازل شد و آن حضرت در حالى كه در كفه منجنيق بود قرائت كرد، خداى متعال آتش را براى او سرد و سلامت گردانيد باز به آسمان رفت و ديگر نازل نشد مگر براى حضرت سليمان ، در اين هنگام ملائكه به او گفتند: به خدا سوگند ملك و سلطنت تو تكميل شد.
باز به آسمان رفت و پس از آن بر من نازل شد، پس روز قيامت امت مرا مى آورند و آنها در اين هنگام مى گويند: بسم الله الرحمن الرحيم پس ‍ وقتى اعمال آنها را در ترازو قرار دهند حسنات و خوبيهاى آنها زيادتر از بديهايشان مى شود.
و حضرت رسول (ص ) فرمود: وقتى مؤ من بر صراط عبور كند و بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم شعله هاى آتش جهنم خاموش مى شود و شعله هاى جهنم مى گويد: بگذر (از روى من ) اى مؤ من ، چون نور تو شعله مرا خاموش كرد.
و حضرت امام رضا(ع ) فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم به اسم اعظم خداوند نزديك تر است از مردمك چشم به سفيديش .
پاداش معلمى كه به كودك بسم الله ، ياد دهد
و حضرت رسول صلى عليه و اله و سلم فرمود: وقتى معلم بسم الله الرحمن الرحيم را به بچه تعليم داد خداى متعال آزادى (از آتش ‍ جهنم ) را براى بچه و پدر و مادرش و براى معلمش بنويسد.
و روايت شده كه پيامبرى از پيامبران خدا بر قبرى كه صاحبش عذاب مى شد مرور كرد سپس مدتى بعد از آنجا گذشت ، او را در عذاب نديد، اصحابش از سبب بر طرف شدن عذاب از او سئوال كردند، آن حضرت فرمود: او بچه اى را از خود به يادگار گذاشته و مادرش او را پيش معلم آورد و معلم بسم الله الرحمن الرحيم را به او تلقين كرده ، پس من حيا مى كنم مردى را عذاب كنم كه بچه اش بگويد بسم الله الرحمن الرحيم (و نام مرا به عنوان رحمانيت و رحيميت ببرد و از رحمانيت و رحيم بودن من نيست كه كسى را عذاب كنم كه فرزندش نام مرا به اين عنوان ببرد).
و از حضرت رسول (ص ) نقل است كه فرمود: كسيكه كاغذى را كه بسم الله در آن نوشته براى احترام به پروردگار از مصدقين و تصديق كنندگان به حساب مى آيد، و عذاب از پدر و مادرش تخفيف داده مى شود اگر چه مشرك باشند.
و فرمود: كسى كه در اول وضويش بسم الله بگويد جميع بدانش طاهر شود و از اين وضو تا وضوى بعدى كفاره گناهانش مى گردد، و كسى كه بسم الله نگويد بدنش (از گناهان ) پاك نشده مگر همانجا كه آب به آن رسيده است .
سبب توبه بشر حافى
و اينكه بشر حافى از خوردن عرق و شراب و ساز و آواز و معصيت توبه كرد و با زهد و تقوا به آن مقامات رسيد سببش اين بود كه در راه قطعه (كاغذى ) را ديد كه در آن نوشته شده بود بسم الله الرحمن الرحيم و زير پاى مردم افتاده بود پس آن را برداشت و با پولهائى كه همراه داشت عطر خريد و آن كاغذ را پاك و معطر كرد و در وسط سوراخ ديوارى گذاشت پس در خواب ديد كه گوينده اى به او مى گويد: اى بشر، اسم مرا پاك و پاكيزه كردى ، من هم قطعا نام تو را در دنيا و آخرت پاك و پاكيزه گردانم ، پس چون صبح شد، توبه كرد.
خواص و فائده بسم الله بر سر سفره
حضرت رسول صله عليه و اله و سلم به حضرت على عليه السلام فرمود: يا على وقتى غذا خوردى بگو بسم الله و وقتى از غذا خوردن فارغ شدى بگو الحمدلله ، زيرا دو فرشته (موكل ) تو پيوسته براى تو حسنه و ثواب مى نويسند تا وقتى كه آن غذا هضم شود.
و باز حضرت فرمود: هيچ مردى جمع نمى كند اهل و عيالش را و سفره را پهن نمى كند كه در اول آن بسم الله و در آخرش الحمدالله بگويد و سفره را جمع كند مگر اينكه خدا او را بيامرزد. (يعنى هر كه اول سفره بسم الله و در آخرش الحمدالله بگويد خداوند گناهان او را ببخشد و بيامرزد).
و در بحار از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده است كه على عليه السلام مى فرمود: كسى كه طعامى را بخورد، پس در اولش بسم الله و در آخرش الحمدالله بگويد خدا از آن نعمت (روز قيامت ) پرسش ‍ نكند هر چه مى خواهد باشد.
و در قرآن كه خداوند مى فرمايد:((لتسئلن يومئذ عن النعيم )) شامل نعمت هاى ظاهرى مى شود ولى مشروط است به بسم الله نگفتن و الحمدالله نگفتن و اگر گفتى سئوال نشود و منافات ندارند تاءويلش در بسيارى از اخبار به ولايت ، چون ولايت از عظيم ترين نعمتها است .(2)
گفتن بسم الله ضرر غذاها را دفع مى كند
اميرالمؤ منين على عليه السلام مى فرمايد: من براى كسى كه بر سر سفره بنشيند و بسم الله بگويد ضامن هستم كه از (ضرر زدن ) غذا شكايت نكند، ابن كوا گفت : يا امير المؤ منين من ديشب بسم الله گفتم و غذا خوردم در عين حال غذا به من اذيت و آزار رساند، حضرت فرمود: شايد تو چند نوع غذا خورده اى و براى بعضى بسم الله گفته اى ولى براى بعضى نگفته اى اى لكع (و در كتاب دعائم اين جمله را زياد كرده عرض كرد: بلى ، چنين است به خدا قسم اى امير مؤ منان ) لكع به معنى پست و برده و احمق آمده ).(3)
امير المؤ منين على عليه السلام فرمود: من هيچ وقت دچار تخمه نشدم ، به او گفته شد چطور؟ فرمود: چون لقمه اى به دهان نگذاشتم مگر اينكه نام خدا را (بر زبان ) جارى ساختم (و بسم الله گفتم ) و باز امير المؤ منين به كميل فرمود: اى كميل : هر موقع غذا خوردى بگو (( (بسم الله الرحمن الرحيم ) باسم الذى لايضر مع اسمه و فيه شفاء من كل الا سواء. (4)
(به نام خداوند بخشنده مهربان ) به نام كسى (غذا خوردن را شروع مى كنم ) كه با اسم و نام او هيچ ضرر و آسيبى (به من ) نمى رسد و در (نام ) نمى رسد او شفاء هر بدى و دردى است .
داود گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : چگونه و چطور بسم الله بگويم ؟ حضرت فرمود: هنگامى كه ظرفهاى مختلفى (سر سفره ) است براى هر ظرفى يك بسم الله بگو، عرض كردم : اگر فراموش كردم كه بسم الله (براى هر كدام ) بگويم ، حضرت فرمود: ميگوئى (( بسم الله على اوله و اخره .)) به نام خدا بر اولين و آخرين آنها.
داستان بسم الله گفتن حضرت رسول (ص ) و دفع سم
در مفتاح النبوة روايت شده چون پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اسلام را در مدينه آشكار كرد و مردم را علنا به اسلام دعوت نمود، حسد عبدالله بن ابى (رئيس منافقان ) بر پيامبر خدا شدت يافت پس آن حضرت را با اصحابش بر طعام مسمومى دعوت نمود تا او را شهيد نمايد پس جبرئيل نازل شد و آنچه او اراده كرده بود به حضرت خبر داد. پس وقتى بر سر سفره نشستند، پيامبر اكرم (ص ) به امير المؤ منين عليه السلام فرمود:(( يا على تعويذ و دعاى مفيد را بر اين طعام بخوان ، پس آن حضرت اين دعا را خواند. بسم الله الشافى ، بسم الكافى ، بسم الله المعافى ، بسم الله الذى لايضر مع اسمه شى ء و لاداء فى الارض و لافى السماء و هو السميع العليم .))
پس حضرت رسول صلى عليه و آله وحضرت على عليه السلام و هر كه با آنها بودند از آن غذا خوردند تا سير شدند، و سالم از سر سفره بر خواستند، پس چون عبدالله بن ابى اين قضيه را مشاهده كرد، خيال كرد و غذا را مسموم نكرده ، پس با دوستان خود بر سر سفره نشستند و بقيه طعام را خوردند و همگى هلاك شدند.(5)
در هنگام جماع باسم الله بگوييد تا شيطان نطفه شما شريك نشود
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: هنگامى كه مرد نزديك به زن شد و با او خلوت نمود شيطان در آن هنگام حاضر مى شود پس اگر او بسم الله گفت و نام خدا را برد، شيطان از او دور مى شود، و اگر جماع كرد و بسم الله نگفت شيطان هم با او در عمل وارد مى شود، پس عمل از هر دو سر مى زد ولى يكى است ، راوى مى گويد: (گفتم ) اين به چه چيزى شناخته مى شود، حضرت فرمود: به دوستى با ما و به دشمنى عليه ما.
حلبى مى گويد امام صادق عليه السلام فرمود: مرد هنگامى كه پيش ‍ عيال خود مى آيد و مى ترسد كه شيطان با او شريك شود (همانطور كه خداى متعال در قرآن مجيد مى فرمايد: (( ((و شاركهم فى الاموال و الاو لاد)))) يعنى شيطان در اموال و اولاد انسانها شركت مى كند) بگويد: بسم الله و پناه ببرد به خدا از شر شيطان .
و امير مؤ منان على عليه السلام فرمود: وقتى كسى از شما خواست مجامعت كند بگويد: (( بسم الله و بالله اللهم جنبنى الشيطان ما رزقتنى .
سپس حضرت فرمود: اگر خداوند بچه اى به شما عطا كرد، شيطان به هيچ وجهى نمى تواند به او آسيب و ضررى برساند.
و روايت شده كه در هنگام لباس بيرون آوردن از بدن و هنگام سوار شدن بر مركب (ماشين ) و وارد شدن به منزل بسم الله بگوييد و روايت شده هر امر مهمى و هر كار مهمى كه با بسم الله شروع نشود ناقص خواهد ماند (6)
2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

