تبليغاتX
ای خدا دستم بگیر
ای خدا دستم بگیر
یا فاطمه زهرا
از هر کجا شروع به نوشتن می کنم
دست از رفتن باز می ماند...
ذهن پر هیاهوی تحلیل گر،
هر لحظه از خود می پرسد،
کی چشم استدلال زندگی زهرا را فهمید؟؟

گاهى احساس مي‌كردم كه فاطمه اصلاً دل ندارد. وقتى مي‌ديدم به هيچ چيز دل نمي‌بندد، با هيچ تعلقى زمين‌گير نمي‌شود، هيچ جاذبه‌اى او را مشغول نمي‌كند.
هيچ زيور و زينت و خوراك و پوشاكى دلخوشي‌اش نمي‌شود، هر داشتن و نداشتن تفاوتى در او ايجاد نمي‌كند، يقين مي‌كردم كه او جسم ندارد، متعلق به اينجا نيست. روح محض است، جان خالص است.
گاهى احساس مي‌كردم كه فاطمه دلى دارد كه هيچ مردى ندارد.
استوار چون كوه، با صلابت چون صخره، تزلزل‌ناپذير چون ستون‌هاى محكم و نامرئى آسمان. يكه و تنها در مقابل يك حكومت ايستاد و دلش از جا تكان نخورد، من مأمور به سكوت بودم و حرفهاى دل مرا هم او مي‌زد.
چند سال مگر از جاهليت مي‌گذرد؟ جاهليتى كه در آن شتر مقام داشت
و زن ارزش نداشت. جاهليتى كه در آن دختر، ننگ بود و اسب، افتخار.
زنى در مقابل قومى با اين تفكر و بينش بايستد و يكه و تنها از حقيقت دفاع كند!
اين دل اگر از جنس كوه و صخره و فولاد باشد. آب مي‌شود، گاهى احساس مي‌كردم كه فاطمه دلى از گلبرگ دارد، نرم‌تر از حرير، شفاف‌تر از بلور.
و حيرت مي‌كردم كه چقدر يك دل مي‌تواند نازك باشد، چقدر يك انسان
مي‌تواند مهربان باشد.
غريب بود خدا! غريب بود! من گاهى از دل او راه به عطوفت تو مي‌بردم.
اكنون با رفتن او من خستگي‌هاى گذشته را هم بر دوش خودم احساس مي‌كنم.

.....

این پای را بگو از ارتعاش بایستد. این دست را بگو که دست بدارد از این لرزش مدام، این قلب را بگو که نلرزد، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد.
این دل بی تاب را بگو که فاطمه هنوز نمرده ایت.
ای جلوه ی خدا! ای یادگار رسول! زیستن بی تو چه سخت است.
ماندن بی تو چه دشوار.
این مرگ مرگ تو نیست، مرگ تمام عالم است، حیات بی تو ، حیات نیست.
این مرگ نقطه ی ختمی است بر کتاب جهان.
زیمن تو را با چه دلی در خویش می گیرد و متلاشی نمی شود؟
آسمان با چه چشمی به رفتن تو می نگرد که از هم نمی پاشد و فرو نمی ریزد؟
خدا اگر نبود، من چه می کردم با مصیبت عظمی؟
انا لله و انا الیه راجعون

کشتی پهلو گرفته
سید مهدی شجاعی
2 نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط یزدان  |