مجنون بی بیابان

 

خاطرت را نه

خاطراتت را مي خواهم

در شهر ميگفتند براي خاطراتت مژدگاني مي دهند

                    --------------------------------------------------

 

آنروزها کودک تر از آني بودم

که

گياه ع ش ق از وجودم بالا رود

حالا بيا

ببين

آن کودک

جواني شده

که جوانيش را عاشقي کرد و

بي نصيب ماند

اما

خاطراتت را حتي به خاطرت

بروز نميدهم

من خاطرت را نمي خواهم

که

تو تمام خاطراتم هستي

 

                          --------------------------------------------

 

 در افکار موهومم

سردارسپاهي

مي ديدم

که جنگ آورانش

همه بي تو سربازاني بي تکلف بودند

!

اما

آغاز نبرد

به افکار موهوم ام ثابت کرد

تو

سياهي لشکري بيش نبودي!

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

این بار تو صدایم کن....

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سامع الدعا! میدانم که دعاهایم را میشنوی. هنگامی که

سر سجاده نیاز، من و تو با هم خلوت میکنیم، 

فقط دلم به این خوش است که صدایم را میشنوی

.هیچ گاه از درددلهایم خسته نمیشوی آنگاه که زانوی غم بغل میکردم،

تنها تو سنگصبورم بودی و نالههایم را میشنیدی. آنگاه که

 امواج خروشان بلا به سوی من سرازیر میشد، تو بودی که به فریاد

استغاثهام گوش فرامیدادی. آنگاه که دشواریهای زندگی، یکی

 پس از دیگری مرا در تنگنا قرار میداد، تو

ندای «اَمَّن یجیبُ المضطرّ اذا دعاهُ و یکشفُ السّوءَ» را از من شنیدی

و اجابت کردی. آنگاه که بیماری مرا رنج میداد، به

ذکر «یا من اسمه دواءُ و ذکرهُ شِفاء» پناه میبردم. آنگاه که

در مرداب گناهانم فرو میرفتم، تو غریو الهی العفو مرا میشنیدی

 و یاریم میکردی. آنگاه که از تو درخواستی میکردم که

 به صلاحم نبود ، تو بودی که میشنیدی و حکیمانه اجابت نمیکردی

 و در گوشم عسی أن تُحبّوا شیْئا و هو شرٌّ لکم را میخواندی. اینک

 ای خدایی که صدایم را میشنوی! دوست دارم که

 این بار تو صدایم کنی…

صدایم کن

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

گوشه‏ى كوچكى از آسمان
روزى چند شكارچى وارد جنگلى تاريك شده و كلبه‏اى يافتند كه در آن درويشى در حال عبادت در مقابل يك صليب چوبى بود. صورت او از شادى مى‏درخشيد. "عصر بخير برادر، اميدوارم كه خداوند روز خوبى را به ما عطا فرمايد. شما بسيار شاد به نظر مى‏آييد"."من هميشه شاد هستم".

"شما با رياضت و توبه در اين كلبه‏ى متروك شاد هستيد؟ ما با اين‏كه همه چيز داريم خوشحال نيستيم. تو شادى را در كجا يافتى؟". "من در اين‏جا و در همين غار شادى را يافتم. اگر از آن سوراخ نگاه كنيد لحظه‏اى از شادى مرا لمس خواهيد كرد". و او به آن‏ها پنجره‏اى كوچك را نشان داد.

"تو مى‏خواهى ما را گول بزنى، زيرا تنها چيزى كه ما مى‏بينيم شاخه‏هايى از يك درخت است". "نگاه ديگرى به آن بينداز". "تمام آن چيزى كه ما مى‏بينيم چند شاخه و گوشه‏ى كوچكى از آسمان است". زاهد گفت: "همان دليل شادى من است. تنها گوشه‏ى كوچكى از بهشت".

سرور، طبيعت حقيقى انسان است. لازم نيست آن را به دست آوريم. فقط بايد دوباره آن را آشكار سازيم، زيرا هم‏اكنون آن را در اختيار داريم. ما خودِ سروريم. اگر در جاى ديگرى به جستجوى آن بپردازيم بدون شك آن را از دست خواهيم داد. جستجو را متوقف ساخته و نگاهتان را به درون خويش معطوف سازيد. در آن‏جا بزرگ‏ترين شگفتى‏هاى زندگى در انتظار شماست، زيرا آنچه را كه در طى زندگى‏هاى متعدد به روى زمين در جستجويش بوديد، هم‏اكنون نيز به دنبالش هستيد. لزومى ندارد كه آن را گدايى كنيد شما پادشاه زاده شده‏ايد. پادشاهى خداوند در درون شماست ولى چشمان شما آن را در بيرون جستجو مى‏كند، از اين‏رو هميشه آن را از دست مى‏دهيد. شادى در پشت چشمان شماست نه در مقابل آن. پادشاهى خداوند داراى جلوه ظاهرى نيست، بلكه در فطرت شماست. لازم نيست كسى جستجو كند؛ زيرا آن طبيعت حقيقى جستجوكننده است. پس از اين حتى در دل تاريك‏ترين جنگل‏ها و تنهاى تنها در يك غار، انسان مى‏تواند شاد باشد. در غير اين صورت حتى قصرها نيز فقط مى‏توانند بدبختى بيافرينند.

مشكلات و گرفتارى‏هاى گوناگونى در جهان وجود دارد. افراد مستمند از يك نوع بدبختى رنج مى‏برند و ثروتمندان از نوعى ديگر. ولى به هر حال هيچ فرقى نمى‏كند. هر كس به نوعى از بدبختى رنج مى‏برد، و گاهى از اوقات اتفاق مى‏افتد كه يك ثروتمند رنج بيش‏ترى مى‏برد، زيرا او بيش‏تر مى‏تواند بپردازد و داراى امكانات بيش‏ترى است و از قدرت انتخاب بيش‏ترى برخوردار است. يك فرد فقير نمى‏تواند مانند يك ثروتمند بدبختى زيادى را بخرد.

از اين‏رو ثروتمندترين اشخاص، بيش از همه در جهان احساس بدبختى مى‏كنند. به عبارتى ديگر ثروتمندترين انسان‏ها تبديل به فقيرترين آن‏ها مى‏شوند. در حقيقت زمانى كه ثروتمند مى‏شويد، براى اولين بار در زندگى فقر را احساس مى‏كنيد. اگر فقير باشيد مى‏توانيد اين اميد را داشته باشيد كه روزى ثروتمند مى‏شويد و جشن و شادى را تجربه مى‏كنيد، ولى وقتى از تمام امكانات دنيايى بهره‏مند مى‏شويد، ناگهان احساس مى‏كنيد اميدتان از دست رفته و نااميدى عظيمى جاى آن را پر كرده است. احساس يأس و نااميدى وجودتان را فرامى‏گيرد و ديگر اميدى به آينده نداريد، زيرا آخرين اميدتان نيز بر باد رفته است. شما هميشه با اين فكر كه: "روزى ثروتمند مى‏شوم و همه چيز بهتر مى‏شود" زندگى كرده‏ايد. ولى بعداً متوجه مى‏شويد با وجودى كه ثروتمند شده‏ايد هيچ چيز تغيير نكرده است و احساس غم و رنج درونى مثل هميشه همراه شماست.

در حقيقت به دليل برخوردارى از ثروت بيرونى و در اثر تماس با آن مى‏توانيد با وضوح بيش‏تر و بسيار دقيق‏تر و هوشيارانه‏تر فقر درونى خويش را مشاهده كنيد. ثروت بيرونى فقط زمينه‏اى براى درك و احساس فقر درونى فراهم مى‏آورد. ثروت بيرونى شما را از تهى بودن درونى‏تان آگاه مى‏سازد
2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

مشکلات

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از دانشجویان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ دانشجویان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
 دانشجویان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از دانشجویان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
دانشجوی دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
دانشجویان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
دانشجویان گیج شدند. یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید

خدایا کمکمون کن

یا ارحم الراحمین

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

گناهان کبیره
 تعدادی از گناهان کبیره در یک حدیث

حضرت امام صادق (ع) فرمودند:« بزرگترین گناهان کبیره، شرک به خداوند است که خداوند عزوجل میفرماید:« هر کس به خدا شرک آورد، خدای متعال بهشت را بر او حرام میکند».

پس از آن نا امیدی از رحمت خداوند است، زیرا خداوند عزوجل میفرماید:« بدرستی که جز گروه کافرین،هیچ کس از رحمت خداوند نا امید نمیشود».

سپس، از مکر خدا در امان بودن است زیرا خداوند عزوجل میفرماید:« جز گروه زیانکاران، هیچ کس خود را از مکر خدا در امان نمیداند».

و از آن جمله است آزردن پدر و مادر،زیرا خداوند ایذاء کننده ی والدین را جبار و شقی معرفی نموده است.

 و قتل نفس که خداوند آن را جز در موارد حق، حرام گردیده است. زیرا خداوند عزوجل میفرماید:« پس جزای او جهنم است که در آن جاودان خواهد بود».

و تهمت زدن، به زنان پاک است که خداوند میفرماید:«در دنیا و آخرت،ملعون و محروم از رحمت حق شدند و برای آنان عذابی بزرگ خواهد بود».

دیگری،خوردن مال یتیم است.زیرا خداوند عزوجل میفرماید:« (آنان که مال یتیم میخورند) در حقیقت در شکم خویش آتش جهنم را فرو می برند و بزودی به دوزخ در آیند».

و فرار از میدان جنگ است. زیرا خداوند عزوجل میفرماید:« هر که ( در روز جنگ) به دشمن پشت نمایدو فرار نماید،خشم خداوند را خریده است و جایگاه او جهنم میباشد، که جهنم بد جایگاهی است. مگر اینکه پشت کردن او به دشمن به جهت تغییر محل جنگ و یا جایگیر شدن در گروه دیگری از جنگجویان باشد».

منبع:(اینگونه وارد بهشت شوید)«خواسته ها و نا خواسته های الهی»

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

فرصتِ یک باره
فقط یک بار به دنیا می آیی،

فقط یک بار خداوند زندگی را به تو هدیه میکند،

اما ؛  در سرای دیگر همواره خواهی بود؛

اگر این فرصتِ یک باره را از دست دهی،

               چه خواهی کرد؟

گر چه یک بار به دنیا می آیی

اما یادت باشد که هر صبح تولدی دوباره است؛

              تولدی از خود و به دست خود.

امام علی (ع) فرموده اند: هر کس که دو روزش مساوی باشد، باخته است.

      

                    

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دوستی مومنی از انسان با مومنی از جن

در کتاب لئالی الاخبار آمده است:زاهدی بود که میان او و جن مومنی دوستی و

 

الفت وجود داشته آن زاهد گوید:

 

روزی در مسجد نشسته بودم که ناگاه آن جنّی رفیقم بر من ظاهر شده گفت:

 

چگونه می بینی دل این مردمی را که در مسجدند؟

 

گفتم: می بینم که بعضی از اینها خوابند و بعضی بیدار.

 

گفت: بر سرشان چه می بینی؟

 

گفتم: چیزی نمیبینم پس به دست خود چشم های مرا مالید و مسح کرد و سپس

 

گفت: ملاحظه نما، و چون نگاه کردم دیدم که بر سر هر یک از آنها کلاغی نشسته

 

است ولی بعضی از آن کلاغها با دو بال خود چشم آن کسی را که بر سرش نشسته-

 

اند پوشانده است!

 

وبعضی دیگر گاه با دو بال خود چشم آن کس را که بر سرش نشسته اند پوشانده و

 

گاه بالهای خود را بر میدارد!

 

از او سوال کردم که این کلاغها چیست؟

 

آن رفیق جنی گفت: این کلاغها شیطان هایی هستند که بر آنها موکلند، پس بر سر

 

آنها نشسته اند به هر قدر که از خداوند متعال غافل شوند با بالهای خود چشم

 

ایشان را میگیرند.

 

وَ مَن یَعشُ عَن ذِکرِ الرَّحمنِ نُقَیِّض لَهُ شَیطانا فَهُوَ لَهُ قَرین 

 

و هر کس از یاد خدا رخ بتابد، شیطانی را برانگیزیم تا با یارو همنشین دایم وی باشد.

 

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دروازه بان دلم!
گفتم: در گروه خود چه کاره ای؟

گفت: دروازه بان دلم!

گفتم: این هم شد کار؟ برو تو خط حمله.

گفت: فکرم از دروازه بان مطمئن نیست.

دلم یک دوازه بان است.اگر کنترل نکنم،

می بینی پی در پی گل میخورم.

 گفتم: مثلا چه گلی؟

گفت: گل گناه،گل هوس،گل غرور،گل دوستیهای حساب نشده،

گل غفلت از آینده و آخرت!

گفتم: چطور است جمع شویم و با «تیم ابلیس» مسابقه دهیم؟

گفت: به شرط این که خودم دوازه بان باشم،چون میدانم که از چه 

زاویه ای «توپ گناه» را به طرف دوازه ی دلها شوت می کنند.

گفتم: قبول. ولی از کجا این تجربه را کسب کرده ای؟

گفت: زاویه ی حمله ی ابلیس«غفلت» است و غرور وقتی چراغ

«یاد» خاموش میشود، غرور به دشمن«گرا» می دهد،آن گاه گل

گناه دروازه دل را می گشاید.شیطان،حریف قدری است.

گفتم: پس تو «خط دفاع» رو بیشتر دوست داری!

گفت: آدم اگر نتواند دفاع خوبی داشته باشد،مهاجم خوبی هم نمی شود.

گفتم: دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود؟

گفت:

خواهی ز تیم ابلیس شکست

باید دفاع از دل و دیده نشست

چون شوت شود بسوی دل توپ گناه

دوازه ی دل به روی آن باید بست

گفتم: دوازه بانی هم عجب لذتی دارد!

گفت: به شرط آن که گل نخوری و حمله ی شیطان را دفع کنی.

«جهاد با نفس» به همین جهت بالاترین مبارزه هاست.

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

پندهای حضرت محمد (ص)
مردی خدمت رسول اکرم (ص) رسید . عرض کرد : یا رسول الله

 بر من عملی بیاموز که خدا مرا دوست داشته باشد و مردم نیز مرا دوست داشته باشند

 و مال من زیاد گردد و بدن من سالم گردد و عمر بر من طولانی شود و با شما در قیامت محشور گردم .

پیامبر (ص) در جواب فرمودند : این شش خصلت است و احتیاج به شش خصلت نیز دارد :

1-هر گاه بخواهی خداوند تو را دوست بدارد ، از غیر او پروا کن و تقوا پیشه کن .

۲- هر گاه بخواهی مردم تو را دوست بدارند ، به آنان نیکی کن

 و چشم طمع به دارایی انان نداشته باش .                                  

3- هر گاه بخواهی خداوند ثروتت را افزون کند ، مالت را پاک گردان (واجبات مالی خود را ادا کن )

4- هر گاه بخواهی خداوند بدنت را سالم بگرداند ، بسیار صدقه بده .

5- هر گاه خداوند عمرت را طولانی کند ، صله رحم کن .

6- هر گاه بخواهی خداوند تو را با من محشور کند ، سجده هایت را

طولانی کن .

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

پندهای حضرت محمد (ص)
مردی خدمت رسول اکرم (ص) رسید . عرض کرد : یا رسول الله

 بر من عملی بیاموز که خدا مرا دوست داشته باشد و مردم نیز مرا دوست داشته باشند

 و مال من زیاد گردد و بدن من سالم گردد و عمر بر من طولانی شود و با شما در قیامت محشور گردم .

پیامبر (ص) در جواب فرمودند : این شش خصلت است و احتیاج به شش خصلت نیز دارد :

1-هر گاه بخواهی خداوند تو را دوست بدارد ، از غیر او پروا کن و تقوا پیشه کن .

۲- هر گاه بخواهی مردم تو را دوست بدارند ، به آنان نیکی کن

 و چشم طمع به دارایی انان نداشته باش .                                  

3- هر گاه بخواهی خداوند ثروتت را افزون کند ، مالت را پاک گردان (واجبات مالی خود را ادا کن )

4- هر گاه بخواهی خداوند بدنت را سالم بگرداند ، بسیار صدقه بده .

5- هر گاه خداوند عمرت را طولانی کند ، صله رحم کن .

6- هر گاه بخواهی خداوند تو را با من محشور کند ، سجده هایت را

طولانی کن .

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

24 حدیث در مورد ظهور امام زمان (عج)
1- پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
آدمی تعجّب می کند از وفور ایمان مردم آخرالزّمان که پیامبری را ندیدند و امام آسمانی را زیارت نکردند و تنها ایمان به سطوری می آورند که بر روی کتابهای باقیمانده از وحی و کلمات معصومین نقش بسته است.
منبع : کتاب حکیم

2- پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
خداوند از بندة مؤمنش قول گرفته که سختیها را در دنیا به جان بخرد آن گونه که نان آوران خانه از زیر دستان خود پیمان می گیرند که در غیبت او چهار چوبهای مورد نظر را محترم دارند. هر چه به زمان ظهور نزدیکتر میشوید به افکار و اعمالتان پوشش تقیة بیشتری دهید.
منبع :‌ کتاب بحارالانوار جلد 67

3- پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
دنیا به پایان نمیرسد تا اینکه مردی از اهل بیت من که هم نام من است سلطنت نماید.
منبع : کتاب الملاحم و الفتن ص 154

4- امام علی (ع) فرمودند:
از علائم ظهور آن است که به همدیگر بد گویید و یکدیگر را تکذیب کنید و از شیعیان من باقی نمی ماند؛ مگر به اندازة سرمه در چشم و نمک در غذا و چنین خواهد بود، امتحانات زمان غیبت.
منبع : کتاب بحارالانوار

5- امام علی (ع): فرمودند:
برای صاحب الزّمان غیبتی است عظیم که باید در محور ایمان راسخ بود زیرا که خیلی ها از ما جدا می شوند حتّی آنها که به مقامات بلند رسیده اند.
منبع :‌ اصول کافی جلد 1

6- امام حسین (ع) فرمودند:
قیام کنندة این امت، فرزند نهم من است که غیبتی طولانی دارد و هنگامی که تاریکی های غیبت، همه جا را فرا می گیرد؛ خفّاشان کور چشم و گرگان درنده به تقسیم اعتبارات و امتیازات او می نشینند.
منبع : الزام النواصب ص 67

7- امام حسین (ع) فرمودند:
فرزندم خلاصة‌ انبیاء و عصاره اولیاء و ثمره اوصیای کریم است.
منبع : کشف الغمه ج 3 ص 312

8- امام علی بن الحسین (ع) فرمودند:
هر کس در غیبت فرزند مان استوار بر ولایت ما باشد خداوند پاداش یک هزار شهید مقتول در جبهه های احد و بدر با به او می دهد.
منبع : کتاب بحارالانوار جلد 52

9- امام محمد باقر (ع) فرمودند:
ایام ا... سه روز است، یکی روز ظهور حضرت قائم ( عج) و دیگری روز رجعت و سومی روز قیامت است.
منبع : کتاب حکیم

10- امام محمد باقر (ع) فرمودند:
سلطنت قائم‌(عج) 309 سال است؛ به مدتی که اصحاب کهف در غار به سر بردند.
منبع : غیبت بن شاذان

 

11- امام محمد باقر (ع) فرمودند:
اصلاحات قائم، به مساجد نیز می رسد و هر مسجدی که ذی خود خارج باشد و ظواهرش اشرافی و اعیانی باشد در روز رهایی ویران می شود.
منبع : بشارت الاسلام ص 235

12- امام جعفرصادق (ع) فرمودند :
خدای تعالی اصحاب قائم (عج) ما را در یک لحظه مانند ابر های پراکنده جمع می کند و اصحاب امام زمان (عج) برابرند با سپاه اسلام در جنگ بدر که 313 نفر بودند.
منبع : کتاب حکیم

13- امام جعفر صادق (ع) فرمودند :
در دولت امام قائم (عج) راه میان مکه و مدینه با درخت خرما اتصال می یابد.
منبع : کتاب حکیم

14- امام جعفر صادق (ع) فرمودند :
در قیام آن سرور اولیاء جمله مفسدین و بد خواهان و غاصبین حقوق اهل بیت نابود خواهند شد.
منبع : کتاب حکیم

15- امام جعفرصادق (ع) در تفسیر آیه62 سوره نمل می فرماید:
« امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السّوء و ..... » آیا کسی هست که به فریاد بیچاره در وقت ناله اش جواب دهد و رفع نگرانیها را نماید ؛ فرمود: این کلام در مورد قائم وارد شده و اوست که هر لحظه خدا را می خواند برای دفع دشواری و به زودی پروردگار، وی را بر کرسی اقتدار جهانی می نشاند.
منبع : الزام النواصب ص 172

16- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
مردم در انتهای غیبت از دین خارج خواهند شد گروه گروه، آنچنانکه در صدر اسلام دسته دسته وارد می شدند.
منبع : الملاحم و الفتن ص 144

17- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
این امر مقدس ( ظهور ) به وقوع نمی پیوندد؛ مگر زمانی که تمامی گروه ها به حکومت برسند و خود را نشان دهند، تا آن که نگویند کار امام را ما نیز می توانستیم انجام دهیم.
منبع : کتاب میزان الحکمه الحدیث

18- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
زمانی قیام صورت می گیرد که جهان بشریت به یک سوم جمعیت، تقلیل یافته باشد و امواج بلایای طبیعی دو سوم را نابود کند.
منبع : منتخب الاثر ص 453

19- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
در روزگاری که جهان مهیای نزول عذابهای سنگین است در خانه ات خلوت نما و کمتر در محافل رسمی و شلوغ شرکت کن.
منبع : الزام النواصب ص 180

20- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
به وقت ظهور، نشاط و شادی به برزخ نیز سرایت می کند و مؤمنین از فشارهای آن دیار راحت می شوند.
منبع : غیبت نعمانی ص 167

21- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
مغرب زمین در برابر قوای او سر تعظیم فرود می آورد و مصلح کل برایشان مسجدی بنا می کند.
منبع : کتاب حکیم

22- امام جعفر صادق (ع) فرمودند:
نوروز، تنها در زمان ظهور قائم ما اهل بیت، واقعیت می یابد که خداوند ما را بر تمامی خبائث و رذائل مسلّط می گرداند.
منبع : بحارالانوار جلد 52

23- امام موسی کاظم (ع):
خداوند به هنگام ظهور قائم (عج) دین حق را بر جمع ادیان باطله پیروز می گرداند.
منبع : کتاب حکیم

24- امام مهدی(عج) فرمودند:
نفرین خداوند و ملائکه و مردم گرویده بر کسی که تعدّی نماید به حقوق و اعتباراتم.
منبع : کتاب کمال ‌الدی

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت


 


یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه

هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.

سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"

تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است ... با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا كنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.

هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

درس زندگی
می گویند جوانی جویای نام که در دربار خسرو انوشیروان خدمت می کرد، ازاین که می دید بزرگمهر حکیم تا آن اندازه مورد احترام پادشاه ساسانی وسایر بزرگان دولت وملت است به وی حسد می ورزید. همین جوان روزی گفته بود نمی داند چرا بزرگمهر که پیری فرتوت است ودر راه رفتن وسخن گفتن سست وناتوان می باشد، آن قدر مورد احترام وتکریم بزرگان است، ولی او که خود را به مراتب باهوش تر وچالاک تر از بزرگمهر می دانست هنوز مورد توجه وبزرگداشت کسی واقع نشده است. این سخن خام ونسنجیده ولی رشک بار وغرض آلود به گوش پادشاه رسید.
   شهریار ساسانی برای اینکه به این جوان بااستعداد ولی حسود درس شایسته ای بدهد، یک روز او وبزرگمهر حکیم راپیش خود فراخواند به آنها گفت :«شنیده ام امروز یک کشتی به بندرگاه ما وارد شده است. از شما هر یک می خواهم به طور جداگانه در این باره تحقیق کرده ،نتیجه ی بررسی خود را به ما گزارش کنید.»هنوز بزرگمهر از کرنش وتعظیم به حضور شاه فارغ نشده بود که مدّعی جوان به سرعت برق راهی بندرگاه شد ودیری نگذشت که شتابان ونفس زنان به دربار بازگشت وبه انوشیروان عرضه داشت که کشتی مورد نظر او فوق العاده بزرگ بوده، ازهندوستان به ایران آمده است. شاه پرسید محموله کشتی چیست؟ جوان که فکر این سوال را از پیش نکرده بود پاسخ داد همین الان تحقیق کرده به عرض خواهم رساند وبه سرعت راهی بندرگاه شد. برای دوّمین بار که جوان به دربار وارد شد در پاسخ سوال قبلی شاه گفت که محموله کشتی از انواع ادویه است. شاه پرسید چه ادویه ای واز هر کدام چقدر؟ جوان ناچار برای سومین بار با شتاب راه بندرگاه را درپیش گرفت.
    به هنگام بازگشت در حالی که از نفس افتاده وخسته وبی رمق شده بود، بزرگمهر نیز همراه او به آستانه دربار رسید وپس از کسب اجازه از محضر شاه در مقام سخن برآمد وگفت: قبله ی عالم به سلامت باد! این کشتی به نام ... در تاریخ... ازبندر... در هندوستان عازم آب های ایران شده وفهرست محموله آن از این قرار است: « در این جا بزرگمهر فهرست کامل ودقیقی از انواع ادویه وسایر کالاهایی که محموله  کشتی را تشکیل می داد برشمرد.» سپس ادامه داد که قرار است این کشتی تا دو هفته ی دیگر در بندرگاه بماند وآن گاه با بارگیری چند قلم از فراورده های صادراتی ایران متعلق به چند تاجر معروف (وهمه را به اسم ورسم معرفی کرد) به سوی هندوستان باز گردد. شاه که معلوم بود از گزارش بزرگمهر ونتیجه ی درس مورد نظر خود بسیار خرسند وخشنود شده است، رو به جوان کرد وگفت: « حالا دانستی که چرا وزیر دانا وبا تدبیر، تا این اندازه ، مورد احترام وتکریم ماست؟!» 
2 نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 


2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

یا مهدی (ع)
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

فدای گل نرگس
سید محمد علی راحمی نیا 
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دعای امام زمان رو بخونید و صلوات بفرستید

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

عکس خدا در اشک عاشق

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

ای خدا........

اما
   با این همه
تقصیر من نبود
                  که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود 

 که من
                        بد شدم!

 

خدا امتحانت ساده نبود بود؟ شاید هم من ضعیف بودم و یه لحظه کم اوردم اره این درست تره من خیلی

خام و سست و ضعیف بودم

دارم حبران میکنم ومیخوام جبران کنم ....

نمیخوام دیگه بین منو تو فاصله باشه

خدا دوست دارم


              

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ازت میپرسند توان تو چه بوده
نقل مي كنند كه وقتي حضرت ابراهيم (ع) را در آتش انداختند ايشان مشاهده كرد كه گنجشكي مرتب بر فراز آتش پرواز مي كند و از او پرسيد: اي پرنده چكار مي كني؟

پاسخ داد: در اين نزديكي چشمه آبي است و من مرتب نوك خود را پر از آب مي كنم و آن را روي آتش مي ريزم.

حضرت ابراهيم(ع) گفت: ولي حجم آتش در مقايسه آبي كه تو مي تواني بياوري بسيار زياد است و اين آب فايده اي ندارد.

پرنده پاسخ داد: مي دانم ولي من به تكليفم عمل مي كنم و مي خواهم اگر روز قيامت از من سوال شد روزي پيامبر خدا در آتش بود تو چه كار كردي، بگويم هر آنچه مي توانستم انجام دادم

 

اما ما چه کار برا امدن آقا امام زمان کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

یه حکایت جالب
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه.حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید.

 دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

 روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتدبرای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

 میرفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبردقرار گرفته است. در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بودکه این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار وندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند.

 به این ترتیب، هر شب یکنفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد،میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبردمیزد.به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزدرفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانیکه دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به دردنخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبه روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار،این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند.

 این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند،متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ماهم بروند دزدی".

 قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردندسر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتربودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

 فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را درمقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر ازدزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا وندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد وکمی بعد هم از گرسنگی مرد.

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

دانشگاه
 خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر  بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند
مرد به آرامی گفت : « مایل هستیم رییس راببینیم منشی با بی حوصلگی گفت  ایشان تمام روز گرفتارند 
   خانم جواب داد : « ما منتظر خواهیم شد. » 
   اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند که این کار  نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت شاید اگرچند دقیقه ای آنان راببینید، بروندرییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت خانم به او گفت : « ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود  اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من
 دوست داریم ؛ بنایی به یادبود او دردانشگاه بنا کنیم.
 
 رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود ... ا و یکه خورده بود. با غیظ گفت خانم  محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم. اگر این کار رابکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود   خانم به سرعت توضیح داد آه ، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به  هاروارد بدهیم رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست ازشرشان خلاص
شود .
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آیا هزینه راه اندازی  دانشگاه همین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه  نیندازیم ؟» شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم" لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها رابرخود داشت دانشگاه استنفورد ، یادبود پسری که هاروارد  به او اهمیت نداد.
2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

امروز هم گذشت یا مهدی...
ک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
اما نیامدی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم
2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

سخنان زیبای حضرت علی (ع)

 

بادوستت چنان باش كه گوئی روزی با تو دشمن میشود وبا دشمنت چنان رفتار كن كه گویی روزی با تو دوست می شود.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 امام علی ع


ستایش خداوندى را سزاست كه لباس عزّت و بزرگى پوشید، و آن دو را براى خود انتخاب، و از مخلوقا‏تش باز داشت. آن دو را مرز میان خود و دیگران قرار داد، و آن دو را براى بزرگى و عظمت خویش برگزید، و لعنت كرد آن كس را كه در آرزوى عزّت و بزرگى با خدا به ستیزه برخیزد.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پندها چه بسیارند اما پندگیرنده ها چه كم

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امیرالمومنین(ع):
چه زشت است فروتنی هنگام نیازمندی و درشتی هنگام بی نیازی.

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امیرالمومنین(ع):
هرگاه بر دشمنت چیره شدی ، درگذشتن از او را شكرانه ی چیرگی بر وی قرار ده.

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مولا علی (ع) می فرمایند: بشنو و بفهم و باور کن و بعد به کار ببند، که ارزش انسانی همین است

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در وصیت به فرزندشان:
كدام رشته محكم تر از رشته بین تو خداست؟ اگر ، اگر آن را بگیری 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هر كه دنیا را به بازیچه گیرد گرفتاری ها بر وی آسان گردد.

امام علی علیه السلام

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
باقناعت امور بگذاران تا پادشاه خود باشی .  امام علی (ع)

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سینه خردمند صندوق راز اوست .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
قانع را غم نیاید ، غنی ترین شما قانع ترین شماست.   امام علی (

 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

مراقب  افکارت باش که گفتارت می شود

    مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

       مراقب رفتارت باش که عادتت می شود

        مراقب عاداتت باش که شخصیتت می شود

         مرقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فرزند آدم را با فخر فروشی چکار است ؟

او که در آغاز نطفه ای گندیده است و در پایان قادر نیست مرگ را از خود دور کند

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به آن چه که امید نداری بیشتر امید داشته باش نسبت به آن چه که امید دارید!

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
همه چیز و همه کس را دوست بدار ،اما به هیچ کس و هیچ چیز دل نسپار. 

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن ، سپس آستینها را بالا بزن ، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است

" امام علی (ع)

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
علی(علیه‌السلام:   دانش، باروركردن‌شناخت‌است. ـ بارورشدن‌شناخت‌به تحصیل‌دانش‌است، بارورشدن‌دانش به تصور و فهم‌است

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر انسانها بدانند با هم بودنشون چقدر محدوده محبتشون نا محدود می شه....." حضرت علی (ع)

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

جالب اما شدنی

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .

پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !

مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .

پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .

وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .

پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !

2 نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

معنای هر گل
رز معطر : بدین معنی است که عشق در نگاه اول بوجود آمده است  .

-       غنچه گل رز : نماد پاکی و زیبایی ، جوانی ، عشق نو پا .   

-       یک شاخه گل رز : سادگی ، سپاسگذاری ، عشق تازه .

-       گل رز سرخ : عشق بی ریا ، زیبایی ، شجاعت ، احترام تبریک ، دوستت دارم .

-       یک شاخه گل رز سرخ : دوستت دارم .

رز قرمز کم رنگ به نشانه " دوستت دارم" می باشد و رز قرمز پر رنگ به معنی زیبایی بی انتهاست

 

-       ترکیبی از گل رز سفید و سرخ : سازش ، اتحاد .

-       گل رز کاملاً شکفته : من متعهد به تو هستم ، هنوز دوستت دارم .

-       دسته گل رز کوچک : من به یاد تو هستم .

-       دسته گل رز : قدردانی .

-       گل رز سفید : پاکی ، معصومیت ، راز ، سکوت ، فروتنی ، احترام ، عشق من به تو عمیق و خالصانه است.

-       گل رز سفید عروس : عشق مبارک و فرخنده .  

-       رز سفید : رز سفید به معنی عشق روحانی و پاک است و در دسته گل عروس به معنی احساس عاشقانه شادی آور می باشد .

-       گل رز صورتی : قدردانی ، وقار ، ستایش ، همدلی ، لطافت ، شادکامی ، باور کن تو خیلی دوست داشتنی هستی .

-       رز صورتی : رز صورتی کم رنگ به معنی تحسین ، ستایش ، وقار و شایستگی و زیبایی می باشد و رز صورتی پر رنگ به معنی تشکر از طرف مقابل است .

-       گل رز زرد : شادمانی ، رفاقت ، شوق ، حسادت ، آغاز دوباره ، فراموش نکن – معذرت می خواهم .

-       رز زرد : امروزه رز زرد به معنی شادی و خوشحالی می باشد ولی در گذشته این رنگ رز معنی کاهش میزان علاقه و وفاداری  و حتی نفرت را داشت .    

-       گل رز بنفش : عشق در نگاه اول .

-       گل رز ارغوانی : این رز به معنی تمایل و اشتیاق فرد به طرف مقابل است .  

-       گل رز نارنجی : اشتیاق ، شیفتگی ، آرزو .

-       رز نارنجی به معنی "من فریفته و دلباخته تو هستم" می باشد.

-       گل رز سیاه : مرگ .

*** به طور کلی تمام رزهای کم رنگ به معنی دوستی با طرف مقابل می باشند ***

 

-     گل داوودی : حقیقت ، تو دوست فوق العاده من هستی .

-     گل نیلوفر آبی : حقیقت .

-       گل نرگس : غرور ، خودبینی .

-       گل بنفشه : اندیشه ناگفته ، سفر ، سفر بخیر ، پاکدامنی ، فروتنی .

-       گل سوسن سفید : دوشیزگی ، پاکی .

-       گل اقاقیا : عشق پاک ، عشق پنهانی .

-       گل کاملیا صورتی : در آرزوی تو هستم .

-       گل کاملیا قرمز : عشق تو همچون آتشی در قلب من است .

-       گل کاملیا سفید : تو در خور پرستش هستی .

-       گل میخک : شیفتگی ، عشق زن ، ستایش ، بله .

-       گل قاصدک : وفاداری ، خوشبختی ، صداقت ، پیام آور عشق ، فراموشم نکن ،خاطرات گذشته ، عشق ناب .

-       گل نسترن : آرزو ، همدلی ، دوستم داشته باش .

-       گل لاله : عاشق تمام عیار ، باور کن .

-       کل نرگس زرد : احترام ، جوانمردی ، تا زمانی که تو در کنار من هستی خورشید بر من خواهد تابید .

-       گل پامچال : بدون تو قادر به زندگی کردن نیستم .

-       گل اطلسی : شرم ، ازدواج فرخنده .

-       گل یاسمن : شادی ، شیرینی ، دلپذیری وقار  .

-     گل رزماری : یادآوری ، خاطرات ، یادگاری .

-     گل آلاله : پروت ، زرق و برق .

-       گل آفتابگردان : ستایش ، غرور ، پرستش .

-       گل مریم : لذت .

-       گل زنبق : اندوه ، تأسف .

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

....

مادرم يك چشم داشت و من از او متنفر بودم

مادر من فقط يك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ...
اون هميشه مايه خجالت من بود...
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه‌اي‌ها غذا مي‌پخت...
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه...
به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفوراً از اونجا دور شدم.
روز بعد يكي از همكلاسي‌ها منو مسخره كرد و گفت: هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم مي‌خواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمين دهن وا مي‌كرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور مي‌شد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعاً ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي‌ميري
اون هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم، چون خيلي عصباني بودم.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت...

دلم مي‌خواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم؛ سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي...

از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سال‌ها منو نديده بود و همينطور نوه‌ها شو؛ وقتي ايستاده بود دم در بچه‌ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا، اونم بي‌خبر...
سرش داد زدم : چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه‌ها رو بترسوني؟!
گم شو از اينجا! همين حالا...
اون به آرامي جواب داد: " اوه خيلي معذرت مي‌خوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم" و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد.

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت در جشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم.

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون؛ البته فقط از روي كنجكاوي.

همسايه‌ها گفتن كه اون مرده...
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"اي عزيزترين پسر من، من هميشه به فكر تو بوده‌ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه‌هاتو ترسوندم، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلندشم كه بيام تورو ببينم ... وقتي داشتي بزرگ مي‌شدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم؛ آخه ميدوني... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي...به عنوان يك مادر نمي‌تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين چشم خودم رو دادم به تو... براي من اقتخار بود كه پسرم مي‌تونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه؛ با همه عشق و علاقه من به تو.

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

 

روزي دانشـــمندى آزمايــش جالــبى انجام داد. او يك آكواريوم سـاخت و با قرار دادن يک ديوار شيــشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقســيم ‌کرد

در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.. 

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد

او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد… 

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!! 

میدانید چـــــرا ؟ 

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

کارهایی که می توانید برای داشتن زندگی شاد انجام دهید

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است. هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.

سلامتی:
1- آب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید.
3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy (دلسوزی و همدلی).
5- از ورزش کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

شخصیت:
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
1۸- گذشته را فراموش کنید. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید.
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.
جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

زندگی:
32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
34- عشق درمان‌گر هر چیزی است.
35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- حتی بهترین هم می‌آید.
38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد.
39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

ابراز عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

شیشه و آینه

جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.
مرد  او را به كنار پنجره برد و پرسيد:
- "پشت پنجره چه مي بيني؟"
- "آدمهايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد."
بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني."
- "خودم را مي بينم."
- " ديگر ديگران را نمي بيني!
آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن.
وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت مي كند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بيند.

تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

زروان 3
خداوندا همواره به ما شیفتگی ببخش، زیرا شیفتگی شیوه ای برای
نیایش است. شیفتگی است که ما را به آسمان و زمین می پیوندد. به
بزرگسالان و کودکان ، و به ما می گوید که آرزو مهم است و سزاوار تلاش ما.
شیفتگی است که به ما می باوراند همه چیز ممکن است، اگر به آنچه
می کنیم کاملاً متعهد باشیم. و تا این امر ممکن باشد ،

پروردگارا ، از زندگی ما مراقبت کن، زیرا زندگی یگانه راهی است که
برای تجلی معجزه تو داریم. باشد که زمین همچنان بذر را گندم کند
و ما گندم ها را نان کنیم. همراهی ات را همواره ارزانی ما کن و
همراهی کن مردان و زنانی را که شک دارند، عمل می کنند، رؤیا
می بینند، شیفته اند و زندگی می کنند به گونه ای که انگار هر روزشان ،
سراسر وقف جلال توست. *
آمین
2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط یزدان  | 

.......
خداوندا همواره به ما شیفتگی ببخش، زیرا شیفتگی شیوه ای برای
نیایش است. شیفتگی است که ما را به آسمان و زمین می پیوندد. به
بزرگسالان و کودکان ، و به ما می گوید که آرزو مهم است و سزاوار تلاش ما.
شیفتگی است که به ما می باوراند همه چیز ممکن است، اگر به آنچه
می کنیم کاملاً متعهد باشیم. و تا این امر ممکن باشد ،

پروردگارا ، از زندگی ما مراقبت کن، زیرا زندگی یگانه راهی است که
برای تجلی معجزه تو داریم. باشد که زمین همچنان بذر را گندم کند
و ما گندم ها را نان کنیم. همراهی ات را همواره ارزانی ما کن و
همراهی کن مردان و زنانی را که شک دارند، عمل می کنند، رؤیا
می بینند، شیفته اند و زندگی می کنند به گونه ای که انگار هر روزشان ،
سراسر وقف جلال توست. *
آمین
2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط یزدان  | 

زروان 2
خداوندا از شک های ما مراقبت کن٬ زیرا شک ، شیوه ای برای نیایش
است. و شک است که ما را به رشد وا می دارد ، چرا که وا می داردمان
که بی ترس به پاسخ های بیشمار یک پرسش بنگریم. و تا این امر
ممکن باشد ،

خداوندا از تصمیم های ما مراقبت کن٬ زیرا که تصمیم شیوه ای برای
نیایش است. به ما شهامت ببخش ، تا پس از شک بتوانیم میان دو راه
یکی را برگزینیم. که وقتی راهی را برگزیدیم، نگذاریم پشیمانی روح ما
را ویران کند. و تا این امر ممکن باشد ،
2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط یزدان  |